جرجیس
Thursday, November 6, 2008
سرمایی که فارسیی تهران – خورد
سعدی گلبیانی را اولین بار در کارگاه شعر منوچهر آتشی در کارنامه دیدم. یک دوست جدید پیدایم کرده بود و یک بار گفت بیا برویم پیش آتشی؛ رفتم و سعدی از شاگردان آتشی بود. ماجرا مال پنج شش سال پیش است. بعد از آن هر چند وقت یک بار که برای دیدن آتشی میرفتم، سعدی هم بود. کمکم برای دیدن آتشی و سعدی و علی ثباتی میرفتم. بعدش فقط برای دیدن آتشی دو سه بار رفتم. بعد، سعدی یکی از چهار نفری شد که خودش بود و من و علی ثباتی و علی مسعودینیا، که این چهار نفر بعدن جمع شدند و ....
شعر سعدی دو محور دارد: اول، روایت و دوم، تصویر. سعدی روایت را به شکلهای مختلف امتحان میکند. گاهی به دلیل نوع روایتش دهن ایجاز را سرویس میکند. گاهی هم شکل روایتش به او اجازهی رعایت ایجاز را میدهد. تغییر متناوب «لحن» و به جرات، تغییر «صدا»، و تغییر «فضا» از ویژگیهای شعر اوست. سعدی در دگر کردن فضا، گاه مکان را دور میکند، گاه زمان را و گاه هر دو را و گاه هر دو را متناوبا و متوالی. (منظور این نیست که فضا تشکیل شده از مکان به علاوهی زمان) دور از کجا؟ از آن مکان و زمانی که شعر در آن آغاز شده. .
در این شعری که با نام «تهران» در اینجا از او آوردهام، شکست مکانی هست؛ از تهران تا تخت جمشید؛ و شکست زمانی هم: از تولد شاملو در خیابان صفیعلیشاه(1304 خورشیدی) بگیر تا اعدام شیخ فضلالله نوری در میدان توپخانه(1288 خورشیدی) و همین روزها.
ترکیبسازی از علاقههای سعدی ست که در این شعر عالی اجرا شده. از گره «فارسیپیچ» بگیر که اصلن همچه گرهی وجود خارجی ندارد؛ تا «بادآبی» که معنیاش را باید از خودش پرسید – و البته ترکیبهای دیگر.
اون کلمهی «کند» ِ بعد از «مث چاقوی میوهخوری» هم مشخص ست که باید به کاف ِ پیش خوانده شود. در سطر بعدش: «چرت ِ چنگ ِ کراک»، «چنگ» به چ زیر ست، نه زبر. جان مادرتان به نشانههای سجاوندی و حرکتهای روی حروف دقت کنید و ریتم را دریابید که این شعر جدا از روایت و تصویر و ترکیبها و این مسایل، بخش عمدهاش با ریتم راه میرود. پیشی (« ُ»یی) که روی واو عطف هاست، در القای فضا و حس مهم ست.
«عابرپیاده» را با رخصت سعدی، من با نیمفاصله گذاشتم که کسی مثل ترکیب اضافی نخواندش – چون ترکیب اضافی نبود. «دختر فرار» هم ترکیب اضافی نیست و باید به راء بیحرکت خوانده شود. یک اصطلاح فولک ست. «پل چوبی» هم باید با نیم فاصله میرفت که نرفت. لامش را بیحرکت بخوان.
دیگر اینکه سعدی گفت: فارسیی تهران سرما خورده است.
دیگر اینکه این شعر را باید بلند خواند و صدای خود را شنید.
برای بلند خواندن «تهران»، لینک تهران پایین را دریاب.
تهران
posted by هاتف at
1:21 AM
>0 comments
Wednesday, October 29, 2008
تاملاتی دربارهی خودکشی – دوم
posted by شاهد at
2:05 AM
>0 comments
Sunday, September 21, 2008
ترجمهی قدیم قرآن از کتابخانهی ابراهیم دهگان
ترجمهی قدیم قرآن از کتابخانهی ابراهیم دهگان
posted by هاتف at
2:57 AM
>2 comments
Thursday, September 18, 2008
تاملاتی در باب خودکشی/ یکم
در باب این که چرا خودکشی نکنیم
چطور میتوانيم با توجه به حقايق ِعقلی ِازلی – ابدی ِنازمانمند، راهی به رهايی از مقتضيات زمانیای بيايم كه بستر بودن مايند؟
ادامه
posted by شاهد at
2:05 AM
>0 comments
Monday, August 25, 2008
یادگارهایی از جرجیس
posted by شاهد at
11:42 AM
>0 comments
Thursday, August 14, 2008
علیاحضرتان موز و شهبانو موز بزرگ
Labels: بیژن الهی
لباس روی تن ت را میپوشاند که لختیات را نبینند – فقط خودت ببینی ش – ببینی ت. این لختی را با لام مرفوع خواندی؟ حالا با لام مفتوح بخوان. لباس، آدم ِ لخت را (با لام مفتوح) تند و تیز میکند. رنگی میدهد که جهت ش میدهد. بدون آن لباس – آن رنگ – آدمها یکرنگ ند، و یکرنگی، لختی ست. اینرسیی ماند ست. آدم در سوی ویژهاش هست که آدم میشود. که میخواهد و بزرگ میخواهد. لباس لختی را میکُشد و جای ش را پُر میکند با پیکانی به جهتی که آدم ِ حالا رنگ ِ آن لباس، باید برود. از همین جاست که بعضیها رنگ لباسهایشان را تا مدتها عوض نمیکنند، و من هم دو سه سالی قهوهپوش بودم. بیشتر سفید و روشن میپوشم اینروزها.
و نوشته چیزی را که فقط خودت میتوانی – شاید – ببینی ش، جامهای میپوشاند که همه ببینندش. مثل مرد نامریی که اگر میپوشید، میشد تشخیص ش داد، که جایی ایستاده، جایی، نزدیک – یا دور. پس نوشتن کاری ست که میکنی که ببینندت؛ یا خودت، (شاید) خودت را – نامرییی توی ت را – بهتر ببینی. ولی لباس میپوشی که فقط خودت ببینی، و دیگران نبینند. هر دو زیباست – مفتخرم.
و غذا، چیزهایی را توی ت میپوشاند که عصبی نشوند، پرزهای توی معده را، که جیغ نکشند، و بتوانی با خیال راحت بپوشی، ببوسی، بنویسی. و آدم چیزی ست که میپوشاند.
نوشتن در این فضا چیزی ست که سالها فراموش ش کردم – توانستم – و به زور ِ یکی از دوستها – آرمان اسلامبولچی که طراحیاش را هم به عهده گرفت – دیگر نتوانستم فراموش ش کنم – پس ِ گوش ش کنم. قرار ست دوست – شاهد طباطبایی – هم در پر کردن ِ تا حد ِ ممکن ِ این فضا، کمک کند. امیدوارم زودتر.
برای دیگر دوستان هم، جا هست. این مطلبها لیبل دارند.
و نوشتهی اول، چیزی ست که پارسال برای دوست – امیر حکیمی – نوشتم تا بارش کند بر فضای ش – که زیباییی فراموش ِ زمان ما را (تا بتواند) در آن فضا احیا میکند. دست ش گرم. بدون هماهنگی با او، برداشتم و با تغییرهایی گذاشتم ش در فضای نوزاد ِ خودم. دلیل داشت. من مثل امیر و شاهد نیستم، و علیاحضرتان موز، زیاد سراغ م را نمیگیرند. این ست که نوشتهی سال پیش هنوز برای م حکم کیمیا دارد، و به مردمک میکشم ش . ناچار بودم از دزدیدن از امیر، و ناچار خواهم بود باز هم بارها بدزدم از خوبیی او و شاهد و حسین وحدتی و مهدی یوسفی و آنیما و چند تا آدم دیگر. همین ست که هست. میتوانند از شهبانو موز بزرگ بخواهند بیشتر سراغ م را بگیرد، تا دزدی کمتر کنم – که به کمتر از شهبانوی بزرگ قناعت ندارم. مطالب این طور ست که عنوانشان میآید پایین که کلیک کنید. پس اصل مطالب در این صفحه نیست.
دربارهی الفبای هنری میشو به ترجمهی بیژن الهی
posted by هاتف at
2:57 AM
>5 comments