جرجیس

Friday, March 20, 2009

معجونی که پخته نشد – یا آن‌چه جاست – یا، بروم اطراف بپزانم


ناگفته معجونی نوشته و چشم چرخانده هی چرخانده مدام شده در پی‌ی یک معجون پخته‌ی روشن – مثل ادات تشبیه بود بهار ما. هی مثل قبل‌ش می‌شد و تازه نمی‌شد. هی مثل بعدش کش می‌آمد و روی کشیده‌گی‌های منقلب‌ش می‌کشاندمان. کشیده که می‌شدیم روی بهار، بخشی‌مان می‌رفت به تکان‌های فصلی‌ش و بخشی‌مان را می‌بُرد تکه‌های هوایی‌ش. تکان‌های فصلی‌ش مثلن ابر داشت و پیروش، باران و بادی خنک؛ سنجاب و اقاقیا و جوانه‌ی سیب. تکه‌های هوایی‌ش اما فرو می‌رفت توی وجودمان. فحل می‌شدیم و می‌خندیدیم – بیش‌تر بلند و دراز. بهار، یک تکه زمان بود میان دربه‌دری‌های آسمانی‌ی زمین. که اگر منحرف نبود، اگر صاف ایستاده بود روی استواش، این تکه‌های زمانی رنگ می‌باخت؛ و می‌شد برای هر کسی رنگ جایی که بود؛ و دیگر رنگ زمان‌های ورآمده – ورقلمبیده نمی‌داد بیرون و بوی خاک نمی‌داد بیرون و بیرون‌ش، دیگر فرقی نمی‌داد به توش. بهار، برای ما، حالی بود که بخشی‌ش می‌رفت به قدیم‌مان و بخشی‌ش می‌خواست بچسباندمان به فکرهای فردامان. ولی فکرهای فردامان از فردای بهار که می‌شد، فرار می‌کردند و ما می‌ماندیم و فکرهای دی‌روز. در فکرهای دی‌روز که روزی نبود. خاطره توی یک کدر ِ خاموش ِ نحس می‌آمد – خاموش و نحس می‌آمد. می‌خواست بچسباندمان به قدیم‌مان. قدیم‌مان ازل نبود. جایی بود نه زمانی؛ که آن جا، برای نخستین بار شاید، فکر فردا کرده بودیم. فکر فردا بودمان بهار. حالا ما فکرهای فرداییم و فردامان از دی‌روزمان روزتر نیست. چون فردا هم توی یک کدر می‌آید. قلمبه می‌آید. حالا هم که بهار هست، پوست نازک ما را ترکانده همین نسیم خنک. مثل پوست درخت‌های پر جوانه. و جوانه‌هامان، منتظر تکه‌های بارانند. بلند و دراز، باید نگاه کنیم به دور و بر/ دور و ور. اکناف جایی‌ست که می‌توان منتظر ماند و ماند. آن‌جا که هستیم همیشه باد می‌آید. و باد، ما را فقط گیس می‌بیند. باد همه چیز را گیس می‌بیند. این‌جا نمی‌شود منتظر ماند و ماند. بروم برای بهار، سری به اطراف بزنم.

یک چیز اگر بدانم، دانسته باشم توی تمام این نفس‌نفس‌زدن‌های اسم‌ش میار، این‌ست که بهار جایی نیست که هستم. همیشه جایی در اطراف‌ست. و بهار، اصلن یک برش زمانی نیست – وابسته‌ست راست به جایی که می‌شود آن‌جا، صاف ایستاد ولی، هکذا، کمی منحرف ماند و، گردنی کشید.

Labels: ,

posted by هاتف at 11:22 AM

1 Comments:

ما همچون سنگی بر روی زمینیم که نه بهاری ما را می تکاند و نه زمستانی به یکباره می لرزاند، بل گذر زمان می پوساند.
حقیقتا بهار همانجایی است که ما هستیم و ما هیچوقت در جایی که هستیم، نیستیم.
ما پاییزیم، رنگ می گیریم، رنگ می بازانیم، زیبایی می بخشیم ولی شادی نمی دهیم.

March 31, 2009 12:19 AM  

Post a Comment

<< Home