آدم قفل دیدهیی؟ از هر طرف بروی بیافتی توی چاه دیدهیی؟ آدم دیدهیی؟ میروی از هر طرف میافتی توی چاه. این همان ست که دورت خندق کنده باشی. همچه آدمی قفل ست. یک محدوده دارد اطرافش. از آن محدوده نمیتواند بیرون برود. گاهی میبیند آن طرف چه خبر هست – نمیتواند برود از نزدیک ببیند. سر و صدا گاه میشنود – کمسو میشنود مثل ورق کاهی، کدر میشنود. مثل سگی میماند یا اسبی که بسته باشندش به یک درخت. از یک حدی نتواند بیشتر دور شود از درخت. مثل جزیره ست حتا. یا مثل آدم توی جزیره. بسته باشد به جزیرهش و نتواند پا بگذارد بیرون. من اینطورم. نمیتوانم زیاد بروم. همیشه میافتم توی چاه – یعنی خندق. نمیدانم این خندق را خودم کندم یا برایم کندهاند – همیشه بوده یا غفلتن درآمده – فرو رفته. زمین گود چیز کثیفی ست. توی گودی همه چیزی میتواند برود. جای جک و جانور میشود لامصب. آب که بیافتد توش شاید مرداب شود. شاید باتلاق شود. تو توی محدودهی خودت را جارو میکنی؛ ولی نمیتوانی خاکروبهها را توی همان محدوده بریزی که. ناچاری جای دیگر بریزی. پس میروی دم خندق پرت میکنی بلکه بیافتد بیرون خندق – همانجا که خندق نمیگذارد بروی. از این طرف میخواهی بروی آن طرف خندق – از آن طرف حالا که نمیروی نمیتوانی بروی برای خاکروبههایت جا نداری غیر همان طرف که نمیتوانی بروی. ولی بیشتر خاکروبهها یا همهشان میپاشند توی همان خندق. اینجوری میشود که خندقی که زمانی توش فقط آب بود و شاید اگر همتکی میکردی میتوانستی بپری توش شنا کنی برسی آن طرفش، بعد چند سالی میشود لجن و دیگر نمیشود توش شنا کرد – از بس خاکروبهها و آشغال ریختهیی توش. کم کم که برود، اصلن میشود باتلاق – رفتن ِ توش مرگ ِ توش. پس باز هم میمانی. ولی کمی بعدتر، میبینی آن آب صافی که شده باتلاق و لجنزار، که دورت را گرفته فشارت میدهد به خودت مدام، شده پرورشگاه بیپدر. پر جانور شده. آشغالها کار خودشان را کردهاند. حیوانات مردابی و لجنی هم که رحم ندارند. قانع که نیستند. کم کم میبینی سرازیر شدهاند از باتلاق به محدودهت. بعد تو دیگر نمیتوانی دور و ورت را جارو کنی تمیز کنی که. چون دیگر دل نداری بروی لب آب بایستی راحت خاکروبههات را بریزی توش – بس که جانور زیاد شده آنجا. میترسی. پس محدودهی خودت را هم گند برمیدارد کم کم. کم کم جانورها از حوالیی تو هم بوی آشنا میشنوند سرازیر میشوند ببینند چه خبر. کم کم میرسند به تو. تو حالا در مرکز مرکز محدودهات ایستادهیی بدبخت ایستادهیی. در مرکز ایستادهیی چون دورترین جاست از خندق – باتلاق. زمانی همین جا را بیشتر از هر جا بد داشتی چون دورترین جات بود از باتلاق. حالا چسبیدهیی ول نمیکنی جانورها از هر طرف سرازیرند. کم کم میرسند به تو. تو حالا در مرکز مرکز محدودهات ایستادهیی. بدبخت ایستادهیی. فکر میکنی اگر آدمیزاد شنا بلد بود اول زندهگیش خوب بود. بعد میگویی از کجا معلوم. بعد جانورها کم کم میرسند به تو.
.
.
کجا غلط کردی؟ میزدی به آب؟ شنا بلد نبودی. خاکروبه نمیریختی؟ جایت را گند برمیداشت. با جانورها میجنگیدی؟ زورت میرسید؟ جانور میشدی زندهگی میکردی باشان؟ مگر حالا چه غلطی میکنی؟
Labels: حدیث نفوس, شعر نفوس
posted by هاتف at
8:53 AM
4 Comments:
لاشخوری را می مانم
بر لاشه ی خویش
گرسنه نیستم
خسته ام
اما
May 7, 2009 12:19 AM
با لغو مراسم بزرگداشت دوم خرداد؛
حامیان موسوی و خاتمی در مقابل فرمانداری تجمع می کنند
تجمع حامیان موسوی و خاتمی در اعتراض به لغو احتمالی مجوز برنامه گرامی داشت سالروز دوم خرداد، روز چهارشنبه 30 اردیبهشت ماه در مقابل فرمانداری تهران برگزار می شود.
سالروز گرامی داشت دوم خرداد از سال 77 و پس از انتخاب خاتمی به عنوان رییس جمهور اصلاح طلب ایران، هر ساله با حضور حامیان وی برگزار می شود.
روز شنبه، دوم خرداد 88 و در آستانه انتخابات، قرار بود این مراسم با حضور خاتمی و میرحسین موسوی، کاندیدای ریاست جمهوری، در سالن 12 هزار نفری آزادی برگزار شود؛ اما در شرایطی که مجوزهای مورد نیاز برای این مراسم از مراکز دولتی اخذ شده بود، اخباری مبنی بر لغو مجوز این مراسم رسیده است.
براساس پیگیری های انجام شده از سوی گروه یاری پویش حمایت از خاتمی و موسوی(موج سوم) ستاد 88، این برنامه به دلیل ممانعت های دولتی احتمالا لغو خواهد شد.
به نظر می رسد پس از صدور مجوز برای برگزاری این مراسم، لغو آن بهانه جویی دستگاه های دولتی برای ممانعت از برگزاری این مراسم است.
بر اساس قوانین موجود، برگزاری چنین تجمعاتی که در اماکن محصور و سرپوشیده است، نیازی به کسب مجوز ندارد.
اکنون به دلیل ممانعت هایی که برای برگزاری این مراسم سالانه صورت می گیرد، جوانان حامی موسوی و خاتمی قرار است ساعت 11 صبح روز چهارشنبه 30 اردیبهشت ماه، در مقابل فرمانداری تهران جمع شده و اعتراض خود را اعلام کنند. این گروه اعلام کرده اند که تجمع خود را تا زمان حصول نتیجه و کسب جوابی روشن از سوی مسوولان دولت نهم ادامه خواهند داد.
May 19, 2009 1:38 PM
با سلام
نوشته تان را خواندم
اين شيوه نوشتن راكه يك پايش پيله
كردن است / و زيروروكردن يك ايده و درست تر اگر بشود گفت همه ي وجوه يك چيز را با هم و يك جا ديدن/ ديدني كه بعد دارد و فضا مي آفريندو حجم مي دهد / و خواننده اين امكان را مي يابد كه با يك پديده/ با بيشترين ابعاد ممكن / يك جا و در يك زمان مواجه شود / ابعادي كه مي تواند بسيار بيشتر از چهار بعد شناخته شده بلندا / درازا/ پهنا/و زمان به فراهم شدن حجمي رودرروي چشمان تن يا چشمان جان خواننده منجر شود
اين گونه ديدار آگاه كننده است
بي آن كه از خود بكاهد
ديدار را مي نوشد و گواراتر مي شود
ِاين ها را ازباب شيوه ي رفتار نگارشي شما گفتم / بي آن كه به آن چه
شما گفته ايد بپردازم
دست تان درد نكند
مسعود فرح
http://masoudfarah.blogfa.com
May 21, 2009 9:02 AM
سلام
آقاي هاتف گرامي
خوشحال مي شوم برداشت شما را ازدوكتاب شعري كه تا به حال چاپ كرده ام بدانم
اگر كتاب هاي مرا نداريد / آدرس بدهيد براي تان مي فرستم
مسعود فرح
May 21, 2009 9:08 AM
Post a Comment
<< Home