جرجیس
Saturday, July 11, 2009
گزارش از دل بلبشو – برای علیی ثباتی/ محمد نجفی/ شاهد طباطبایی
Labels: حدیث نفوس, شاهد طباطبایی, شعر نفوس, علیی ثباتی, محمد نجفی
باید به زودی برای خودم در این بلبشو بنویسم. نوشتن برای خود یک کمانهست که قرارست مدام برگردد به خودت؛ ولی گم میشود تو فضا آنچه نوشتهیی – آنچه کمانهست. . یعنی تو با نوشتن برای خودت کاری که میکنی اینست که یک چیزی از خودت میفرستی به خودت؛ ولی آن چیز فرستاده میرود توی جایی که تو چون نمیشناسیش، بهش میگویی «فضا». گمانم اسمگذاری خوبی کردهای؛ چون فضا هم سیاهست(که در نتیجه به ناشناخته میماند)، و هم توش آنقدر بزرگست که چیزهای توش (بگیر مثل ستارهها مثلن یا کهکشانها حتا)، هر چه هم بزرگ باشند، باز حساب نمیشوند. یعنی فضا آنقدر بزرگست که هر چه چیزهای توش بزرگ باشند، باز هم روی فضاییی فضا موثر نیستند. فضا این «بیتاثیر ماندن» را مدیون خیلی بزرگ بودن خودشست. پس آن چیز فرستادهی تو میرود توی فضا. میشود یکی از چیزهایی که هر چه بزرگ باشند هم فرقی نمی کند، تاثیری روی فضاییی فضا ندارند. مشکل اینجاست که تو دیگر نمیتوانی پیدایش کنی. یعنی فضا آنقدر بزرگست که آن فرستاده گم میشود خب. یعنی من هر وقت برای خودم مینویسم یک چیزی ازم گم میشود. این روزها چون خیلی شلوغم، نیاز دارم هی چیزهایی ازم گم شوند سبک شوم. از طرف دیگر نیاز دارم نوشتههایم بروند توی فضا تا در این بلبشو، در این شلوغی، بتوانم قدری بروم توی فضا باهاشان. بهشدت نیازمند سکوت و سکون فضایم. گرچه سکون و حرکت مفاهیمی بهشدت مجردند و تابع ناظر– ولی در این بلبشو هر چه میبینم یک ناظرست. یکی از فایدههای، یا یکی از ویژهگیهای بلبشو اینست که در آن هر چیز، حتا درخت و ساختمان پزشکیی قانونی و قندان و خیابان و کتابهای روی میز و موی دخترانه تبدیل میشود به ناظر. همه دارند نگاه میکنند. در نتیجه هیچ چیز، هیچ چیز نیست. یعنی نمیتوانی قسم بخوری توی بلبشو، که چیزی ساکنست یا متحرک(؟). یعنی همهش علامت سوال. نمیتوانی قسم بخوری باتوم آمد خورد به آن پسرک مدرسهیی؛ یا آن پسرک آمد خودش را زد به باتوم. تلویزیون این دومی را میگوید؛ و میگوید ما از جام جم دیدیم به خدا. تو ولی از چهار راه ولیعصر دیدهیی. دیدهیی باتوم آمده خودش را زده. توی بلبشو همه ناظرند. میخواهند ببینند چه میشود آخرش. ولی قضیه اینجاست فکر کنم، که اصلن خود آنها که فکر میکنند فقط ناظرند، اصولن موضوع و موضع نظر دیگرانیاند که هر کدام برای خودشان ناظری محسوب میشوند. این میشود که این میشود بلبشو. حالا من به جایی نیاز دارم که از صدقهسر نبودن/ کم بودن اشیا، ناظری دور و برم نباشد یا کم باشد. اینجوری شاید بتوانم فارغ از آنچه دیگران ازم میبینند خودم خودم را ببینم و بعد، دقیق، نظاره کنم. ببینم آن روز که توی انقلاب آبپاش آمد آب ریخت، چرا من خیس نشدم؟ شاید چون توی انقلاب نبودم. ولی ناظرانی هستند که میگویند من را آن روز توی انقلاب دیدهاند که داشتهام فرار میکردهام از آب توی آبپاش مثل سگ. ولی ناظرانی هستند که میگویند هر چه چشم چرخاندهاند آن روز من را ندیدهاند. ولی ناظرانی هستند که میگویند من را آن روز توی انقلاب دیدهاند که داشتهام فرار میکردهام از آب توی آبپاش مثل اسب. من چرا خیس نیستم؟ ناظرانی هستند که قسم میخورند آنها که آن روز توی انقلاب خیس شدند هنوز خیسند؛ و هر چه خودشان را خشک میکنند تر میشوند. ناظرانی هم هستند که میگویند در نتیجهی گرمیی هوا، همه حتا آنها که خیس خیس شدهاند خیلی زود خشک خشک شدهاند. از آنها که خیس شدهاند یکی را میشناسم که قسم میخورد هنوز خیسست؛ خیس خیس. و مدام دارد از خودش میپرسد چرا آب این آبپاش این قدر سنگین بود؟ چرا مثل قیر میچسبید و مثل تینر بخار نمیشد؟ چرا مثل سنگ مینشست (به صورت) و مثل کلوخ، خاک نمیشد؟ به شدت نیازمند فضام تا به بینظریی اطراف برسم/ اطراف بینظر میخواهم. باید دقیق به خودم نگاه کنم. ناظر، به قول آن دوستی که گفته بود شیراز شهر شنیعیست، چیز شنیعیست ناظر. من هر وقت دارم نظاره میکنم به باتوم، حس شناعت دارم. احساس میکنم حرامزادهام. بعد از خودم میپرسم مگر باتوم خودش یکپا ناظر نیست؟ مگر میشود قوانین استثنا بپذیرند؟ شاید هم کل ماجرا نتیجهی مستقیم قانون باشد. یعنی نکند آنچه یک ناظر میبیند، همانقدر که قانون گفته فرق داشته باشد با آنچه ناظر دیگر میبیند؟ یعنی زاویهی نظارهی من و آن باتوم اینقدر فرق دارد که نتیجهی نظاره اینقدر فرق داشته باشد؟ یعنی هر چه میکنم نمیتوانم خودم را قانع کنم که آن باتوم چشم ندارد. راه که میرود یعنی پا دارد آن باتوم؛ وقتی پا دارد مگر میشود چشم نداشته باشد؟ قوانین که استثنا نمیپذیرند. همهچیز حکایت از آن دارد که آن باتوم اول نظاره میکند؛ یکی از ناظران را نشانه میگیرد و معمولن رو و در پارهیی موارد پشت خودش را میزند به آن ناظر. عصبانیتر که باشد سرش را هم میکوبد به هر چه جلوش باشد. این یعنی چشم دارد. چون انتخاب محل فرود به بویایی یا چشایی یا بساوایی یا شنیداری دقیق نیست – به دقت هدفگذاریی دیداری نیست. اینها یعنی او میبیند؟ – شق دیگر اینست که بقیهی ناظران میبینند، نگاه میکنند، هدفگذاری میکنند و میآیند خودشان را میزنند به رو و در برخی موارد به پشت و سر باتوم. از یک طرف عقل سلیمم میگوید یک ناظر (در اینجا باتوم) که نمیشود هی خودش را بزند به این و آن ناظر دیگر. حالا اگر به چار پنج تا زده بود یک چیزی. ولی از آن طرف خیابان که نظاره میکنم، عقل سلیمم میگوید این همه ناظر که نمیآیند خودشان را بزنند همهش به یک ناظر (در اینجا باتوم). چرا یکبار به همدیگر نمیزنند خوشان را؟ اینها دو نتیجه دارد. یکی این که حتا عقل سلیم من تنها هم، این طرف خیابان باشم یا آن طرف، بسته به زاویهای که میبینم دو استدلال مخالف میکند. دومی این که یعنی من باید بروم توی فضا دقیق نظاره کنم به خودم. یعنی این که باتوم از زاویهیی متفاوت با زاویهی من میبیند دلیل میشود که این قدر متفاوت ببیند؟ باید جایی باشم که ناظر نباشد. یعنی زاویه چهقدر مهمست؟ یعنی من و بقیهی ناظرها اینقدر مهمیم؟ یا این که اینقدر فرق دارد دیدههامان یعنی هیچ اهمیتی نداریم؟ باید دقیق خودم را نظاره کنم ببینم چرا خشکم من؟ من آن روز آنجا نبودهام. من ماشین آبپاش ندیدهام. چرا حس میکنم شانههایم توی آب باد کرده؟
posted by هاتف at
12:36 AM
1 Comments:
هاتف چه معني مي ده اينقدر تلفنهات خاموش باشه خب.. يه زنگي به من بزن پسر لطفا..
July 20, 2009 2:17 AM
Post a Comment
<< Home