جرجیس

Thursday, August 20, 2009

حرف‌ها و پیرمرد – قصه‌ی شاهد طباطبایی

دست‌هاش رو بالا گرفت و بي‌مقدمه گفت : «از دستاي هر كسي مي‌شه فهميد كه چه جور زندگي‌اي داشته». شايد خودشم همين حس رو داشت؛ اما در اون لحظه بدجوري عميق شده بود و حالت آدماي از مرگ برگشته رو داشت كه احساس مي‌كنن همه چيز براشون روشن شده و ديگه ارزش زندگي رو مي‌فهمن. ولي اين كه چه ربطي بود بين ارزش زندگي و دستاي آدما، چيزي نبود كه كسي بخواد حال ِخوش ِاون لحظه‌ش رو به خاطرش خراب كنه. «بعضي وقتا مهم نيست كه سر و ته مطلبت به هم بخوره و چفت و بست ِدرست حسابي‌اي داشته باشه؛ چون پيش از اون كه حرف‌ت رو بشنون دل‌شون رو بهت دادن و باورت كردن». پيرمرد بعد از اين حرف، ساكت شد تا خواسته يا نخواسته زهر ِحرف‌ش به جون همه بشينه و به‌ش توجه بيش‌تري بكنن كه «خب، بعد». اما بعدي دركار نبود. اين جور لحظه‌هاي ناب، معمولن كوتاه و بي‌دنباله ميان و ميرن. اگه خوش‌شانس باشي تورش مي‌زني و گرنه مثل همه‌ي لحظه‌هاي خوب و بد از ياد رفته‌ي ديگه، خودي نشون ميدن و بدون درنگ راهي مي‌شن. پيرمرد اما انگاري نمي‌خواست به همين راحتي تسليم بشه و با اين بخت ِخوب، مي‌خواست ساليان ِبدبختي‌ش رو با خودش تسويه كنه؛ اونم با گفتن و گفتن و رها كردن خودش توي اين گفته‌ها. فكر مي‌كرد شايد همين حرفا فقط مي‌تونست يه جوري آروم‌ش كنه. حرفايي كه از خوش‌بختي تونسته بود براشون گوشی پيدا كنه؛ گوشي كه هيچ وقت نداشت و حرفايي كه حتي به خودش هم نگفته بود. اين همه حرفاي نگفته توي دل‌ش دست به دست هم داده بودن و نمي‌ذاشتن كه بازم ساكت بشينه و اين آخرين اميد رو هم ازشون بگيره. مثل آدماي برق زده بود، سحر كلمات گرفته بودش و از خودش بيرون مي‌كشيدش و پخش‌ش مي‌كرد توي هوايي كه همه‌ي شنونده‌ها به سينه مي‌كشيدن‌ش. خودش رو توي همه‌شون حس مي‌كرد و صميميتي درون‌ش درگرفته بود كه خودش رو فقط مي‌ديد كه داره پهن مي‌شه و هر چيز ديگه‌اي رو توي خودش مي‌گيره. بازي رو كه شروع كرد سر هر جمله‌اي با خودش مي‌گفت: «خب، اينو مي‌گم و خلاص». اما هنوز به چندكلمه‌اي نقطه‌ي پايان نرسيده بود كه ده بيست تا جمله‌ي ديگه هوار می‌شدن و با خودشون می‌بردن‌ش. به وسطای راه نرسيده احساس كرد كه دل‌ش نمی‌خواد هيچ وقت آروم بگيره. ديگه مطمئن شده بود راهی كه شروع كرده آخر نداره.

از فردای اون روز همه می‌دونستن به‌ترين راه اينه كه يه كاغذ خودكار بدن دست‌ش و بقيه رو خود پيرمرد به‌تر از همه بلد بود.

Labels: ,

posted by هاتف at 1:04 AM

1 Comments:

تـــــــــــــولدتون مبارك

October 12, 2009 6:30 AM  

Post a Comment

<< Home