جرجیس

Thursday, March 26, 2009

تک‌گویی‌ی یک جن عاصی – ای چنگال من توی ریش شما

آنچه می‌آید از ماهی –
روش به رود
در دنده‌های‌ش ماه‌های زیاد --
انگار وقتی ‌ریخته از بدی‌ی هوا به خاک ریخته
انگار کنایه‌ای ست اشاره‌ای ست
آمده از جایی که مستعار ِ آب باشد و ریخته
با خودش کشانده جایی کنایه‌ی دریا --
و ریق رحمان را
مثل فیلْ پوشیده به دندان‌های‌ش در حجاب
مکرر شده از فرط ِ ریق


به‌هرحال که ملالی نیست جز پوست
عجالتن ما به دندان‌های سالم‌مان نیاز ِ بیش‌تر داریم جسارتن
و توی اندام مبارک‌تان – از آن دو لب ِ قریب ِ لپ –
اگر کمی بنوازید، می‌وزید
خواهیم آمد از ته ِ جایی – به هر ضرب و زور – کنایی
و رومان به جانب مستعار ِ حضرت ست البته


بگیریدمان مثل ناخن – بتکانید
فکر کنید که ما هم که جنیم – گناه داریم به شما
مگر کجا را به شما نداده‌اند بلیسید؟
حالا که می‌لیسید، لطفن کمی تندتر که ما روی گازیم
جن ِ سوخته بوی شلوار ِ شب‌مانده می‌دهد


کاش جانی – جوکی بودیم
مثل آدم تمیزی – کاش از پشت ِ کوه ِ در دست‌های‌مانْ رطوبت بود
از کنار خود که می‌گذشتیم – کاش می‌نواختیدمان می‌وزیدید –
که عطف جمله‌ بگیریم استعاره‌ْ بی‌ربط کنیم
ما جن‌های حوالی‌ی خاک را – کاش –
در کناره‌های خیس ِ شما –
قدری میان‌ ِ تر بود


حالا مگر آن‌جای شما کجای آدم‌هاست؟
مگر صورت‌تان را که می‌زنید – قوس‌ ِ مکرر نمی‌زنید؟
مگر قوس‌ ِ مکرر از کنایه‌های آبی نیست که کناره‌های آبی نیست؟
که تند شده‌اید این روزها به تردی‌ی نارگیل؟
همه نه – ولی بسیار ازین قوس افتاده‌ام – و عیال هم
ای چنگال من توی ریش شما


کاش می‌شدیم برویم
کاش می‌شدید از خودتان بیرون‌تر –
که بیرون ِ تر – درون را نکشد
و جبین ِ الدنگ – الدنگ ِ مدام ست
و درون نشود هامون ِ کاکتوس – بیرونْ جنگ
و این همه جانور از کجای چند حیوان ریخته‌اند مگر که تا می‌پری چنگ و تا می‌پری پشم


روی دنده‌های هم هم که بخوابیم – باز خواب کمر باید دیدن
باز باید به قوس وربپریم
و البته قوس ِ شما را در همه‌ی شهرهای دور و دورتر گرفته‌اند به رُس
و تقریر می‌کرده‌اند پلک شما را حضرت قواسی –
و حالا که شما می‌گویید پشت صورت‌تان یک ماهی‌ی سابقن آزاد را گرفته‌اند به رُس –
و زیر پولک‌های‌ش کشف کرده‌اند که چه‌ها که نباشد اگر آزاد باشد –
حالا – که لثه‌های ماهی افتاده از بس که آب شور –
باید روی دنده‌های هم هم که بخوابیم – خواب روش ببینیم
پس کو؟


به هرحال که ملال ما پشتن پشت به جلال شما عجب
و البته ما جنیان ِ سرایی – صورتان پاشیده را که گرد کنیم – بازباز –
ناگه از ته – یکی آید خراب ِ «بدمصب ِ کور!»
و بگرداند کجای کنایی‌ی ما را کتاب کند بخواند بر جماعت بی‌پشم که:


این جماعت پشمو – حالا که صورتان ما گرد کرده‌اند – از کجای استعاری‌ی ما ورد کرده‌اند؟ و ورد را که نپخته‌اند – برده‌اند راست گرفته‌اند به رُس – خام ِ خامْ توی شهرهای دور و دورتر به قاب – هُلُف هلف --- که ما جماعت بی‌پشمْ باز – لُکّه شویم


و ما البته صد سال پیش‌تر –
نیز
هم
کوفت.

.............................................

در این متن، یکی آن‌جا که لب و لپ هست، اولی «لب»ست به لام زبر و باء؛ و دومی «لپ»ست به لام پیش و پ و نه ب. آخر بخش پررنگ شده هم آن کلمه، «لکه» به لام پیش و کاف قوی‌ست و نه به لام زبر و کاف قوی. این جوری.

Labels:

posted by هاتف at 6:41 AM >0 comments

Wednesday, March 25, 2009

تک‌گویی‌ی دختری که باران باباش بادبان نداشت

عضله‌ به گردن ندارم
در این رودهای دلتا –
عضله ندارم

بابا به گردن بگیرم -- هم -- بابا ندارم

شیوا می‌شوم می‌خیزم
می‌بینم: می‌کِشم / می‌بینم: عضله ندارم

بالا می‌آید از چیزی‌م: چیزم
فکر می‌کنم
باد می‌آید
در گردن‌ دلتایی‌ام بادبان ندارم
فکر می‌کنم: بالا می‌آیم
دوبار می‌شوم
بار می‌شوم – عضله ندارم
می‌ریزم
می‌پرم
پخش هوام -- مثل رطوبت ِ نیمه‌کاره وقتی در گردن‌م باشد آن‌چه باید باشم
در گردن‌م ندارم
پخش هوام
توی رطوبت -- دیوار هست
پخش که باشم دیوار هست ولی از بالا رفتن مجاب‌م نمی‌شود
مثل نم ِ توی کتاب – بو ندارم ------- رایحه دارم
می‌گردم
توی پدرهای‌م گنج می‌زنم
مادر ندارم
یتیم نیستم
عضله ندارم

بابا – باران ِ بادبان ندیده‌ست
بابا پخش می‌شود توی هوام
می‌گویم: این سیل باید بند شود جایی
بابا بادبان ندارد

معطل مانده بخار‌م
می‌گویم: زیبام مثل پَر
می‌گویم: بابا دارم -- یتیم نیستم
می‌گویم: پخش هوام و بند نمی‌شوم به هیچ جات
می‌گوید: پسر دارم -- یتیم نیست
می‌گوید: پخش هوام نمی‌مانی – بند می‌شوی به گردن‌م آن‌جا که باید باشی آن‌چه دارم
می‌گویم: عضله ندارم -- پسر ندارم
می‌‌گویم: دختر که باشی – گردن نمی‌کشی – گردن نمی‌بُری – گردن نداری

می‌گوید: باباجان -- باباجان



بو می‌کشم -- رایحه دارم .

Labels:

posted by هاتف at 11:21 AM >0 comments

Friday, March 20, 2009

معجونی که پخته نشد – یا آن‌چه جاست – یا، بروم اطراف بپزانم


ناگفته معجونی نوشته و چشم چرخانده هی چرخانده مدام شده در پی‌ی یک معجون پخته‌ی روشن – مثل ادات تشبیه بود بهار ما. هی مثل قبل‌ش می‌شد و تازه نمی‌شد. هی مثل بعدش کش می‌آمد و روی کشیده‌گی‌های منقلب‌ش می‌کشاندمان. کشیده که می‌شدیم روی بهار، بخشی‌مان می‌رفت به تکان‌های فصلی‌ش و بخشی‌مان را می‌بُرد تکه‌های هوایی‌ش. تکان‌های فصلی‌ش مثلن ابر داشت و پیروش، باران و بادی خنک؛ سنجاب و اقاقیا و جوانه‌ی سیب. تکه‌های هوایی‌ش اما فرو می‌رفت توی وجودمان. فحل می‌شدیم و می‌خندیدیم – بیش‌تر بلند و دراز. بهار، یک تکه زمان بود میان دربه‌دری‌های آسمانی‌ی زمین. که اگر منحرف نبود، اگر صاف ایستاده بود روی استواش، این تکه‌های زمانی رنگ می‌باخت؛ و می‌شد برای هر کسی رنگ جایی که بود؛ و دیگر رنگ زمان‌های ورآمده – ورقلمبیده نمی‌داد بیرون و بوی خاک نمی‌داد بیرون و بیرون‌ش، دیگر فرقی نمی‌داد به توش. بهار، برای ما، حالی بود که بخشی‌ش می‌رفت به قدیم‌مان و بخشی‌ش می‌خواست بچسباندمان به فکرهای فردامان. ولی فکرهای فردامان از فردای بهار که می‌شد، فرار می‌کردند و ما می‌ماندیم و فکرهای دی‌روز. در فکرهای دی‌روز که روزی نبود. خاطره توی یک کدر ِ خاموش ِ نحس می‌آمد – خاموش و نحس می‌آمد. می‌خواست بچسباندمان به قدیم‌مان. قدیم‌مان ازل نبود. جایی بود نه زمانی؛ که آن جا، برای نخستین بار شاید، فکر فردا کرده بودیم. فکر فردا بودمان بهار. حالا ما فکرهای فرداییم و فردامان از دی‌روزمان روزتر نیست. چون فردا هم توی یک کدر می‌آید. قلمبه می‌آید. حالا هم که بهار هست، پوست نازک ما را ترکانده همین نسیم خنک. مثل پوست درخت‌های پر جوانه. و جوانه‌هامان، منتظر تکه‌های بارانند. بلند و دراز، باید نگاه کنیم به دور و بر/ دور و ور. اکناف جایی‌ست که می‌توان منتظر ماند و ماند. آن‌جا که هستیم همیشه باد می‌آید. و باد، ما را فقط گیس می‌بیند. باد همه چیز را گیس می‌بیند. این‌جا نمی‌شود منتظر ماند و ماند. بروم برای بهار، سری به اطراف بزنم.

یک چیز اگر بدانم، دانسته باشم توی تمام این نفس‌نفس‌زدن‌های اسم‌ش میار، این‌ست که بهار جایی نیست که هستم. همیشه جایی در اطراف‌ست. و بهار، اصلن یک برش زمانی نیست – وابسته‌ست راست به جایی که می‌شود آن‌جا، صاف ایستاد ولی، هکذا، کمی منحرف ماند و، گردنی کشید.

Labels: ,

posted by هاتف at 11:22 AM >1 comments