جرجیس

Thursday, April 30, 2009

حشویات یک قفل

آدم قفل دیده‌یی؟ از هر طرف بروی بیافتی توی چاه دیده‌یی؟ آدم دیده‌یی؟ می‌روی از هر طرف می‌افتی توی چاه. این همان‌ ست که دورت خندق کنده باشی. هم‌چه آدمی قفل ست. یک محدوده دارد اطراف‌ش. از آن محدوده نمی‌تواند بیرون برود. گاهی می‌بیند آن طرف چه خبر هست – نمی‌تواند برود از نزدیک ببیند. سر و صدا گاه می‌شنود – کم‌سو می‌شنود مثل ورق کاهی، کدر می‌شنود. مثل سگی می‌ماند یا اسبی که بسته باشندش به یک درخت. از یک حدی نتواند بیش‌تر دور شود از درخت. مثل جزیره‌ ست حتا. یا مثل آدم توی جزیره. بسته باشد به جزیره‌ش و نتواند پا بگذارد بیرون. من این‌طورم. نمی‌توانم زیاد بروم. همیشه می‌افتم توی چاه – یعنی خندق. نمی‌دانم این خندق را خودم کندم یا برای‌م کنده‌اند – همیشه بوده یا غفلتن درآمده – فرو رفته. زمین گود چیز کثیفی ست. توی گودی همه چیزی می‌تواند برود. جای جک و جانور می‌شود لامصب. آب که بیافتد توش شاید مرداب شود. شاید باتلاق شود. تو توی محدوده‌ی خودت را جارو می‌کنی؛ ولی نمی‌توانی خاک‌روبه‌ها را توی همان محدوده بریزی که. ناچاری جای دیگر بریزی. پس می‌روی دم خندق پرت می‌کنی بل‌که بیافتد بیرون خندق – همان‌جا که خندق نمی‌گذارد بروی. از این طرف می‌خواهی بروی آن طرف خندق – از آن طرف حالا که نمی‌روی نمی‌توانی بروی برای خاک‌روبه‌های‌ت جا نداری غیر همان طرف که نمی‌توانی بروی. ولی بیش‌تر خاک‌روبه‌ها یا همه‌شان می‌پاشند توی همان خندق. این‌جوری می‌شود که خندقی که زمانی توش فقط آب بود و شاید اگر همتکی می‌کردی می‌توانستی بپری توش شنا کنی برسی آن طرف‌ش، بعد چند سالی می‌شود لجن و دیگر نمی‌شود توش شنا کرد – از بس خاک‌روبه‌ها و آشغال ریخته‌یی توش. کم کم که برود، اصلن می‌شود باتلاق – رفتن ِ توش مرگ ِ توش. پس باز هم می‌مانی. ولی کمی بعدتر، می‌بینی آن آب صافی که شده باتلاق و لجن‌زار، که دورت را گرفته فشارت می‌دهد به خودت مدام، شده پرورش‌گاه بی‌پدر. پر جانور شده. آشغال‌ها کار خودشان را کرده‌اند. حیوانات مردابی و لجنی هم که رحم ندارند. قانع که نیستند. کم کم می‌بینی سرازیر شده‌اند از باتلاق به محدوده‌ت. بعد تو دیگر نمی‌توانی دور و ورت را جارو کنی تمیز کنی که. چون دیگر دل نداری بروی لب آب بایستی راحت خاک‌روبه‌هات را بریزی توش – بس که جانور زیاد شده آن‌جا. می‌ترسی. پس محدوده‌ی خودت را هم گند برمی‌دارد کم کم. کم کم جانورها از حوالی‌ی تو هم بوی آشنا می‌شنوند سرازیر می‌شوند ببینند چه خبر. کم کم می‌رسند به تو. تو حالا در مرکز مرکز محدوده‌ات ایستاده‌یی بدبخت ایستاده‌یی. در مرکز ایستاده‌یی چون دورترین جاست از خندق – باتلاق. زمانی همین جا را بیش‌تر از هر جا بد داشتی چون دورترین جات بود از باتلاق. حالا چسبیده‌یی ول نمی‌کنی جانورها از هر طرف سرازیرند. کم کم می‌رسند به تو. تو حالا در مرکز مرکز محدوده‌ات ایستاده‌یی. بدبخت ایستاده‌یی. فکر می‌کنی اگر آدمی‌زاد شنا بلد بود اول زنده‌گی‌ش خوب بود. بعد می‌گویی از کجا معلوم. بعد جانورها کم کم می‌رسند به تو.
.
.
کجا غلط کردی؟ می‌زدی به آب؟ شنا بلد نبودی. خاک‌روبه نمی‌ریختی؟ جای‌ت را گند برمی‌داشت. با جانورها می‌جنگیدی؟ زورت می‌رسید؟ جانور می‌شدی زنده‌گی می‌کردی باشان؟ مگر حالا چه غلطی می‌کنی؟

Labels: ,

posted by هاتف at 8:53 AM >4 comments

Monday, April 20, 2009

پنج شعر بهار علیزاده

پنج شعر زیر، از شعرهای تازه‌تر بهار علیزاده‌ ست. بهار علیزاده از شاعرهاست. کتاب‌ش اسم‌ش بود «هذیان پوست» و چند سال پیش بود که نشر آرویج بیرون‌ داد. این شعرها یکی دو تا حال و مال همان سال ۸۵ ست و الباقی بعد ۸۵. به هر حال هیچ کدام هنوز جایی دیده نشده و این، بار اول‌شان ست.

بهار علیزاده، می‌گویند بسته یا وابسته به جریان حجم؛ می‌گویم شاعر – بسته به هر جا. گفتن از شعرش سخت ست و آسان ست. من حالا روی مود سختی‌ام. خوش به حال شما – گفتنی ندارم. برای دیدن پنج شعر تازه‌ی بهار، لینک پایین لطفن.

پنج شعر از بهار علیزاده

Labels:

posted by هاتف at 5:43 AM >0 comments