جرجیس

Saturday, October 31, 2009

در نسبت اخلاق و علف


اخلاق، آدم‌ها را از خودشان خالی می‌کند. ناچارشان می‌کن چیزی باشند که «معیار»، معیار همه‌ی جمع، خوب می‌گویدش. اخلاق، آدم‌ها را از کاراکترشان می‌گیرد و به آن‌ها عمومیت می‌دهد. این عمومیت، به دل‌پسند شدن آدم‌ها می‌انجامد و فریب‌شان می‌دهد؛ تو خوبی عزیز دل؛ تو شایسته‌یی؛ و تو آدمی؛ چون، چون همه‌ی خوب‌های دیگر هستی. آدم در این عمومی شدن، آرام می‌شود؛ و در آرامشی که می‌گیرد، خارخارش را از دست می‌دهد. آدم بی‌خارخار، آدم راحتی‌ست؛ و آدم در عمومی شدن‌ش، راحت می‌شود. آدم راحت، آدم خوبی‌ست؛ سختی‌ها را با بردباری صبر می‌کند؛ بد می‌شنود و لبخند می‌زند؛ و بردباری را چون عطیه‌ای از جانب انسان مُثلی، به دوش می‌کشد. آدم راحت، با تن زدن از واکنش‌های سخت ِ «غیراخلاقی»، راحت می‌شود. خشم خود را کنترل می‌کند و خود را نیرومند می‌پندارد؛ چون بر خشم خود چیره شده. او کم‌کم، مثل آدم تخدیری، صدای خود را از دست می‌دهد و خشم خود را از دست می‌دهد و «خود» خود را از دست می‌دهد. نه که آدم برابر باشد با خشم‌ش؛ که آدم، باید که خشم‌گین هم باشد. و خشم، چرا نباید خود را بروز دهد؟ گیاه گوشت‌خوار باید گوشت بخورد، نخورد، کم‌کم، گوشت را فراموش می‌کند. اشاره به آن داستان آرتور سی کلارک در «آیا فردا» به گمان‌م که در نوجوانی خواندم.

حالا، ما آدم‌های خوب، ما بردبارها، صبورها، کنترل‌کننده‌های خشم، کم‌کم یبس می‌شویم؛ خشم در پنجه‌ها و گلوهای‌مان می‌ماند و تبدیل می‌شود به «ان ِ خشک»؛ و کم‌کم، ما هم تخدیر می‌شویم. علف می‌کشیم و همه‌ی دنیا صعود می‌کند؛ و ما می‌بینیم که چه‌قدر، چه‌قدر این مهربانی و دم‌برنیاوردن وقتی دارند می‌زنندت، وقتی دارند از همه‌چیز هیچ می‌سازند و از هیچ همه‌چیز، انسانی‌ست. بعد بودا می‌شویم و مهربان‌تر از همیشه، می‌گوییم این آهیمسا هم همان فلسفه‌ی خوب ماجراست. ما علف می‌کشیم و مهربانیم و پرطاقت و صبور؛ و نام تخدیر را، محکم بودن می‌گذاریم. رخوت می‌شود استحکام. اخلاق، آدم را تخدیر می‌کند. من، نوشته‌های‌م را می‌زیم.

Labels:

posted by هاتف at 3:52 AM >3 comments

Saturday, October 24, 2009

درباره‌ی یبس و اسهال یاخته‌گی/ ساخته‌گی


برای من، بودن کنار خودم موهبت‌ست. این بودن کنار خود مثل سیب خوردن آدم اسهال که می‌شود، اسهال می‌شوم. ولی زیاد پیش خودم که نباشم، یعنی اگر مدت درازی بگذرد و من کنار خودم نباشم در آن مدت، یبس می‌شوم. فکرم سفت می‌شود درنمی‌آید. چشم‌هام برای گشتن از یک جا به جای دیگر باید کلی زور بزند روی مردمک؛ کلی زور بزنم روی مردمک. هی باید زور بزنم که چیزی آن‌ورتر را ببینم؛ یا به چیزی آن ورتر فکر کنم. زیاد که می‌گذرد از وقتی که پیش خودم بوده‌ام آخرین بار، سفت می‌کنم. سفت می‌شوم. از آن طرف، مدت‌های دراز که بمانم کنار خودم، انگار ملین خوره باشم، چشم‌هام مثل تیله‌ی صیقلی می‌چرخند و همه‌جا و همه‌چیز را می‌بینم و روی هیچ چیز گیر نمی‌کنم؛ فکر مثل آب می‌آید و جاری می‌شود توی یاخته‌هام؛ آن‌قدر اثیری می‌شود فکرم که همه‌جام فکر می‌شود اثیری می‌شود همه‌جام؛ و من با فکرهام می‌توانم همه‌جا بروم. روان می‌شوم دیگر. روان که باشم، راحت روانه هم می‌توانم باشم. یعنی می‌توانم جا بدهم به جایی که روانم. یا می‌توانم روان‌م را / روانی‌ام را ببرم آن‌جا که می‌خواهم باشد – می‌خواهم باشم – می‌خواهد باشم. این آخری به‌ترست. این ماجرا ادامه دارد و الان که یبسم، بیش‌تر نمی‌آید. سفتم بد.

Labels:

posted by هاتف at 2:51 AM >0 comments