جرجیس
Monday, January 18, 2010
... ... ...
داوودجان
میدانم شاعر گفته هر عزیزی که میرود، تکهای از ما را با خود میبرد. چند بار هم تجربه کردهام. ... نمیدانم
خواهر تو خواهر همهی دوستان توست. اندوهگینیم
posted by هاتف at
12:22 AM
داوودجان
میدانم شاعر گفته هر عزیزی که میرود، تکهای از ما را با خود میبرد. چند بار هم تجربه کردهام. ... نمیدانم
خواهر تو خواهر همهی دوستان توست. اندوهگینیم
posted by هاتف at
12:22 AM

میان عیسی و محمد رسول نبود، نبی بود. از انبیا – به روزگار ملوک طوایف و پس از عیسی، بر دین او – جرجیس بود که بازرگانی میکرد و به درویش میداد. در زمانش بتپرستی بود جبار -- داذیانه (به روایت مجمل التواریخ، داربان) که بتی به نام افلون میپرستید و هیچ کس از بیمش، طاقت دین خود نداشت. داذیانه جرجیس را به زندان کرد و فرشتهی خدا رهاییاش داد. جرجیس کرامات و معجزات آورد. داذیانه به چوبش بست، گوشت و پوست کند، استخوانهایش خرد کرد و در سرکه و آب سپندان ِ تیز آغشت و وی در آن میان شهادت گفت و نمرد. از خدای فرمان آمد که بارها تو را بکشد و من زندهات کنم. پارهپارهاش کرد، بسوخت، بر باد داد و خدای زندهاش کرد تا سه بار. منتسبش کرد به جادویی؛ و چون خواست واداردش به سجدهی بت، جرجیس بت را به سجدهی خود خواند. زمین باز شد – بت فرو رفت. داذیانه مومن نشد. جرجیس نفرین کرد. آتش از هوا آمد – داذیانه سوخت.
0 Comments:
Post a Comment
<< Home