جرجیس

Thursday, December 24, 2009

نامه‌ی مهدی‌ی یوسفی؛ وقتی آموزشی بودم

این نامه را وقتی آموزشی بودم در تابستان ِ زاهدان، سه ماه ِ سی‌ویک روزه‌ی خبیث، هم‌گروهانی‌هایی به‌معنای واقعی‌ی واژه: مردم، رای‌دهنده‌گان به آن‌چه ام‌روز می‌بینیم، هستیم، شاید دیگر نباشیم، سرکار استواری بسیار بسیار، و جناب سروان ِ ستوان‌اولی به‌معنای واقعی‌ی ستوان، و پادگانی به معنای اصیل پادگان، مهدی‌ی یوسفی از مشهد برای‌م نوشت. من زاهدان بودم. و آن دنیا/ آن‌ور ِ دنیا، سرم بلند خواهد بود که سه‌ماه، به‌معنایی اصیل، زاهد بوده‌ام این دنیا/ این‌ور ِ دنیا. باید به‌وقت از آن سه‌ماه بنویسم. تاریخ این نامه را یادم نیست. باید حوالی‌ی سال 82 باشد؛ خرداد یا تابستان. پادگان شهید عامری. سرکار استوار میرشکار. جناب سروان فنایی. از تابستان 82 تا ام‌روز، شش سال، زانو ندارم. قوزک ندارم. پا ندارم. قدم‌آهسته نروید جوان‌ها – تحت هیچ شرایطی؛ حتا اگر تکواندوکار بودید. جوگیر نشوید لطفن. مثل سگ دروغ می‌گویند؛ تجدید دوره‌ای در کار نیست.

متن نامه

آن‌چه بی‌هوده‌گی را افزون می‌کند نومیدی‌ی عمیقی‌ست از تغییر در ماده و سرنوشتی که مانند و مثلی‌ست از لکه‌های منتشر جوهر.

تصویرهایی که فقط به‌سبب انکار مصرانه‌ی دیگر حواس حاصل شده است، زمان را چون گویی شیشه‌ای یا یک حجم هندسی به من نشان می‌دهد و مرا به این یقین می‌رساند که «هیچ» انگاره نیست که دفعتن در هجوم عوضی‌ی مخیله رهای‌ش کنم و نیست‌انگاری‌ی منتظمی را در خودم به تماشا بنشینم. بل‌که کاملن برعکس، این منم که در نظامی نمی‌دانم چندوجهی و چه‌گونه‌شناختی، اما ملموس، برای واقعیتی موجود و بطئی شکل عوض می‌کنم و آن‌چه به من محول می‌شود، قرینه‌شدن‌ست. من و پیرامون‌م رابطه‌ای قرینه‌ساز با هم داریم. من جزئی از یک هندسه، یک تکه‌ی منتظم و از‌پیش تعریف‌شده با جای‌گاه ِ سازمانی‌ی مشخص در هستی‌ی عینی‌ی خودم هستم.

مدام از خودم می‌پرسم عینیت یعنی چه؟ آیا نباید شی‌ء عاری (عادی؟) شود؟ دیدن مستلزم گنگ‌شدن است. آیا می‌شود هم لقمه گرفت و هم دید؟ یا دید و فقط دید؟ در کدام لحظه‌ی جادویی شی‌ء دیده می‌شود بی‌آن‌که در فرایندش دلالت کند بر حضور ِ خیره‌ی حافظه؟

از بدویت زبان چیزی در نوشته‌های ما کم‌ست. کلمه آن خیره‌گی و تازه‌گی‌ی غارنشینی‌ی اولیه را ندارد. شگفتی از آن گرفته شده. هست اما کرخت شده!

نگاه می‌کنم می‌بینم خیلی وقت‌ست جا نخورده‌ام. زمین خورده‌ام؛ پشت پا خورده‌ام – اما جا نخورده‌ام.

و دست آخر این‌که من برای سرزنده‌گی حیرت می‌خواهم؛ حیرتی که از خودم بیرون شوم – همین!

حامدجان؛ حتمن با من تماس بگیر! فوری.

Labels: , ,

posted by هاتف at 4:58 AM >0 comments

Wednesday, November 25, 2009

سرنوشت، پس‌نوشت، پیش‌نوشت، پَرنوشت

سرنوشت
دیدن ِ بعد ِ چند سال ِ یک آدم، آدمی که در آدمی‌ی تو آدمی کرده باشد – در ناآدمی‌ت هم، یک‌جور گفتن ِ بعد ِ چندسال ِ حرفی‌ست که در حرّافی‌ی تو باشد؛ در سکوت‌ت هم. برای نوشتن از هم‌چه آدمی، باید هم‌چو حرفی زد. ولی هم‌چه حرفی لابد معطوف‌ست؛ معطوف به آدمی. و ولی با حرف‌هایی که معطوف باشند، فقط می‌شود حرف ِ معطوف زد. حرف معطوف ولی همیشه هم‌زمانی‌ست؛ هرگز درزمانی نیست. چون چه‌طور می‌شود از چیزی نوشت که در زمانی بوده وُ دیگر هم‌زمان‌ت نیست؟ هرچه معطوف بنویسی، لابد اشاره دارد به قدیم. ولی تو حالایی. قدیم نیست. هرچه معطوف دارم، از حالام دارم. حرف غیرمعطوف ولی، کار من نیست.

پس‌نوشت
امروز، بعد سال‌ها، حس کردم دیدم – عکسی در مجاز. انگار این مَجاز، بیش‌تر از هر چیز، نشان ِ نامُجاز دارد. قهرمان تای چی شده بود. در هنگ کنگ مدال گرفته بود – باسلاح وُ بی‌سلاح – دوطلا. آن‌وقت‌ها کاراته کار می‌کرد. عجیب ماجرا این‌ست که بی‌خیال دیدم‌ش. بی‌خیال نگاه کردم وُ بی‌خیال صفحه بستم. کار دارم – زیاد وُ زیاد. پای تکواندوی خودم روی هواست.


پیش‌نوشت
باید خراب ِ گرفتن
آب بریزم در خواب ِ طاهره
که از تارهای گرفته
بو می‌شود وُ – می‌رود.

پَرنوشت
قرة‌العین را که بال می‌زنم – کربلام – پیچیده‌ی عباس‌های سیاه
و تیر – از الیاف بلندم می‌سازم.

Labels: ,

posted by هاتف at 1:02 AM >2 comments