جرجیس

Monday, April 12, 2010

چند کلمه از اتابک زنگی

ام‌روز باید مطلبی درباره‌ی سعدی می‌نوشتم برای نشریه‌ای که چهل هزار تومن بگیرم. سعی کردم نشد. ولی فایده‌ش این بود که بخش سعدی ادوارد براون را خواندم و دیدم نوشته سعدی «خصلت زیرکانه‌ی نیمه‌دین‌دار و نیمه‌دنیادار ایرانی را معرفی می‌کند». بعد یک‌چیزهای دیگری شد که خصوصی‌ست. بعد دیدم دارم در فیس‌بوک از خودخواهی و خوددوستی می‌نویسم و این‌که «نابشرانه‌ترین حس آدمی‌زاد» است؛ و این‌که این حس، پایه‌ی وجود آدمی‌ست شاید. بعد دیدم نوشته‌ها رنگ سبز گرفت و رفت سوی دموکراسی؛ و این‌که دقیقن به همین دلیل خوددوستی آدم‌ها، دموکراسی (و پیروزی جنبش سبز باالطبع) ناممکن باشد شاید – دست‌کم به آن معنای دل‌خواه‌ش.
.
لینک پایین لطفن
.
اتابک

Labels:

posted by هاتف at 3:44 AM >0 comments

Wednesday, February 10, 2010

به ج.م

حرف‌هایی‌ست خطاب به جواد محقق؛ مدیرمسوول چند نشریه‌ی موسسه‌ی خانه‌کتاب

لینک پایین لطفن

به ج.م

Labels:

posted by هاتف at 4:13 AM >1 comments

Wednesday, January 27, 2010

یارنوشت / ۱

زخم در حاشیه بگذارم و درست برگردم. هر ناتمام، حاشیه‌ست.
.
بین، بین ِ مابین، بین آن‌چه بین ِ من‌ست و ماست، هسته‌ست سخت‌تر از قله‌های خلج؛ سخت‌تر از صخره‌های اخلمد؛ به خشونت درّه‌تنوره‌ی اندورخ – که هم‌چون‌او چنگ کشیده از قطع ِ دو دیواره‌ش تنور بلندی تا خود ِ سفت. سال‌هاست پس رفته‌ام ولی این سفت، سخت‌ست هنوز – با همه‌دل‌بسته‌گی که حاشیه دارد، بیش وُ بیش، این سفتم.
.
بیام حاشیه را نمک بریزم و حول، در خون، ساحل شود. موج از هر کنار – سفت ِ میان، میدان‌دار.
.
زُشک‌مال – آن‌چنان که سناباد تا سونورای مکزیک و سینای آفریقا سندبادی کند. سخت می‌مانم و چهره می‌گردانم (به تدبیر) – حاشیه.
.
بچه‌ی مشهد در بینالود می‌میرد.
.
چشم پلیدی دارم.

Labels: ,

posted by هاتف at 1:54 AM >0 comments

Saturday, December 26, 2009

دیباچه بر کتابی که درخواهد آمد

برای این‌که بدانم چه می‌نویسم، ناچار می‌شوم از نقبی که نوشته‌ها درم زده‌اند بگذرم برسم به جایی که نوشته‌ها ختم شده‌اند و بخوانم یا ببینم بو بکشم چیزی ازین سنخ. ولی سنخ آن‌چه می‌نویسم با آن‌چه هستم فرق زیاد دارد. نمی‌دانم چرا در این نقب همیشه چیزهایی هستند – می‌آیند از این نقب – که نمی‌شناسم. همیشه غار غریب‌ست.

حالا که دارم گروهی از این نوشته‌ها را به کتاب می‌سپارم، حس می‌کنم نمی‌توانم حس‌شان کنم. نقب را گم کرده‌ام. ولی حس غریبی هست که می‌گوید چیزی را، جایی را گم نکرده‌ای – درش گم شده‌ای؛ در نقبی. نفهمیدم این نقب کی این همه دراز شد. کی این همه فرعی اصلی شد. من راست رفته بودم. طول زنده‌گی‌ی من همیشه کمربند بوده دور مشهد. مثل سیاره وفادار بوده‌ام شهاب نبوده‌ام گذری باشم. سوی چشم‌های من خواسته‌نخواسته همیشه خم شده‌اند. سیاه‌چال که نور دورش چرخ می‌زند برمی‌گردد توش دیده‌اید؟ سیاه‌چال‌م بوده مشهد. سوی چشم‌هام هروقت خواسته تا نیشابور را ببیند چرخیده دوباره افتاده توش. حالاها که در تهران بوده‌ام این چندسال، خواسته‌ام از بیرون نگاه ِ سناباد کنم، مادرجان ببینم و شهلا ببینم و خلیل و حرم، ظهر عاشورا ببینم و دسته و علم، مردهای گنده‌ی مشهدی با پاهای زوری و پیراهن توری که ماهی‌چه‌هاشان را بزند بیرون توی چشم جماعت، و عبور کند از آن طرف برسد به چشم کسی که خیره‌ست جایی، حالاها که خواسته‌ام نگاه ِ سناباد ِ از بیرون کنم، می‌بینم جز سناباد نبوده هیچ‌وقت دور و برم. چیزی از تومْ توم می‌کشد. سیاه‌چال توی سینه‌ی خودم بوده. سناباد خود ِ منم. منم سناباد ِ ناطق. سوم، کمربند مشهدست و سگک، سفت‌ست هنوز.

این‌ها که نوشته‌ام؟ شعر اگر این‌ها باشد ارج و ورجی ندارد. اگر این‌ها شعر باشند هم. نه شعر این‌هاست (برای آبروش هم که شده) و نه این‌ها شعر (گو به حکم آبرو). بودن‌های گاه‌به‌گاه من‌اند که شکل واژه گرفته‌اند و هرگز، هرگز تا مرز عبارت نرسیده‌اند حتا که شاید جمله شوند. هرچه جمله در این‌ها هست، کلمه‌ست؛ جمله تمام‌ست و تمام این‌ها روی همْ هم ناتمام. کمربند راه دور نمی‌رود. گو مشهد باد کرده باشد این سال‌ها. گو کمربند جا باز کرده باشد – فشار ِ بیش‌تر می‌دهد شهر را. شهر می‌خواهد بترکد و کمربند می‌گوید نترک. مشهدی سفت و ایستاده باد می‌کند و هرچند سال، گو قاسم‌آباد هم شهری شده باشد، حتا قاسم‌آباد. رضاشهر رفته باشد تا چسبیده باشد به تپه‌های مغرور آب و برق. خواجه‌ربیع دست انداخته باشد به گردن جاده‌ی کلات. شهرک ابوذر چشم داشته باشد به بهشت رضا. جاده‌ی نیشابور پهن شده باشد پت داده باشد به صحرای خاک رس ِ اطراف‌ش. جاده‌قوچان رسیده باشد تا خود ِ قوچان – بگو بجنورد.

مشهد من از کوه‌سنگی که می‌رود، ته ِ ته‌ش برسد به خواجه‌ربیع، با چند کوچه از سناباد و عشقی و امیرکبیر و سی‌متری‌ها و سه‌راه ادبیات و آبکوه و ازین‌ورْ ایست‌گاه سراب و چارراه ِنادری، من تمام‌ام. پس چرا تمام نمی‌شوند این‌ها؟ چه کنم که جمله بگیرند؟ مشهد من حتا به ایرج‌میرزا نمی‌رسیده. آن‌همه سال مشهدی بودم و اطراف بلوار وکیل‌آباد برای‌م مشهد نبود؛ بلوار، صرفن طریقی بود برای رسیدن به شاندیز و طرقبه و نقندر و زشک و جاغرق. کجای راه مانده‌ام که توزردم؟ این خورشید از کجا درآمده که خواب ندارم شب ندارم؟ چه کنم جمله بگیرم بابا؟ می‌رفتی شناسایی، با تریل و بی‌ش، که یاد من به سرت بود صورت مامان به صورت‌ت، یاد من کجا جا ماند؟ باباجان، لشکر پنج نصر شکست خورد. سر حجتْ زرینی که رفت خطوط چهره‌ی حامدت گم شد. هروقت که مجروح آمدی روح آمدی. کدام تن را بغل کنم؟ عمو مهدی فرودی که گم شد ما گم شدیم. مفقودالاثر کجاست؟ من مفقودالثمرم. هرچه می‌نویسم کلمه‌ست. هرچه درازتر می‌نویسم آب بگیرم به نوشته آب می‌رود نوشته. رفتند فکر کردند رفتند – نفهمیدند بردند.

مادرجان ظهر عاشورا نماز می‌خواند. خلیل گریه می‌کرد. شهلا قیمه می‌پخت. مادرجان و خلیل و شهلا گریه می‌کردند. کجا مشهد نیست؟ یک جفت چشم و چه‌قدر سناباد؟

یک جمله توانسته باشند بشوند این‌ها، می‌روم بلوار ملک‌آباد تک‌چرخ می‌زنم. یک فعل – یک کار بکنند همه‌ی این‌ها می‌روم کوه‌سنگی روی آن قبر میانی‌ی دو کوه یک شب می‌خوابم. می‌پرم توی استخر. یک خانه را دوبار می‌خرم. خانه‌های مشهد را دیر می‌شود سند زد – اسم ِ نو را سُر می‌دهند. بار اول یک خانه را می‌خرم سند هم می‌زنم. یک کلمه، یک فعل، یک جمله. مادرجان هرچه می‌گفت جمله بود. جمله‌های بلند – کامل مثل خربزه شیرین‌ش. گریه‌های خلیل و قیمه‌های شهلا جمله بود – کفش‌هایی که حاج‌خلیل سیار در چارراه نادری می‌دوخت، ترکی‌ی زنجانی‌ی شهلا و مشهدی‌ی صاف مادرجان، ظهرهای جمعه و وقت نماز مغرب ِ خانه‌ی شهلا و خلیل، کوچه‌ی سناباد ِ پنج مادرجان، بادمجان ملک‌آباد تمام‌ست. پیش‌کش. بهشت.

Labels: , ,

posted by هاتف at 2:07 AM >0 comments

Thursday, December 24, 2009

نامه‌ی مهدی‌ی یوسفی؛ وقتی آموزشی بودم

این نامه را وقتی آموزشی بودم در تابستان ِ زاهدان، سه ماه ِ سی‌ویک روزه‌ی خبیث، هم‌گروهانی‌هایی به‌معنای واقعی‌ی واژه: مردم، رای‌دهنده‌گان به آن‌چه ام‌روز می‌بینیم، هستیم، شاید دیگر نباشیم، سرکار استواری بسیار بسیار، و جناب سروان ِ ستوان‌اولی به‌معنای واقعی‌ی ستوان، و پادگانی به معنای اصیل پادگان، مهدی‌ی یوسفی از مشهد برای‌م نوشت. من زاهدان بودم. و آن دنیا/ آن‌ور ِ دنیا، سرم بلند خواهد بود که سه‌ماه، به‌معنایی اصیل، زاهد بوده‌ام این دنیا/ این‌ور ِ دنیا. باید به‌وقت از آن سه‌ماه بنویسم. تاریخ این نامه را یادم نیست. باید حوالی‌ی سال 82 باشد؛ خرداد یا تابستان. پادگان شهید عامری. سرکار استوار میرشکار. جناب سروان فنایی. از تابستان 82 تا ام‌روز، شش سال، زانو ندارم. قوزک ندارم. پا ندارم. قدم‌آهسته نروید جوان‌ها – تحت هیچ شرایطی؛ حتا اگر تکواندوکار بودید. جوگیر نشوید لطفن. مثل سگ دروغ می‌گویند؛ تجدید دوره‌ای در کار نیست.

متن نامه

آن‌چه بی‌هوده‌گی را افزون می‌کند نومیدی‌ی عمیقی‌ست از تغییر در ماده و سرنوشتی که مانند و مثلی‌ست از لکه‌های منتشر جوهر.

تصویرهایی که فقط به‌سبب انکار مصرانه‌ی دیگر حواس حاصل شده است، زمان را چون گویی شیشه‌ای یا یک حجم هندسی به من نشان می‌دهد و مرا به این یقین می‌رساند که «هیچ» انگاره نیست که دفعتن در هجوم عوضی‌ی مخیله رهای‌ش کنم و نیست‌انگاری‌ی منتظمی را در خودم به تماشا بنشینم. بل‌که کاملن برعکس، این منم که در نظامی نمی‌دانم چندوجهی و چه‌گونه‌شناختی، اما ملموس، برای واقعیتی موجود و بطئی شکل عوض می‌کنم و آن‌چه به من محول می‌شود، قرینه‌شدن‌ست. من و پیرامون‌م رابطه‌ای قرینه‌ساز با هم داریم. من جزئی از یک هندسه، یک تکه‌ی منتظم و از‌پیش تعریف‌شده با جای‌گاه ِ سازمانی‌ی مشخص در هستی‌ی عینی‌ی خودم هستم.

مدام از خودم می‌پرسم عینیت یعنی چه؟ آیا نباید شی‌ء عاری (عادی؟) شود؟ دیدن مستلزم گنگ‌شدن است. آیا می‌شود هم لقمه گرفت و هم دید؟ یا دید و فقط دید؟ در کدام لحظه‌ی جادویی شی‌ء دیده می‌شود بی‌آن‌که در فرایندش دلالت کند بر حضور ِ خیره‌ی حافظه؟

از بدویت زبان چیزی در نوشته‌های ما کم‌ست. کلمه آن خیره‌گی و تازه‌گی‌ی غارنشینی‌ی اولیه را ندارد. شگفتی از آن گرفته شده. هست اما کرخت شده!

نگاه می‌کنم می‌بینم خیلی وقت‌ست جا نخورده‌ام. زمین خورده‌ام؛ پشت پا خورده‌ام – اما جا نخورده‌ام.

و دست آخر این‌که من برای سرزنده‌گی حیرت می‌خواهم؛ حیرتی که از خودم بیرون شوم – همین!

حامدجان؛ حتمن با من تماس بگیر! فوری.

Labels: , ,

posted by هاتف at 4:58 AM >0 comments

Wednesday, November 25, 2009

سرنوشت، پس‌نوشت، پیش‌نوشت، پَرنوشت

سرنوشت
دیدن ِ بعد ِ چند سال ِ یک آدم، آدمی که در آدمی‌ی تو آدمی کرده باشد – در ناآدمی‌ت هم، یک‌جور گفتن ِ بعد ِ چندسال ِ حرفی‌ست که در حرّافی‌ی تو باشد؛ در سکوت‌ت هم. برای نوشتن از هم‌چه آدمی، باید هم‌چو حرفی زد. ولی هم‌چه حرفی لابد معطوف‌ست؛ معطوف به آدمی. و ولی با حرف‌هایی که معطوف باشند، فقط می‌شود حرف ِ معطوف زد. حرف معطوف ولی همیشه هم‌زمانی‌ست؛ هرگز درزمانی نیست. چون چه‌طور می‌شود از چیزی نوشت که در زمانی بوده وُ دیگر هم‌زمان‌ت نیست؟ هرچه معطوف بنویسی، لابد اشاره دارد به قدیم. ولی تو حالایی. قدیم نیست. هرچه معطوف دارم، از حالام دارم. حرف غیرمعطوف ولی، کار من نیست.

پس‌نوشت
امروز، بعد سال‌ها، حس کردم دیدم – عکسی در مجاز. انگار این مَجاز، بیش‌تر از هر چیز، نشان ِ نامُجاز دارد. قهرمان تای چی شده بود. در هنگ کنگ مدال گرفته بود – باسلاح وُ بی‌سلاح – دوطلا. آن‌وقت‌ها کاراته کار می‌کرد. عجیب ماجرا این‌ست که بی‌خیال دیدم‌ش. بی‌خیال نگاه کردم وُ بی‌خیال صفحه بستم. کار دارم – زیاد وُ زیاد. پای تکواندوی خودم روی هواست.


پیش‌نوشت
باید خراب ِ گرفتن
آب بریزم در خواب ِ طاهره
که از تارهای گرفته
بو می‌شود وُ – می‌رود.

پَرنوشت
قرة‌العین را که بال می‌زنم – کربلام – پیچیده‌ی عباس‌های سیاه
و تیر – از الیاف بلندم می‌سازم.

Labels: ,

posted by هاتف at 1:02 AM >2 comments

Tuesday, November 10, 2009

در توفیر نفس‌زدن – نفس‌کشیدن

انگار همه‌ی این نفس‌کشیدن، نفس‌زدن، کشیدن خود در ناامیدی‌ی چند امید مختصر که از فرط اختصار ناامیدت می‌کنند، برای چندخط نوشتن باشد. انگار نفس می‌زنی که نفس‌زدن بنویسی – نفس‌زدن را بنویسی. برای همین مقطعْ بریده می‌نویسی – چون داری بریدهْ نفس می‌زنی. نفس می‌زنی – نفس نمی‌کشی. آدمی که نفس می‌کشد از دنیا می‌گیرد – آدمی که نفس می‌زند به دنیا پس می‌دهد. در نفس کشیدن، کشیدن چیزی به درون هست. در نفس زدن، پس دادن چیزی به بیرون. تو داری مدام پس می‌دهی. چه چیز گرفته‌ای که پس می‌دهی؟ همه‌ی آن چیزهایی که داری با خودت حمل‌شان می‌کنی. سال‌هاست حمل می‌کنی و دارند کم می‌شوند – کم‌کم. از فرط اختصار، ناامیدی. مشکل‌هایی که بیخ‌ت را گرفته‌اند آن‌قدر از آن‌چه در ذهن بوده زمانی، کوچک‌ترند که این که مشکل‌های به این کوچکی دارند کم‌ت می‌کنند، می‌بُرند ازت، ناامیدت می‌کند. این‌ها همه یعنی پذیرش این که چه مختصری. نفس می‌زنی و، پس می‌دهی. مال خودت. انگار همین چندخط، مختصر آن‌قدر که ناامیدت می‌کند، تمام نتیجه‌ی آن چیزها بوده که هم‌راه نفس‌هات، بیرون داده‌ای این روزشب‌ها. همین‌ها که می‌نویسی هم حتا، داری پس می‌دهی. مال خودت.

Labels:

posted by هاتف at 4:45 AM >0 comments

Saturday, October 31, 2009

در نسبت اخلاق و علف


اخلاق، آدم‌ها را از خودشان خالی می‌کند. ناچارشان می‌کن چیزی باشند که «معیار»، معیار همه‌ی جمع، خوب می‌گویدش. اخلاق، آدم‌ها را از کاراکترشان می‌گیرد و به آن‌ها عمومیت می‌دهد. این عمومیت، به دل‌پسند شدن آدم‌ها می‌انجامد و فریب‌شان می‌دهد؛ تو خوبی عزیز دل؛ تو شایسته‌یی؛ و تو آدمی؛ چون، چون همه‌ی خوب‌های دیگر هستی. آدم در این عمومی شدن، آرام می‌شود؛ و در آرامشی که می‌گیرد، خارخارش را از دست می‌دهد. آدم بی‌خارخار، آدم راحتی‌ست؛ و آدم در عمومی شدن‌ش، راحت می‌شود. آدم راحت، آدم خوبی‌ست؛ سختی‌ها را با بردباری صبر می‌کند؛ بد می‌شنود و لبخند می‌زند؛ و بردباری را چون عطیه‌ای از جانب انسان مُثلی، به دوش می‌کشد. آدم راحت، با تن زدن از واکنش‌های سخت ِ «غیراخلاقی»، راحت می‌شود. خشم خود را کنترل می‌کند و خود را نیرومند می‌پندارد؛ چون بر خشم خود چیره شده. او کم‌کم، مثل آدم تخدیری، صدای خود را از دست می‌دهد و خشم خود را از دست می‌دهد و «خود» خود را از دست می‌دهد. نه که آدم برابر باشد با خشم‌ش؛ که آدم، باید که خشم‌گین هم باشد. و خشم، چرا نباید خود را بروز دهد؟ گیاه گوشت‌خوار باید گوشت بخورد، نخورد، کم‌کم، گوشت را فراموش می‌کند. اشاره به آن داستان آرتور سی کلارک در «آیا فردا» به گمان‌م که در نوجوانی خواندم.

حالا، ما آدم‌های خوب، ما بردبارها، صبورها، کنترل‌کننده‌های خشم، کم‌کم یبس می‌شویم؛ خشم در پنجه‌ها و گلوهای‌مان می‌ماند و تبدیل می‌شود به «ان ِ خشک»؛ و کم‌کم، ما هم تخدیر می‌شویم. علف می‌کشیم و همه‌ی دنیا صعود می‌کند؛ و ما می‌بینیم که چه‌قدر، چه‌قدر این مهربانی و دم‌برنیاوردن وقتی دارند می‌زنندت، وقتی دارند از همه‌چیز هیچ می‌سازند و از هیچ همه‌چیز، انسانی‌ست. بعد بودا می‌شویم و مهربان‌تر از همیشه، می‌گوییم این آهیمسا هم همان فلسفه‌ی خوب ماجراست. ما علف می‌کشیم و مهربانیم و پرطاقت و صبور؛ و نام تخدیر را، محکم بودن می‌گذاریم. رخوت می‌شود استحکام. اخلاق، آدم را تخدیر می‌کند. من، نوشته‌های‌م را می‌زیم.

Labels:

posted by هاتف at 3:52 AM >3 comments

Saturday, October 24, 2009

درباره‌ی یبس و اسهال یاخته‌گی/ ساخته‌گی


برای من، بودن کنار خودم موهبت‌ست. این بودن کنار خود مثل سیب خوردن آدم اسهال که می‌شود، اسهال می‌شوم. ولی زیاد پیش خودم که نباشم، یعنی اگر مدت درازی بگذرد و من کنار خودم نباشم در آن مدت، یبس می‌شوم. فکرم سفت می‌شود درنمی‌آید. چشم‌هام برای گشتن از یک جا به جای دیگر باید کلی زور بزند روی مردمک؛ کلی زور بزنم روی مردمک. هی باید زور بزنم که چیزی آن‌ورتر را ببینم؛ یا به چیزی آن ورتر فکر کنم. زیاد که می‌گذرد از وقتی که پیش خودم بوده‌ام آخرین بار، سفت می‌کنم. سفت می‌شوم. از آن طرف، مدت‌های دراز که بمانم کنار خودم، انگار ملین خوره باشم، چشم‌هام مثل تیله‌ی صیقلی می‌چرخند و همه‌جا و همه‌چیز را می‌بینم و روی هیچ چیز گیر نمی‌کنم؛ فکر مثل آب می‌آید و جاری می‌شود توی یاخته‌هام؛ آن‌قدر اثیری می‌شود فکرم که همه‌جام فکر می‌شود اثیری می‌شود همه‌جام؛ و من با فکرهام می‌توانم همه‌جا بروم. روان می‌شوم دیگر. روان که باشم، راحت روانه هم می‌توانم باشم. یعنی می‌توانم جا بدهم به جایی که روانم. یا می‌توانم روان‌م را / روانی‌ام را ببرم آن‌جا که می‌خواهم باشد – می‌خواهم باشم – می‌خواهد باشم. این آخری به‌ترست. این ماجرا ادامه دارد و الان که یبسم، بیش‌تر نمی‌آید. سفتم بد.

Labels:

posted by هاتف at 2:51 AM >0 comments

Saturday, July 11, 2009

گزارش از دل بلبشو – برای علی‌ی ثباتی/ محمد نجفی/ شاهد طباطبایی


باید به زودی برای خودم در این بلبشو بنویسم. نوشتن برای خود یک کمانه‌ست که قرارست مدام برگردد به خودت؛ ولی گم می‌شود تو فضا آن‌چه نوشته‌یی – آن‌چه کمانه‌ست. . یعنی تو با نوشتن برای خودت کاری که می‌کنی این‌ست که یک چیزی از خودت می‌فرستی به خودت؛ ولی آن چیز فرستاده می‌رود توی جایی که تو چون نمی‌شناسی‌ش، به‌ش می‌گویی «فضا». گمان‌م اسم‌گذاری خوبی کرده‌ای؛ چون فضا هم سیاه‌ست(که در نتیجه به ناشناخته می‌ماند)، و هم توش آن‌قدر بزرگ‌ست که چیز‌های توش (بگیر مثل ستاره‌ها مثلن یا کهکشان‌ها حتا)، هر چه هم بزرگ باشند، باز حساب نمی‌شوند. یعنی فضا آن‌قدر بزرگ‌ست که هر چه چیزهای توش بزرگ باشند، باز هم روی فضایی‌ی فضا موثر نیستند. فضا این «بی‌تاثیر ماندن» را مدیون خیلی بزرگ بودن خودش‌ست. پس آن چیز فرستاده‌ی تو می‌رود توی فضا. می‌شود یکی از چیزهایی که هر چه بزرگ باشند هم فرقی نمی کند، تاثیری روی فضایی‌ی فضا ندارند. مشکل این‌جاست که تو دیگر نمی‌توانی پیدای‌ش کنی. یعنی فضا آن‌قدر بزرگ‌ست که آن فرستاده گم می‌شود خب. یعنی من هر وقت برای خودم می‌نویسم یک چیزی ازم گم می‌شود. این روزها چون خیلی شلوغم، نیاز دارم هی چیزهایی ازم گم شوند سبک شوم. از طرف دیگر نیاز دارم نوشته‌های‌م بروند توی فضا تا در این بلبشو، در این شلوغی، بتوانم قدری بروم توی فضا باهاشان. به‌شدت نیازمند سکوت و سکون فضای‌م. گرچه سکون و حرکت مفاهیمی به‌شدت مجردند و تابع ناظر– ولی در این بلبشو هر چه می‌بینم یک ناظرست. یکی از فایده‌های، یا یکی از ویژه‌گی‌های بلبشو این‌ست که در آن هر چیز، حتا درخت و ساختمان پزشکی‌ی قانونی و قندان و خیابان و کتاب‌های روی میز و موی دخترانه تبدیل می‌شود به ناظر. همه دارند نگاه می‌کنند. در نتیجه هیچ چیز، هیچ چیز نیست. یعنی نمی‌توانی قسم بخوری توی بلبشو، که چیزی ساکن‌ست یا متحرک(؟). یعنی همه‌ش علامت سوال. نمی‌توانی قسم بخوری باتوم آمد خورد به آن پسرک مدرسه‌یی؛ یا آن پسرک آمد خودش را زد به باتوم. تلویزیون این دومی را می‌گوید؛ و می‌گوید ما از جام جم دیدیم به خدا. تو ولی از چهار راه ولی‌عصر دیده‌یی. دیده‌یی باتوم آمده خودش را زده. توی بلبشو همه ناظرند. می‌خواهند ببینند چه می‌شود آخرش. ولی قضیه این‌جاست فکر کنم، که اصلن خود آن‌ها که فکر می‌کنند فقط ناظرند، اصولن موضوع و موضع نظر دیگرانی‌اند که هر کدام برای خودشان ناظری محسوب می‌شوند. این می‌شود که این می‌شود بلبشو. حالا من به جایی نیاز دارم که از صدقه‌سر نبودن/ کم بودن اشیا، ناظری دور و برم نباشد یا کم باشد. این‌جوری شاید بتوانم فارغ از آن‌چه دیگران ازم می‌بینند خودم خودم را ببینم و بعد، دقیق، نظاره کنم. ببینم آن روز که توی انقلاب آب‌پاش آمد آب ریخت، چرا من خیس نشدم؟ شاید چون توی انقلاب نبودم. ولی ناظرانی هستند که می‌گویند من را آن روز توی انقلاب دیده‌اند که داشته‌ام فرار می‌کرده‌ام از آب توی آب‌پاش مثل سگ. ولی ناظرانی هستند که می‌گویند هر چه چشم چرخانده‌اند آن روز من را ندیده‌اند. ولی ناظرانی هستند که می‌گویند من را آن روز توی انقلاب دیده‌اند که داشته‌ام فرار می‌کرده‌ام از آب توی آب‌پاش مثل اسب. من چرا خیس نیستم؟ ناظرانی هستند که قسم می‌خورند آن‌ها که آن روز توی انقلاب خیس شدند هنوز خیسند؛ و هر چه خودشان را خشک می‌کنند تر می‌شوند. ناظرانی هم هستند که می‌گویند در نتیجه‌ی گرمی‌ی هوا، همه حتا آن‌ها که خیس خیس شده‌اند خیلی زود خشک خشک شده‌اند. از آن‌ها که خیس شده‌اند یکی را می‌شناسم که قسم می‌خورد هنوز خیس‌ست؛ خیس خیس. و مدام دارد از خودش می‌پرسد چرا آب این آب‌پاش این قدر سنگین بود؟ چرا مثل قیر می‌چسبید و مثل تینر بخار نمی‌شد؟ چرا مثل سنگ می‌نشست (به صورت) و مثل کلوخ، خاک نمی‌شد؟ به شدت نیازمند فضام تا به بی‌نظری‌ی اطراف برسم/ اطراف بی‌نظر می‌خواهم. باید دقیق به خودم نگاه کنم. ناظر، به قول آن دوستی که گفته بود شیراز شهر شنیعی‌ست، چیز شنیعی‌ست ناظر. من هر وقت دارم نظاره می‌کنم به باتوم، حس شناعت دارم. احساس می‌کنم حرا‌م‌زاده‌ام. بعد از خودم می‌پرسم مگر باتوم خودش یک‌پا ناظر نیست؟ مگر می‌شود قوانین استثنا بپذیرند؟ شاید هم کل ماجرا نتیجه‌ی مستقیم قانون باشد. یعنی نکند آن‌چه یک ناظر می‌بیند، همان‌قدر که قانون گفته فرق داشته باشد با آن‌چه ناظر دیگر می‌بیند؟ یعنی زاویه‌ی نظاره‌ی من و آن باتوم این‌قدر فرق دارد که نتیجه‌ی نظاره این‌قدر فرق داشته باشد؟ یعنی هر چه می‌کنم نمی‌توانم خودم را قانع کنم که آن باتوم چشم ندارد. راه که می‌رود یعنی پا دارد آن باتوم؛ وقتی پا دارد مگر می‌شود چشم نداشته باشد؟ قوانین که استثنا نمی‌پذیرند. همه‌چیز حکایت از آن دارد که آن باتوم اول نظاره می‌کند؛ یکی از ناظران را نشانه می‌گیرد و معمولن رو و در پاره‌یی موارد پشت خودش را می‌زند به آن ناظر. عصبانی‌تر که باشد سرش را هم می‌کوبد به هر چه جلوش باشد. این یعنی چشم دارد. چون انتخاب محل فرود به بویایی یا چشایی یا بساوایی یا شنیداری دقیق نیست – به دقت هدف‌گذاری‌ی دیداری نیست. این‌ها یعنی او می‌بیند؟ – شق دیگر این‌ست که بقیه‌ی ناظران می‌بینند، نگاه می‌کنند، هدف‌گذاری می‌کنند و می‌آیند خودشان را می‌زنند به رو و در برخی موارد به پشت و سر باتوم. از یک طرف عقل سلیم‌م می‌گوید یک ناظر (در این‌جا باتوم) که نمی‌شود هی خودش را بزند به این و آن ناظر دیگر. حالا اگر به چار پنج تا زده بود یک چیزی. ولی از آن طرف خیابان که نظاره می‌کنم، عقل سلیم‌م می‌گوید این همه ناظر که نمی‌آیند خودشان را بزنند همه‌ش به یک ناظر (در این‌جا باتوم). چرا یک‌بار به هم‌دیگر نمی‌زنند خوشان را؟ این‌ها دو نتیجه دارد. یکی این که حتا عقل سلیم من تنها هم، این طرف خیابان باشم یا آن طرف، بسته به زاویه‌ای که می‌بینم دو استدلال مخالف می‌کند. دومی این که یعنی من باید بروم توی فضا دقیق نظاره کنم به خودم. یعنی این که باتوم از زاویه‌یی متفاوت با زاویه‌ی من می‌بیند دلیل می‌شود که این قدر متفاوت ببیند؟ باید جایی باشم که ناظر نباشد. یعنی زاویه چه‌قدر مهم‌ست؟ یعنی من و بقیه‌ی ناظرها این‌قدر مهمیم؟ یا این که این‌قدر فرق دارد دیده‌هامان یعنی هیچ اهمیتی نداریم؟ باید دقیق خودم را نظاره کنم ببینم چرا خشکم من؟ من آن روز آن‌جا نبوده‌ام. من ماشین آب‌پاش ندیده‌ام. چرا حس می‌کنم شانه‌های‌م توی آب باد کرده؟

Labels: , , , ,

posted by هاتف at 12:36 AM >1 comments

Thursday, April 30, 2009

حشویات یک قفل

آدم قفل دیده‌یی؟ از هر طرف بروی بیافتی توی چاه دیده‌یی؟ آدم دیده‌یی؟ می‌روی از هر طرف می‌افتی توی چاه. این همان‌ ست که دورت خندق کنده باشی. هم‌چه آدمی قفل ست. یک محدوده دارد اطراف‌ش. از آن محدوده نمی‌تواند بیرون برود. گاهی می‌بیند آن طرف چه خبر هست – نمی‌تواند برود از نزدیک ببیند. سر و صدا گاه می‌شنود – کم‌سو می‌شنود مثل ورق کاهی، کدر می‌شنود. مثل سگی می‌ماند یا اسبی که بسته باشندش به یک درخت. از یک حدی نتواند بیش‌تر دور شود از درخت. مثل جزیره‌ ست حتا. یا مثل آدم توی جزیره. بسته باشد به جزیره‌ش و نتواند پا بگذارد بیرون. من این‌طورم. نمی‌توانم زیاد بروم. همیشه می‌افتم توی چاه – یعنی خندق. نمی‌دانم این خندق را خودم کندم یا برای‌م کنده‌اند – همیشه بوده یا غفلتن درآمده – فرو رفته. زمین گود چیز کثیفی ست. توی گودی همه چیزی می‌تواند برود. جای جک و جانور می‌شود لامصب. آب که بیافتد توش شاید مرداب شود. شاید باتلاق شود. تو توی محدوده‌ی خودت را جارو می‌کنی؛ ولی نمی‌توانی خاک‌روبه‌ها را توی همان محدوده بریزی که. ناچاری جای دیگر بریزی. پس می‌روی دم خندق پرت می‌کنی بل‌که بیافتد بیرون خندق – همان‌جا که خندق نمی‌گذارد بروی. از این طرف می‌خواهی بروی آن طرف خندق – از آن طرف حالا که نمی‌روی نمی‌توانی بروی برای خاک‌روبه‌های‌ت جا نداری غیر همان طرف که نمی‌توانی بروی. ولی بیش‌تر خاک‌روبه‌ها یا همه‌شان می‌پاشند توی همان خندق. این‌جوری می‌شود که خندقی که زمانی توش فقط آب بود و شاید اگر همتکی می‌کردی می‌توانستی بپری توش شنا کنی برسی آن طرف‌ش، بعد چند سالی می‌شود لجن و دیگر نمی‌شود توش شنا کرد – از بس خاک‌روبه‌ها و آشغال ریخته‌یی توش. کم کم که برود، اصلن می‌شود باتلاق – رفتن ِ توش مرگ ِ توش. پس باز هم می‌مانی. ولی کمی بعدتر، می‌بینی آن آب صافی که شده باتلاق و لجن‌زار، که دورت را گرفته فشارت می‌دهد به خودت مدام، شده پرورش‌گاه بی‌پدر. پر جانور شده. آشغال‌ها کار خودشان را کرده‌اند. حیوانات مردابی و لجنی هم که رحم ندارند. قانع که نیستند. کم کم می‌بینی سرازیر شده‌اند از باتلاق به محدوده‌ت. بعد تو دیگر نمی‌توانی دور و ورت را جارو کنی تمیز کنی که. چون دیگر دل نداری بروی لب آب بایستی راحت خاک‌روبه‌هات را بریزی توش – بس که جانور زیاد شده آن‌جا. می‌ترسی. پس محدوده‌ی خودت را هم گند برمی‌دارد کم کم. کم کم جانورها از حوالی‌ی تو هم بوی آشنا می‌شنوند سرازیر می‌شوند ببینند چه خبر. کم کم می‌رسند به تو. تو حالا در مرکز مرکز محدوده‌ات ایستاده‌یی بدبخت ایستاده‌یی. در مرکز ایستاده‌یی چون دورترین جاست از خندق – باتلاق. زمانی همین جا را بیش‌تر از هر جا بد داشتی چون دورترین جات بود از باتلاق. حالا چسبیده‌یی ول نمی‌کنی جانورها از هر طرف سرازیرند. کم کم می‌رسند به تو. تو حالا در مرکز مرکز محدوده‌ات ایستاده‌یی. بدبخت ایستاده‌یی. فکر می‌کنی اگر آدمی‌زاد شنا بلد بود اول زنده‌گی‌ش خوب بود. بعد می‌گویی از کجا معلوم. بعد جانورها کم کم می‌رسند به تو.
.
.
کجا غلط کردی؟ می‌زدی به آب؟ شنا بلد نبودی. خاک‌روبه نمی‌ریختی؟ جای‌ت را گند برمی‌داشت. با جانورها می‌جنگیدی؟ زورت می‌رسید؟ جانور می‌شدی زنده‌گی می‌کردی باشان؟ مگر حالا چه غلطی می‌کنی؟

Labels: ,

posted by هاتف at 8:53 AM >4 comments

Friday, March 20, 2009

معجونی که پخته نشد – یا آن‌چه جاست – یا، بروم اطراف بپزانم


ناگفته معجونی نوشته و چشم چرخانده هی چرخانده مدام شده در پی‌ی یک معجون پخته‌ی روشن – مثل ادات تشبیه بود بهار ما. هی مثل قبل‌ش می‌شد و تازه نمی‌شد. هی مثل بعدش کش می‌آمد و روی کشیده‌گی‌های منقلب‌ش می‌کشاندمان. کشیده که می‌شدیم روی بهار، بخشی‌مان می‌رفت به تکان‌های فصلی‌ش و بخشی‌مان را می‌بُرد تکه‌های هوایی‌ش. تکان‌های فصلی‌ش مثلن ابر داشت و پیروش، باران و بادی خنک؛ سنجاب و اقاقیا و جوانه‌ی سیب. تکه‌های هوایی‌ش اما فرو می‌رفت توی وجودمان. فحل می‌شدیم و می‌خندیدیم – بیش‌تر بلند و دراز. بهار، یک تکه زمان بود میان دربه‌دری‌های آسمانی‌ی زمین. که اگر منحرف نبود، اگر صاف ایستاده بود روی استواش، این تکه‌های زمانی رنگ می‌باخت؛ و می‌شد برای هر کسی رنگ جایی که بود؛ و دیگر رنگ زمان‌های ورآمده – ورقلمبیده نمی‌داد بیرون و بوی خاک نمی‌داد بیرون و بیرون‌ش، دیگر فرقی نمی‌داد به توش. بهار، برای ما، حالی بود که بخشی‌ش می‌رفت به قدیم‌مان و بخشی‌ش می‌خواست بچسباندمان به فکرهای فردامان. ولی فکرهای فردامان از فردای بهار که می‌شد، فرار می‌کردند و ما می‌ماندیم و فکرهای دی‌روز. در فکرهای دی‌روز که روزی نبود. خاطره توی یک کدر ِ خاموش ِ نحس می‌آمد – خاموش و نحس می‌آمد. می‌خواست بچسباندمان به قدیم‌مان. قدیم‌مان ازل نبود. جایی بود نه زمانی؛ که آن جا، برای نخستین بار شاید، فکر فردا کرده بودیم. فکر فردا بودمان بهار. حالا ما فکرهای فرداییم و فردامان از دی‌روزمان روزتر نیست. چون فردا هم توی یک کدر می‌آید. قلمبه می‌آید. حالا هم که بهار هست، پوست نازک ما را ترکانده همین نسیم خنک. مثل پوست درخت‌های پر جوانه. و جوانه‌هامان، منتظر تکه‌های بارانند. بلند و دراز، باید نگاه کنیم به دور و بر/ دور و ور. اکناف جایی‌ست که می‌توان منتظر ماند و ماند. آن‌جا که هستیم همیشه باد می‌آید. و باد، ما را فقط گیس می‌بیند. باد همه چیز را گیس می‌بیند. این‌جا نمی‌شود منتظر ماند و ماند. بروم برای بهار، سری به اطراف بزنم.

یک چیز اگر بدانم، دانسته باشم توی تمام این نفس‌نفس‌زدن‌های اسم‌ش میار، این‌ست که بهار جایی نیست که هستم. همیشه جایی در اطراف‌ست. و بهار، اصلن یک برش زمانی نیست – وابسته‌ست راست به جایی که می‌شود آن‌جا، صاف ایستاد ولی، هکذا، کمی منحرف ماند و، گردنی کشید.

Labels: ,

posted by هاتف at 11:22 AM >1 comments

Saturday, February 28, 2009

دوگانه بر روانه‌ی بهمن جواهرچیان

بهمن جواهرچیان بود و من نمی‌دانم بعد این‌همه وقت که از مردن او رفته و از انتشار این شعر در وازنا هم رفته، چرا حالا باید تازه راه بیفتم برای سپردن‌ش به جرجیس. که چرا زودتر ندادم‌ش به این‌جا. که البته خودم اصلن نمی‌دانم چرا به جرجیس می‌گویم «جا»؛ و نمی‌گویم «گاه». به‌ویژه که وقت‌هایی به جرجیس می‌آیم که «گاه» خاصی باشد؛ نه «جا»ی خاصی باشم – که همیشه جاهای معلومی هستم -- جاهای معمولی هستم؛ و این، «گاه»های خاص من‌ست در آن‌جاهای همیشه‌گی که به جرجیس می‌آوردم.

به جرجیس وقتی می‌آیم که جاها جواب‌م کرده باشند.

دوگانه بر روانه‌ی بهمن جواهرچیان

Labels: ,

posted by هاتف at 1:09 AM >0 comments

Sunday, January 25, 2009

از شعر و شاهد؛ و قدقد و قوقولی

داشتم درباره‌ی بیژن الهی می‌نوشتم به درخواست علی‌ی ثباتی؛ و درباره‌ی بازسپاری‌ی ناشایستی که در یکی از سایت‌ها از ترجمه‌ی «رن» هولدرلین‌ش شده بود؛ با غلط‌های بسیار و حتا حذف سطرها و بندها و کلمه‌هایی از آن. کار رسید به بازگویی‌ی ماجرای آشنایی‌ام با کارهای الهی و دیگران، که نیازمند حرف‌هایی دیگر بود از گذشته‌تر و پس از سطرهایی، بیژن الهی فراموش شده بود و داشتم از دیگران و چیزهایی دیگر می‌نوشتم. تا شد این:

از شعر و شاهد؛ و قدقد و قوقولی

Labels: , , , ,

posted by هاتف at 2:49 AM >0 comments

Tuesday, December 23, 2008

شعری از آنیما – از شعر بلند زاینده‌رود

هاتف عزيز
غزل ، اين شکل شگفت‌انگيز که کم هم درباره‌اش نوشته‌ايم و نمی‌دانم که چرا؟ و من هروقت که خواستم درباره‌ی غزل بنويسم، غزل نوشته‌ام. مثل سياه‌چال می‌ماند اين شکل، نور را هم می بلعد.
که اين يکی هم شايد درآينده بيتی بشود برای خودش در غزلی که دوباره خواستم درباره‌ی غزل بنويسم و بايد اکنون بروم و غزلم را بنويسم.
باقی بقای شما



شعری ست از آنیما (غزلی به زبان خودش) – با کوتاهی از من درباره‌اش. لینک پایین لطفن.

ابروی کور، وحشت کژدم را سیاه کرد

Labels: , , ,

posted by هاتف at 5:38 AM >1 comments