جرجیس
Monday, April 12, 2010
چند کلمه از اتابک زنگی
Labels: حدیث نفوس
posted by هاتف at
3:44 AM
>0 comments
Wednesday, February 10, 2010
به ج.م
حرفهاییست خطاب به جواد محقق؛ مدیرمسوول چند نشریهی موسسهی خانهکتاب Labels: حدیث نفوس
لینک پایین لطفن
به ج.م
posted by هاتف at
4:13 AM
>1 comments
Wednesday, January 27, 2010
یارنوشت / ۱
.
بین، بین ِ مابین، بین آنچه بین ِ منست و ماست، هستهست سختتر از قلههای خلج؛ سختتر از صخرههای اخلمد؛ به خشونت درّهتنورهی اندورخ – که همچوناو چنگ کشیده از قطع ِ دو دیوارهش تنور بلندی تا خود ِ سفت. سالهاست پس رفتهام ولی این سفت، سختست هنوز – با همهدلبستهگی که حاشیه دارد، بیش وُ بیش، این سفتم.
.
بیام حاشیه را نمک بریزم و حول، در خون، ساحل شود. موج از هر کنار – سفت ِ میان، میداندار.
.
زُشکمال – آنچنان که سناباد تا سونورای مکزیک و سینای آفریقا سندبادی کند. سخت میمانم و چهره میگردانم (به تدبیر) – حاشیه.
.
بچهی مشهد در بینالود میمیرد.
.
چشم پلیدی دارم.
posted by هاتف at
1:54 AM
>0 comments
Saturday, December 26, 2009
دیباچه بر کتابی که درخواهد آمد
حالا که دارم گروهی از این نوشتهها را به کتاب میسپارم، حس میکنم نمیتوانم حسشان کنم. نقب را گم کردهام. ولی حس غریبی هست که میگوید چیزی را، جایی را گم نکردهای – درش گم شدهای؛ در نقبی. نفهمیدم این نقب کی این همه دراز شد. کی این همه فرعی اصلی شد. من راست رفته بودم. طول زندهگیی من همیشه کمربند بوده دور مشهد. مثل سیاره وفادار بودهام شهاب نبودهام گذری باشم. سوی چشمهای من خواستهنخواسته همیشه خم شدهاند. سیاهچال که نور دورش چرخ میزند برمیگردد توش دیدهاید؟ سیاهچالم بوده مشهد. سوی چشمهام هروقت خواسته تا نیشابور را ببیند چرخیده دوباره افتاده توش. حالاها که در تهران بودهام این چندسال، خواستهام از بیرون نگاه ِ سناباد کنم، مادرجان ببینم و شهلا ببینم و خلیل و حرم، ظهر عاشورا ببینم و دسته و علم، مردهای گندهی مشهدی با پاهای زوری و پیراهن توری که ماهیچههاشان را بزند بیرون توی چشم جماعت، و عبور کند از آن طرف برسد به چشم کسی که خیرهست جایی، حالاها که خواستهام نگاه ِ سناباد ِ از بیرون کنم، میبینم جز سناباد نبوده هیچوقت دور و برم. چیزی از تومْ توم میکشد. سیاهچال توی سینهی خودم بوده. سناباد خود ِ منم. منم سناباد ِ ناطق. سوم، کمربند مشهدست و سگک، سفتست هنوز.
اینها که نوشتهام؟ شعر اگر اینها باشد ارج و ورجی ندارد. اگر اینها شعر باشند هم. نه شعر اینهاست (برای آبروش هم که شده) و نه اینها شعر (گو به حکم آبرو). بودنهای گاهبهگاه مناند که شکل واژه گرفتهاند و هرگز، هرگز تا مرز عبارت نرسیدهاند حتا که شاید جمله شوند. هرچه جمله در اینها هست، کلمهست؛ جمله تمامست و تمام اینها روی همْ هم ناتمام. کمربند راه دور نمیرود. گو مشهد باد کرده باشد این سالها. گو کمربند جا باز کرده باشد – فشار ِ بیشتر میدهد شهر را. شهر میخواهد بترکد و کمربند میگوید نترک. مشهدی سفت و ایستاده باد میکند و هرچند سال، گو قاسمآباد هم شهری شده باشد، حتا قاسمآباد. رضاشهر رفته باشد تا چسبیده باشد به تپههای مغرور آب و برق. خواجهربیع دست انداخته باشد به گردن جادهی کلات. شهرک ابوذر چشم داشته باشد به بهشت رضا. جادهی نیشابور پهن شده باشد پت داده باشد به صحرای خاک رس ِ اطرافش. جادهقوچان رسیده باشد تا خود ِ قوچان – بگو بجنورد.
مشهد من از کوهسنگی که میرود، ته ِ تهش برسد به خواجهربیع، با چند کوچه از سناباد و عشقی و امیرکبیر و سیمتریها و سهراه ادبیات و آبکوه و ازینورْ ایستگاه سراب و چارراه ِنادری، من تمامام. پس چرا تمام نمیشوند اینها؟ چه کنم که جمله بگیرند؟ مشهد من حتا به ایرجمیرزا نمیرسیده. آنهمه سال مشهدی بودم و اطراف بلوار وکیلآباد برایم مشهد نبود؛ بلوار، صرفن طریقی بود برای رسیدن به شاندیز و طرقبه و نقندر و زشک و جاغرق. کجای راه ماندهام که توزردم؟ این خورشید از کجا درآمده که خواب ندارم شب ندارم؟ چه کنم جمله بگیرم بابا؟ میرفتی شناسایی، با تریل و بیش، که یاد من به سرت بود صورت مامان به صورتت، یاد من کجا جا ماند؟ باباجان، لشکر پنج نصر شکست خورد. سر حجتْ زرینی که رفت خطوط چهرهی حامدت گم شد. هروقت که مجروح آمدی روح آمدی. کدام تن را بغل کنم؟ عمو مهدی فرودی که گم شد ما گم شدیم. مفقودالاثر کجاست؟ من مفقودالثمرم. هرچه مینویسم کلمهست. هرچه درازتر مینویسم آب بگیرم به نوشته آب میرود نوشته. رفتند فکر کردند رفتند – نفهمیدند بردند.
مادرجان ظهر عاشورا نماز میخواند. خلیل گریه میکرد. شهلا قیمه میپخت. مادرجان و خلیل و شهلا گریه میکردند. کجا مشهد نیست؟ یک جفت چشم و چهقدر سناباد؟
یک جمله توانسته باشند بشوند اینها، میروم بلوار ملکآباد تکچرخ میزنم. یک فعل – یک کار بکنند همهی اینها میروم کوهسنگی روی آن قبر میانیی دو کوه یک شب میخوابم. میپرم توی استخر. یک خانه را دوبار میخرم. خانههای مشهد را دیر میشود سند زد – اسم ِ نو را سُر میدهند. بار اول یک خانه را میخرم سند هم میزنم. یک کلمه، یک فعل، یک جمله. مادرجان هرچه میگفت جمله بود. جملههای بلند – کامل مثل خربزه شیرینش. گریههای خلیل و قیمههای شهلا جمله بود – کفشهایی که حاجخلیل سیار در چارراه نادری میدوخت، ترکیی زنجانیی شهلا و مشهدیی صاف مادرجان، ظهرهای جمعه و وقت نماز مغرب ِ خانهی شهلا و خلیل، کوچهی سناباد ِ پنج مادرجان، بادمجان ملکآباد تمامست. پیشکش. بهشت.
posted by هاتف at
2:07 AM
>0 comments
Thursday, December 24, 2009
نامهی مهدیی یوسفی؛ وقتی آموزشی بودم
Labels: حافظه, حدیث نفوس, مهدیی یوسفی
متن نامه
آنچه بیهودهگی را افزون میکند نومیدیی عمیقیست از تغییر در ماده و سرنوشتی که مانند و مثلیست از لکههای منتشر جوهر.
تصویرهایی که فقط بهسبب انکار مصرانهی دیگر حواس حاصل شده است، زمان را چون گویی شیشهای یا یک حجم هندسی به من نشان میدهد و مرا به این یقین میرساند که «هیچ» انگاره نیست که دفعتن در هجوم عوضیی مخیله رهایش کنم و نیستانگاریی منتظمی را در خودم به تماشا بنشینم. بلکه کاملن برعکس، این منم که در نظامی نمیدانم چندوجهی و چهگونهشناختی، اما ملموس، برای واقعیتی موجود و بطئی شکل عوض میکنم و آنچه به من محول میشود، قرینهشدنست. من و پیرامونم رابطهای قرینهساز با هم داریم. من جزئی از یک هندسه، یک تکهی منتظم و ازپیش تعریفشده با جایگاه ِ سازمانیی مشخص در هستیی عینیی خودم هستم.
مدام از خودم میپرسم عینیت یعنی چه؟ آیا نباید شیء عاری (عادی؟) شود؟ دیدن مستلزم گنگشدن است. آیا میشود هم لقمه گرفت و هم دید؟ یا دید و فقط دید؟ در کدام لحظهی جادویی شیء دیده میشود بیآنکه در فرایندش دلالت کند بر حضور ِ خیرهی حافظه؟
از بدویت زبان چیزی در نوشتههای ما کمست. کلمه آن خیرهگی و تازهگیی غارنشینیی اولیه را ندارد. شگفتی از آن گرفته شده. هست اما کرخت شده!
نگاه میکنم میبینم خیلی وقتست جا نخوردهام. زمین خوردهام؛ پشت پا خوردهام – اما جا نخوردهام.
و دست آخر اینکه من برای سرزندهگی حیرت میخواهم؛ حیرتی که از خودم بیرون شوم – همین!
حامدجان؛ حتمن با من تماس بگیر! فوری.
posted by هاتف at
4:58 AM
>0 comments
Wednesday, November 25, 2009
سرنوشت، پسنوشت، پیشنوشت، پَرنوشت
دیدن ِ بعد ِ چند سال ِ یک آدم، آدمی که در آدمیی تو آدمی کرده باشد – در ناآدمیت هم، یکجور گفتن ِ بعد ِ چندسال ِ حرفیست که در حرّافیی تو باشد؛ در سکوتت هم. برای نوشتن از همچه آدمی، باید همچو حرفی زد. ولی همچه حرفی لابد معطوفست؛ معطوف به آدمی. و ولی با حرفهایی که معطوف باشند، فقط میشود حرف ِ معطوف زد. حرف معطوف ولی همیشه همزمانیست؛ هرگز درزمانی نیست. چون چهطور میشود از چیزی نوشت که در زمانی بوده وُ دیگر همزمانت نیست؟ هرچه معطوف بنویسی، لابد اشاره دارد به قدیم. ولی تو حالایی. قدیم نیست. هرچه معطوف دارم، از حالام دارم. حرف غیرمعطوف ولی، کار من نیست.
پسنوشت
امروز، بعد سالها، حس کردم دیدم – عکسی در مجاز. انگار این مَجاز، بیشتر از هر چیز، نشان ِ نامُجاز دارد. قهرمان تای چی شده بود. در هنگ کنگ مدال گرفته بود – باسلاح وُ بیسلاح – دوطلا. آنوقتها کاراته کار میکرد. عجیب ماجرا اینست که بیخیال دیدمش. بیخیال نگاه کردم وُ بیخیال صفحه بستم. کار دارم – زیاد وُ زیاد. پای تکواندوی خودم روی هواست.
پیشنوشت
باید خراب ِ گرفتن
آب بریزم در خواب ِ طاهره
که از تارهای گرفته
بو میشود وُ – میرود.
پَرنوشت
قرةالعین را که بال میزنم – کربلام – پیچیدهی عباسهای سیاه
و تیر – از الیاف بلندم میسازم.
posted by هاتف at
1:02 AM
>2 comments
Tuesday, November 10, 2009
در توفیر نفسزدن – نفسکشیدن
Labels: حدیث نفوس
posted by هاتف at
4:45 AM
>0 comments
Saturday, October 31, 2009
در نسبت اخلاق و علف
Labels: حدیث نفوس
اخلاق، آدمها را از خودشان خالی میکند. ناچارشان میکن چیزی باشند که «معیار»، معیار همهی جمع، خوب میگویدش. اخلاق، آدمها را از کاراکترشان میگیرد و به آنها عمومیت میدهد. این عمومیت، به دلپسند شدن آدمها میانجامد و فریبشان میدهد؛ تو خوبی عزیز دل؛ تو شایستهیی؛ و تو آدمی؛ چون، چون همهی خوبهای دیگر هستی. آدم در این عمومی شدن، آرام میشود؛ و در آرامشی که میگیرد، خارخارش را از دست میدهد. آدم بیخارخار، آدم راحتیست؛ و آدم در عمومی شدنش، راحت میشود. آدم راحت، آدم خوبیست؛ سختیها را با بردباری صبر میکند؛ بد میشنود و لبخند میزند؛ و بردباری را چون عطیهای از جانب انسان مُثلی، به دوش میکشد. آدم راحت، با تن زدن از واکنشهای سخت ِ «غیراخلاقی»، راحت میشود. خشم خود را کنترل میکند و خود را نیرومند میپندارد؛ چون بر خشم خود چیره شده. او کمکم، مثل آدم تخدیری، صدای خود را از دست میدهد و خشم خود را از دست میدهد و «خود» خود را از دست میدهد. نه که آدم برابر باشد با خشمش؛ که آدم، باید که خشمگین هم باشد. و خشم، چرا نباید خود را بروز دهد؟ گیاه گوشتخوار باید گوشت بخورد، نخورد، کمکم، گوشت را فراموش میکند. اشاره به آن داستان آرتور سی کلارک در «آیا فردا» به گمانم که در نوجوانی خواندم.
حالا، ما آدمهای خوب، ما بردبارها، صبورها، کنترلکنندههای خشم، کمکم یبس میشویم؛ خشم در پنجهها و گلوهایمان میماند و تبدیل میشود به «ان ِ خشک»؛ و کمکم، ما هم تخدیر میشویم. علف میکشیم و همهی دنیا صعود میکند؛ و ما میبینیم که چهقدر، چهقدر این مهربانی و دمبرنیاوردن وقتی دارند میزنندت، وقتی دارند از همهچیز هیچ میسازند و از هیچ همهچیز، انسانیست. بعد بودا میشویم و مهربانتر از همیشه، میگوییم این آهیمسا هم همان فلسفهی خوب ماجراست. ما علف میکشیم و مهربانیم و پرطاقت و صبور؛ و نام تخدیر را، محکم بودن میگذاریم. رخوت میشود استحکام. اخلاق، آدم را تخدیر میکند. من، نوشتههایم را میزیم.
posted by هاتف at
3:52 AM
>3 comments
Saturday, October 24, 2009
دربارهی یبس و اسهال یاختهگی/ ساختهگی
Labels: حدیث نفوس
برای من، بودن کنار خودم موهبتست. این بودن کنار خود مثل سیب خوردن آدم اسهال که میشود، اسهال میشوم. ولی زیاد پیش خودم که نباشم، یعنی اگر مدت درازی بگذرد و من کنار خودم نباشم در آن مدت، یبس میشوم. فکرم سفت میشود درنمیآید. چشمهام برای گشتن از یک جا به جای دیگر باید کلی زور بزند روی مردمک؛ کلی زور بزنم روی مردمک. هی باید زور بزنم که چیزی آنورتر را ببینم؛ یا به چیزی آن ورتر فکر کنم. زیاد که میگذرد از وقتی که پیش خودم بودهام آخرین بار، سفت میکنم. سفت میشوم. از آن طرف، مدتهای دراز که بمانم کنار خودم، انگار ملین خوره باشم، چشمهام مثل تیلهی صیقلی میچرخند و همهجا و همهچیز را میبینم و روی هیچ چیز گیر نمیکنم؛ فکر مثل آب میآید و جاری میشود توی یاختههام؛ آنقدر اثیری میشود فکرم که همهجام فکر میشود اثیری میشود همهجام؛ و من با فکرهام میتوانم همهجا بروم. روان میشوم دیگر. روان که باشم، راحت روانه هم میتوانم باشم. یعنی میتوانم جا بدهم به جایی که روانم. یا میتوانم روانم را / روانیام را ببرم آنجا که میخواهم باشد – میخواهم باشم – میخواهد باشم. این آخری بهترست. این ماجرا ادامه دارد و الان که یبسم، بیشتر نمیآید. سفتم بد.
posted by هاتف at
2:51 AM
>0 comments
Saturday, July 11, 2009
گزارش از دل بلبشو – برای علیی ثباتی/ محمد نجفی/ شاهد طباطبایی
Labels: حدیث نفوس, شاهد طباطبایی, شعر نفوس, علیی ثباتی, محمد نجفی
باید به زودی برای خودم در این بلبشو بنویسم. نوشتن برای خود یک کمانهست که قرارست مدام برگردد به خودت؛ ولی گم میشود تو فضا آنچه نوشتهیی – آنچه کمانهست. . یعنی تو با نوشتن برای خودت کاری که میکنی اینست که یک چیزی از خودت میفرستی به خودت؛ ولی آن چیز فرستاده میرود توی جایی که تو چون نمیشناسیش، بهش میگویی «فضا». گمانم اسمگذاری خوبی کردهای؛ چون فضا هم سیاهست(که در نتیجه به ناشناخته میماند)، و هم توش آنقدر بزرگست که چیزهای توش (بگیر مثل ستارهها مثلن یا کهکشانها حتا)، هر چه هم بزرگ باشند، باز حساب نمیشوند. یعنی فضا آنقدر بزرگست که هر چه چیزهای توش بزرگ باشند، باز هم روی فضاییی فضا موثر نیستند. فضا این «بیتاثیر ماندن» را مدیون خیلی بزرگ بودن خودشست. پس آن چیز فرستادهی تو میرود توی فضا. میشود یکی از چیزهایی که هر چه بزرگ باشند هم فرقی نمی کند، تاثیری روی فضاییی فضا ندارند. مشکل اینجاست که تو دیگر نمیتوانی پیدایش کنی. یعنی فضا آنقدر بزرگست که آن فرستاده گم میشود خب. یعنی من هر وقت برای خودم مینویسم یک چیزی ازم گم میشود. این روزها چون خیلی شلوغم، نیاز دارم هی چیزهایی ازم گم شوند سبک شوم. از طرف دیگر نیاز دارم نوشتههایم بروند توی فضا تا در این بلبشو، در این شلوغی، بتوانم قدری بروم توی فضا باهاشان. بهشدت نیازمند سکوت و سکون فضایم. گرچه سکون و حرکت مفاهیمی بهشدت مجردند و تابع ناظر– ولی در این بلبشو هر چه میبینم یک ناظرست. یکی از فایدههای، یا یکی از ویژهگیهای بلبشو اینست که در آن هر چیز، حتا درخت و ساختمان پزشکیی قانونی و قندان و خیابان و کتابهای روی میز و موی دخترانه تبدیل میشود به ناظر. همه دارند نگاه میکنند. در نتیجه هیچ چیز، هیچ چیز نیست. یعنی نمیتوانی قسم بخوری توی بلبشو، که چیزی ساکنست یا متحرک(؟). یعنی همهش علامت سوال. نمیتوانی قسم بخوری باتوم آمد خورد به آن پسرک مدرسهیی؛ یا آن پسرک آمد خودش را زد به باتوم. تلویزیون این دومی را میگوید؛ و میگوید ما از جام جم دیدیم به خدا. تو ولی از چهار راه ولیعصر دیدهیی. دیدهیی باتوم آمده خودش را زده. توی بلبشو همه ناظرند. میخواهند ببینند چه میشود آخرش. ولی قضیه اینجاست فکر کنم، که اصلن خود آنها که فکر میکنند فقط ناظرند، اصولن موضوع و موضع نظر دیگرانیاند که هر کدام برای خودشان ناظری محسوب میشوند. این میشود که این میشود بلبشو. حالا من به جایی نیاز دارم که از صدقهسر نبودن/ کم بودن اشیا، ناظری دور و برم نباشد یا کم باشد. اینجوری شاید بتوانم فارغ از آنچه دیگران ازم میبینند خودم خودم را ببینم و بعد، دقیق، نظاره کنم. ببینم آن روز که توی انقلاب آبپاش آمد آب ریخت، چرا من خیس نشدم؟ شاید چون توی انقلاب نبودم. ولی ناظرانی هستند که میگویند من را آن روز توی انقلاب دیدهاند که داشتهام فرار میکردهام از آب توی آبپاش مثل سگ. ولی ناظرانی هستند که میگویند هر چه چشم چرخاندهاند آن روز من را ندیدهاند. ولی ناظرانی هستند که میگویند من را آن روز توی انقلاب دیدهاند که داشتهام فرار میکردهام از آب توی آبپاش مثل اسب. من چرا خیس نیستم؟ ناظرانی هستند که قسم میخورند آنها که آن روز توی انقلاب خیس شدند هنوز خیسند؛ و هر چه خودشان را خشک میکنند تر میشوند. ناظرانی هم هستند که میگویند در نتیجهی گرمیی هوا، همه حتا آنها که خیس خیس شدهاند خیلی زود خشک خشک شدهاند. از آنها که خیس شدهاند یکی را میشناسم که قسم میخورد هنوز خیسست؛ خیس خیس. و مدام دارد از خودش میپرسد چرا آب این آبپاش این قدر سنگین بود؟ چرا مثل قیر میچسبید و مثل تینر بخار نمیشد؟ چرا مثل سنگ مینشست (به صورت) و مثل کلوخ، خاک نمیشد؟ به شدت نیازمند فضام تا به بینظریی اطراف برسم/ اطراف بینظر میخواهم. باید دقیق به خودم نگاه کنم. ناظر، به قول آن دوستی که گفته بود شیراز شهر شنیعیست، چیز شنیعیست ناظر. من هر وقت دارم نظاره میکنم به باتوم، حس شناعت دارم. احساس میکنم حرامزادهام. بعد از خودم میپرسم مگر باتوم خودش یکپا ناظر نیست؟ مگر میشود قوانین استثنا بپذیرند؟ شاید هم کل ماجرا نتیجهی مستقیم قانون باشد. یعنی نکند آنچه یک ناظر میبیند، همانقدر که قانون گفته فرق داشته باشد با آنچه ناظر دیگر میبیند؟ یعنی زاویهی نظارهی من و آن باتوم اینقدر فرق دارد که نتیجهی نظاره اینقدر فرق داشته باشد؟ یعنی هر چه میکنم نمیتوانم خودم را قانع کنم که آن باتوم چشم ندارد. راه که میرود یعنی پا دارد آن باتوم؛ وقتی پا دارد مگر میشود چشم نداشته باشد؟ قوانین که استثنا نمیپذیرند. همهچیز حکایت از آن دارد که آن باتوم اول نظاره میکند؛ یکی از ناظران را نشانه میگیرد و معمولن رو و در پارهیی موارد پشت خودش را میزند به آن ناظر. عصبانیتر که باشد سرش را هم میکوبد به هر چه جلوش باشد. این یعنی چشم دارد. چون انتخاب محل فرود به بویایی یا چشایی یا بساوایی یا شنیداری دقیق نیست – به دقت هدفگذاریی دیداری نیست. اینها یعنی او میبیند؟ – شق دیگر اینست که بقیهی ناظران میبینند، نگاه میکنند، هدفگذاری میکنند و میآیند خودشان را میزنند به رو و در برخی موارد به پشت و سر باتوم. از یک طرف عقل سلیمم میگوید یک ناظر (در اینجا باتوم) که نمیشود هی خودش را بزند به این و آن ناظر دیگر. حالا اگر به چار پنج تا زده بود یک چیزی. ولی از آن طرف خیابان که نظاره میکنم، عقل سلیمم میگوید این همه ناظر که نمیآیند خودشان را بزنند همهش به یک ناظر (در اینجا باتوم). چرا یکبار به همدیگر نمیزنند خوشان را؟ اینها دو نتیجه دارد. یکی این که حتا عقل سلیم من تنها هم، این طرف خیابان باشم یا آن طرف، بسته به زاویهای که میبینم دو استدلال مخالف میکند. دومی این که یعنی من باید بروم توی فضا دقیق نظاره کنم به خودم. یعنی این که باتوم از زاویهیی متفاوت با زاویهی من میبیند دلیل میشود که این قدر متفاوت ببیند؟ باید جایی باشم که ناظر نباشد. یعنی زاویه چهقدر مهمست؟ یعنی من و بقیهی ناظرها اینقدر مهمیم؟ یا این که اینقدر فرق دارد دیدههامان یعنی هیچ اهمیتی نداریم؟ باید دقیق خودم را نظاره کنم ببینم چرا خشکم من؟ من آن روز آنجا نبودهام. من ماشین آبپاش ندیدهام. چرا حس میکنم شانههایم توی آب باد کرده؟
posted by هاتف at
12:36 AM
>1 comments
Thursday, April 30, 2009
حشویات یک قفل
posted by هاتف at
8:53 AM
>4 comments
Friday, March 20, 2009
معجونی که پخته نشد – یا آنچه جاست – یا، بروم اطراف بپزانم
ناگفته معجونی نوشته و چشم چرخانده هی چرخانده مدام شده در پیی یک معجون پختهی روشن – مثل ادات تشبیه بود بهار ما. هی مثل قبلش میشد و تازه نمیشد. هی مثل بعدش کش میآمد و روی کشیدهگیهای منقلبش میکشاندمان. کشیده که میشدیم روی بهار، بخشیمان میرفت به تکانهای فصلیش و بخشیمان را میبُرد تکههای هواییش. تکانهای فصلیش مثلن ابر داشت و پیروش، باران و بادی خنک؛ سنجاب و اقاقیا و جوانهی سیب. تکههای هواییش اما فرو میرفت توی وجودمان. فحل میشدیم و میخندیدیم – بیشتر بلند و دراز. بهار، یک تکه زمان بود میان دربهدریهای آسمانیی زمین. که اگر منحرف نبود، اگر صاف ایستاده بود روی استواش، این تکههای زمانی رنگ میباخت؛ و میشد برای هر کسی رنگ جایی که بود؛ و دیگر رنگ زمانهای ورآمده – ورقلمبیده نمیداد بیرون و بوی خاک نمیداد بیرون و بیرونش، دیگر فرقی نمیداد به توش. بهار، برای ما، حالی بود که بخشیش میرفت به قدیممان و بخشیش میخواست بچسباندمان به فکرهای فردامان. ولی فکرهای فردامان از فردای بهار که میشد، فرار میکردند و ما میماندیم و فکرهای دیروز. در فکرهای دیروز که روزی نبود. خاطره توی یک کدر ِ خاموش ِ نحس میآمد – خاموش و نحس میآمد. میخواست بچسباندمان به قدیممان. قدیممان ازل نبود. جایی بود نه زمانی؛ که آن جا، برای نخستین بار شاید، فکر فردا کرده بودیم. فکر فردا بودمان بهار. حالا ما فکرهای فرداییم و فردامان از دیروزمان روزتر نیست. چون فردا هم توی یک کدر میآید. قلمبه میآید. حالا هم که بهار هست، پوست نازک ما را ترکانده همین نسیم خنک. مثل پوست درختهای پر جوانه. و جوانههامان، منتظر تکههای بارانند. بلند و دراز، باید نگاه کنیم به دور و بر/ دور و ور. اکناف جاییست که میتوان منتظر ماند و ماند. آنجا که هستیم همیشه باد میآید. و باد، ما را فقط گیس میبیند. باد همه چیز را گیس میبیند. اینجا نمیشود منتظر ماند و ماند. بروم برای بهار، سری به اطراف بزنم.
یک چیز اگر بدانم، دانسته باشم توی تمام این نفسنفسزدنهای اسمش میار، اینست که بهار جایی نیست که هستم. همیشه جایی در اطرافست. و بهار، اصلن یک برش زمانی نیست – وابستهست راست به جایی که میشود آنجا، صاف ایستاد ولی، هکذا، کمی منحرف ماند و، گردنی کشید.
posted by هاتف at
11:22 AM
>1 comments
Saturday, February 28, 2009
دوگانه بر روانهی بهمن جواهرچیان
به جرجیس وقتی میآیم که جاها جوابم کرده باشند.
دوگانه بر روانهی بهمن جواهرچیان
posted by هاتف at
1:09 AM
>0 comments
Sunday, January 25, 2009
از شعر و شاهد؛ و قدقد و قوقولی
Labels: بیژن الهی, حدیث نفوس, شاهد, علیی ثباتی, مشهد
از شعر و شاهد؛ و قدقد و قوقولی
posted by هاتف at
2:49 AM
>0 comments
Tuesday, December 23, 2008
شعری از آنیما – از شعر بلند زایندهرود
غزل ، اين شکل شگفتانگيز که کم هم دربارهاش نوشتهايم و نمیدانم که چرا؟ و من هروقت که خواستم دربارهی غزل بنويسم، غزل نوشتهام. مثل سياهچال میماند اين شکل، نور را هم می بلعد.
که اين يکی هم شايد درآينده بيتی بشود برای خودش در غزلی که دوباره خواستم دربارهی غزل بنويسم و بايد اکنون بروم و غزلم را بنويسم.
باقی بقای شما
شعری ست از آنیما (غزلی به زبان خودش) – با کوتاهی از من دربارهاش. لینک پایین لطفن.
ابروی کور، وحشت کژدم را سیاه کرد
posted by هاتف at
5:38 AM
>1 comments

