برای تمام لحظاتی که خیالش مرا فریفته
و اگر تهور ـ در معناي ارسطويياش ـ فراهم باشد، چه بسا كه اين فكر به عمل هم درآيد... اما گاهي هم وضع به اين صورت نيست و ما با فردي روبرو هستيم كه انگار با نفس ِبودنش مشكل دارد، در واقع اين بودن و وجودش است كه آزارش ميدهد؛ شايد به اين خاطر كه هيچ وضعيت ماهوياي او را راضي نميكند؛ انگار در هر قالبي كه قرار ميگيرد تنگش است و دايماً در طول زندگياش تلاش ميكند و اميد دارد كه در قالب بعدي احساس آرامش كند؛ اما هيچ وقت اين اتفاق نميافتد؛ تا جايي كه احساس ميكند ديگر قالبي نمانده كه آزمايش كند؛ گويا عمري در پي از بين بردن ابهامي بوده كه همواره وجودش را در خود گرفته بوده اما به هر راهي رفته كمتر توانسته از آن فرا رود و به قلبش نفوذ كند. ناتوانياش در پاسخ به پرسشهايي از قبيل "كه هستم؟" "چرا هستم؟" و مهم تر از همه، پرسشِ "كه چي؟" به هر طرفي كشاندهاش؛ اما در پايان دريافته كه هيچ گاه جوابي نخواهد گرفت و با درد خود تنها بايد كنار بيايد و در نهايت بايد خود را به فراموشي هم بزند. درد اين فرد از اين نيست كه چرا الان وضعيتش خوب نيست، بلكه دردش از اين است كه چرا هيچ وقت خوب نيست.
Labels: درنگ
posted by Shahed at
2:05 AM
در باب این که چرا خودکشی نکنیم
چطور میتوانيم با توجه به حقايق ِعقلی ِازلی – ابدی ِنازمانمند، راهی به رهايی از مقتضيات زمانیای بيايم كه بستر بودن مايند؟
ادامهLabels: درنگ
posted by Shahed at
2:05 AM