جرجیس

Saturday, December 26, 2009

دیباچه بر کتابی که درخواهد آمد

برای این‌که بدانم چه می‌نویسم، ناچار می‌شوم از نقبی که نوشته‌ها درم زده‌اند بگذرم برسم به جایی که نوشته‌ها ختم شده‌اند و بخوانم یا ببینم بو بکشم چیزی ازین سنخ. ولی سنخ آن‌چه می‌نویسم با آن‌چه هستم فرق زیاد دارد. نمی‌دانم چرا در این نقب همیشه چیزهایی هستند – می‌آیند از این نقب – که نمی‌شناسم. همیشه غار غریب‌ست.

حالا که دارم گروهی از این نوشته‌ها را به کتاب می‌سپارم، حس می‌کنم نمی‌توانم حس‌شان کنم. نقب را گم کرده‌ام. ولی حس غریبی هست که می‌گوید چیزی را، جایی را گم نکرده‌ای – درش گم شده‌ای؛ در نقبی. نفهمیدم این نقب کی این همه دراز شد. کی این همه فرعی اصلی شد. من راست رفته بودم. طول زنده‌گی‌ی من همیشه کمربند بوده دور مشهد. مثل سیاره وفادار بوده‌ام شهاب نبوده‌ام گذری باشم. سوی چشم‌های من خواسته‌نخواسته همیشه خم شده‌اند. سیاه‌چال که نور دورش چرخ می‌زند برمی‌گردد توش دیده‌اید؟ سیاه‌چال‌م بوده مشهد. سوی چشم‌هام هروقت خواسته تا نیشابور را ببیند چرخیده دوباره افتاده توش. حالاها که در تهران بوده‌ام این چندسال، خواسته‌ام از بیرون نگاه ِ سناباد کنم، مادرجان ببینم و شهلا ببینم و خلیل و حرم، ظهر عاشورا ببینم و دسته و علم، مردهای گنده‌ی مشهدی با پاهای زوری و پیراهن توری که ماهی‌چه‌هاشان را بزند بیرون توی چشم جماعت، و عبور کند از آن طرف برسد به چشم کسی که خیره‌ست جایی، حالاها که خواسته‌ام نگاه ِ سناباد ِ از بیرون کنم، می‌بینم جز سناباد نبوده هیچ‌وقت دور و برم. چیزی از تومْ توم می‌کشد. سیاه‌چال توی سینه‌ی خودم بوده. سناباد خود ِ منم. منم سناباد ِ ناطق. سوم، کمربند مشهدست و سگک، سفت‌ست هنوز.

این‌ها که نوشته‌ام؟ شعر اگر این‌ها باشد ارج و ورجی ندارد. اگر این‌ها شعر باشند هم. نه شعر این‌هاست (برای آبروش هم که شده) و نه این‌ها شعر (گو به حکم آبرو). بودن‌های گاه‌به‌گاه من‌اند که شکل واژه گرفته‌اند و هرگز، هرگز تا مرز عبارت نرسیده‌اند حتا که شاید جمله شوند. هرچه جمله در این‌ها هست، کلمه‌ست؛ جمله تمام‌ست و تمام این‌ها روی همْ هم ناتمام. کمربند راه دور نمی‌رود. گو مشهد باد کرده باشد این سال‌ها. گو کمربند جا باز کرده باشد – فشار ِ بیش‌تر می‌دهد شهر را. شهر می‌خواهد بترکد و کمربند می‌گوید نترک. مشهدی سفت و ایستاده باد می‌کند و هرچند سال، گو قاسم‌آباد هم شهری شده باشد، حتا قاسم‌آباد. رضاشهر رفته باشد تا چسبیده باشد به تپه‌های مغرور آب و برق. خواجه‌ربیع دست انداخته باشد به گردن جاده‌ی کلات. شهرک ابوذر چشم داشته باشد به بهشت رضا. جاده‌ی نیشابور پهن شده باشد پت داده باشد به صحرای خاک رس ِ اطراف‌ش. جاده‌قوچان رسیده باشد تا خود ِ قوچان – بگو بجنورد.

مشهد من از کوه‌سنگی که می‌رود، ته ِ ته‌ش برسد به خواجه‌ربیع، با چند کوچه از سناباد و عشقی و امیرکبیر و سی‌متری‌ها و سه‌راه ادبیات و آبکوه و ازین‌ورْ ایست‌گاه سراب و چارراه ِنادری، من تمام‌ام. پس چرا تمام نمی‌شوند این‌ها؟ چه کنم که جمله بگیرند؟ مشهد من حتا به ایرج‌میرزا نمی‌رسیده. آن‌همه سال مشهدی بودم و اطراف بلوار وکیل‌آباد برای‌م مشهد نبود؛ بلوار، صرفن طریقی بود برای رسیدن به شاندیز و طرقبه و نقندر و زشک و جاغرق. کجای راه مانده‌ام که توزردم؟ این خورشید از کجا درآمده که خواب ندارم شب ندارم؟ چه کنم جمله بگیرم بابا؟ می‌رفتی شناسایی، با تریل و بی‌ش، که یاد من به سرت بود صورت مامان به صورت‌ت، یاد من کجا جا ماند؟ باباجان، لشکر پنج نصر شکست خورد. سر حجتْ زرینی که رفت خطوط چهره‌ی حامدت گم شد. هروقت که مجروح آمدی روح آمدی. کدام تن را بغل کنم؟ عمو مهدی فرودی که گم شد ما گم شدیم. مفقودالاثر کجاست؟ من مفقودالثمرم. هرچه می‌نویسم کلمه‌ست. هرچه درازتر می‌نویسم آب بگیرم به نوشته آب می‌رود نوشته. رفتند فکر کردند رفتند – نفهمیدند بردند.

مادرجان ظهر عاشورا نماز می‌خواند. خلیل گریه می‌کرد. شهلا قیمه می‌پخت. مادرجان و خلیل و شهلا گریه می‌کردند. کجا مشهد نیست؟ یک جفت چشم و چه‌قدر سناباد؟

یک جمله توانسته باشند بشوند این‌ها، می‌روم بلوار ملک‌آباد تک‌چرخ می‌زنم. یک فعل – یک کار بکنند همه‌ی این‌ها می‌روم کوه‌سنگی روی آن قبر میانی‌ی دو کوه یک شب می‌خوابم. می‌پرم توی استخر. یک خانه را دوبار می‌خرم. خانه‌های مشهد را دیر می‌شود سند زد – اسم ِ نو را سُر می‌دهند. بار اول یک خانه را می‌خرم سند هم می‌زنم. یک کلمه، یک فعل، یک جمله. مادرجان هرچه می‌گفت جمله بود. جمله‌های بلند – کامل مثل خربزه شیرین‌ش. گریه‌های خلیل و قیمه‌های شهلا جمله بود – کفش‌هایی که حاج‌خلیل سیار در چارراه نادری می‌دوخت، ترکی‌ی زنجانی‌ی شهلا و مشهدی‌ی صاف مادرجان، ظهرهای جمعه و وقت نماز مغرب ِ خانه‌ی شهلا و خلیل، کوچه‌ی سناباد ِ پنج مادرجان، بادمجان ملک‌آباد تمام‌ست. پیش‌کش. بهشت.

Labels: , ,

posted by هاتف at 2:07 AM >0 comments