جرجیس
Friday, February 12, 2010
بس که خورشیدم درین حمام
Labels: شعرهای منثور
posted by هاتف at
10:11 AM
>0 comments
Labels: شعرهای منثور
posted by هاتف at
10:11 AM
>0 comments

میان عیسی و محمد رسول نبود، نبی بود. از انبیا – به روزگار ملوک طوایف و پس از عیسی، بر دین او – جرجیس بود که بازرگانی میکرد و به درویش میداد. در زمانش بتپرستی بود جبار -- داذیانه (به روایت مجمل التواریخ، داربان) که بتی به نام افلون میپرستید و هیچ کس از بیمش، طاقت دین خود نداشت. داذیانه جرجیس را به زندان کرد و فرشتهی خدا رهاییاش داد. جرجیس کرامات و معجزات آورد. داذیانه به چوبش بست، گوشت و پوست کند، استخوانهایش خرد کرد و در سرکه و آب سپندان ِ تیز آغشت و وی در آن میان شهادت گفت و نمرد. از خدای فرمان آمد که بارها تو را بکشد و من زندهات کنم. پارهپارهاش کرد، بسوخت، بر باد داد و خدای زندهاش کرد تا سه بار. منتسبش کرد به جادویی؛ و چون خواست واداردش به سجدهی بت، جرجیس بت را به سجدهی خود خواند. زمین باز شد – بت فرو رفت. داذیانه مومن نشد. جرجیس نفرین کرد. آتش از هوا آمد – داذیانه سوخت.
* تصویر بالا: «پیامبر» اثر امیل نولده