جرجیس
Thursday, December 24, 2009
نامهی مهدیی یوسفی؛ وقتی آموزشی بودم
Labels: حافظه, حدیث نفوس, مهدیی یوسفی
متن نامه
آنچه بیهودهگی را افزون میکند نومیدیی عمیقیست از تغییر در ماده و سرنوشتی که مانند و مثلیست از لکههای منتشر جوهر.
تصویرهایی که فقط بهسبب انکار مصرانهی دیگر حواس حاصل شده است، زمان را چون گویی شیشهای یا یک حجم هندسی به من نشان میدهد و مرا به این یقین میرساند که «هیچ» انگاره نیست که دفعتن در هجوم عوضیی مخیله رهایش کنم و نیستانگاریی منتظمی را در خودم به تماشا بنشینم. بلکه کاملن برعکس، این منم که در نظامی نمیدانم چندوجهی و چهگونهشناختی، اما ملموس، برای واقعیتی موجود و بطئی شکل عوض میکنم و آنچه به من محول میشود، قرینهشدنست. من و پیرامونم رابطهای قرینهساز با هم داریم. من جزئی از یک هندسه، یک تکهی منتظم و ازپیش تعریفشده با جایگاه ِ سازمانیی مشخص در هستیی عینیی خودم هستم.
مدام از خودم میپرسم عینیت یعنی چه؟ آیا نباید شیء عاری (عادی؟) شود؟ دیدن مستلزم گنگشدن است. آیا میشود هم لقمه گرفت و هم دید؟ یا دید و فقط دید؟ در کدام لحظهی جادویی شیء دیده میشود بیآنکه در فرایندش دلالت کند بر حضور ِ خیرهی حافظه؟
از بدویت زبان چیزی در نوشتههای ما کمست. کلمه آن خیرهگی و تازهگیی غارنشینیی اولیه را ندارد. شگفتی از آن گرفته شده. هست اما کرخت شده!
نگاه میکنم میبینم خیلی وقتست جا نخوردهام. زمین خوردهام؛ پشت پا خوردهام – اما جا نخوردهام.
و دست آخر اینکه من برای سرزندهگی حیرت میخواهم؛ حیرتی که از خودم بیرون شوم – همین!
حامدجان؛ حتمن با من تماس بگیر! فوری.
posted by هاتف at
4:58 AM
>0 comments

