جرجیس

Thursday, December 4, 2008

نقدی بر نقد سعدی گلبیانی بر کتاب رویا زرین

با آن‌که یک بار از ترس بدخوانده شدن کتاب زرین (می‌خواهم بچه‌هایم را قورت بدهم)، به طور مفصل نوشته‌ام در سایت وازنا، باز از آن‌جا که می‌بینم این کتاب به دلیل راوی‌ی اروسی‌اش، راوی‌ی اروس‌ش، و پیچیده‌گی‌ی طبعی‌ی روایت اروسی‌اش، هم‌چنان بد خوانده می‌شود، دوباره می‌نویسم. لینک پایین را دریابید لطفن. نقد سعدی گلبیانی بر کتاب زرین، این‌جاست.

نقدی بر نقد سعدی گلبیانی بر کتاب رویا زرین

Labels: , , ,

posted by هاتف at 2:32 AM >1 comments

Thursday, August 14, 2008

علیاحضرتان موز و شهبانو موز بزرگ

شاید نوشتن؛ شاید خوردن، شاید پوشیدن. و هر کدام زیاد – خیلی زیاد. این می‌شود که آدم، آدم می‌شود، و فرق می‌کند با قناعت – هر چه هم که فضیلت باشد – و می‌خواهد، خیلی زیاد: مداد، خوراک، لباس، یا هر چیز دیگر. من هم دوست دارم آدم باشم، و این دوست‌داشتنی، برای م بیش از همه در خواستن ورمی‌آید – در خواستن ِ خیلی زیاد. و غذای خوب هم برای م به حد نوشته‌ی خوب لذت‌بخش ست؛ اگرچه این لذت آنی‌تر و آنی‌تر باشد – و تمام شود خیلی زود. و نوشته، البته، خود را حفظ می‌کند، هر چه بماند بهتر می‌شود، قوی‌تر می‌شود، و اگر خیلی بماند، کلاسیک می‌شود. بار می‌گیرد، بار خوانش‌های کلان کلان. غذا و لباس می‌پوسند – می‌ماند. ولی غذای خوب، خیلی خوب ست. مفتخرم به فهم غذای خوب.

لباس روی تن ت را می‌پوشاند که لختی‌ات را نبینند – فقط خودت ببینی ش – ببینی ت. این لختی را با لام مرفوع خواندی؟ حالا با لام مفتوح بخوان. لباس، آدم ِ لخت را (با لام مفتوح) تند و تیز می‌کند. رنگی می‌دهد که جهت ش می‌دهد. بدون آن لباس – آن رنگ – آدم‌ها یکرنگ ند، و یکرنگی، لختی ست. اینرسی‌ی ماند ست. آدم در سوی ویژه‌اش هست که آدم می‌شود. که می‌خواهد و بزرگ می‌خواهد. لباس لختی را می‌کُشد و جای ش را پُر می‌کند با پیکانی به جهتی که آدم ِ حالا رنگ ِ آن لباس، باید برود. از همین ‌جاست که بعضی‌ها رنگ لباس‌های‌شان را تا مدت‌ها عوض نمی‌کنند، و من هم دو سه سالی قهوه‌پوش بودم. بیش‌تر سفید و روشن می‌پوشم این‌روزها.

و نوشته چیزی را که فقط خودت می‌توانی – شاید – ببینی ش، جامه‌ای می‌پوشاند که همه ببینندش. مثل مرد نامریی که اگر می‌پوشید، می‌شد تشخیص ش داد، که جایی ایستاده، جایی، نزدیک – یا دور. پس نوشتن کاری ست که می‌کنی که ببینندت؛ یا خودت، (شاید) خودت را – نامریی‌ی توی ت را – بهتر ببینی. ولی لباس می‌پوشی که فقط خودت ببینی، و دیگران نبینند. هر دو زیباست – مفتخرم.

و غذا، چیزهایی را توی ت می‌پوشاند که عصبی نشوند، پرزهای توی معده را، که جیغ نکشند، و بتوانی با خیال راحت بپوشی، ببوسی، بنویسی. و آدم چیزی ست که می‌پوشاند.

نوشتن در این فضا چیزی ست که سال‌ها فراموش ش کردم – توانستم – و به زور ِ یکی از دوست‌ها – آرمان اسلامبولچی که طراحی‌اش را هم به عهده گرفت – دیگر نتوانستم فراموش ش کنم – پس ِ گوش ش کنم. قرار ست دوست – شاهد طباطبایی – هم در پر کردن ِ تا حد ِ ممکن ِ این فضا، کمک کند. امیدوارم زودتر.
برای دیگر دوستان هم، جا هست. این مطلب‌ها لیبل دارند.
و نوشته‌ی اول، چیزی ست که پارسال برای دوست – امیر حکیمی – نوشتم تا بارش کند بر فضای ش – که زیبایی‌ی فراموش ِ زمان ما را (تا بتواند) در آن فضا احیا می‌کند. دست ش گرم. بدون هماهنگی با او، برداشتم و با تغییرهایی گذاشتم ش در فضای نوزاد ِ خودم. دلیل داشت. من مثل امیر و شاهد نیستم، و علیاحضرتان موز، زیاد سراغ م را نمی‌گیرند. این ست که نوشته‌ی سال پیش هنوز برای م حکم کیمیا دارد، و به مردمک می‌کشم ش . ناچار بودم از دزدیدن از امیر، و ناچار خواهم بود باز هم بارها بدزدم از خوبی‌ی او و شاهد و حسین وحدتی و مهدی یوسفی و آنیما و چند تا آدم دیگر. همین ست که هست. می‌توانند از شهبانو موز بزرگ بخواهند بیش‌تر سراغ م را بگیرد، تا دزدی کم‌تر کنم – که به کم‌تر از شهبانوی بزرگ قناعت ندارم. مطالب این طور ست که عنوان‌شان می‌آید پایین که کلیک کنید. پس اصل مطالب در این صفحه نیست.

درباره‌ی الفبای هنری میشو به ترجمه‌ی بیژن الهی

Labels: , ,

posted by هاتف at 2:57 AM >5 comments