<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><rss xmlns:atom='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' version='2.0'><channel><atom:id>tag:blogger.com,1999:blog-517848749106487268</atom:id><lastBuildDate>Tue, 23 Dec 2008 16:01:32 +0000</lastBuildDate><title>جرجیس</title><description></description><link>http://www.jerjees.com/index.htm</link><managingEditor>noreply@blogger.com (هاتف)</managingEditor><generator>Blogger</generator><openSearch:totalResults>8</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-517848749106487268.post-941466742468104135</guid><pubDate>Tue, 23 Dec 2008 13:38:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-12-23T07:56:23.159-08:00</atom:updated><title>شعری از آنیما – از شعر بلند زاینده‌رود</title><description>&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;هاتف عزيز&lt;br /&gt;غزل ، اين شکل شگفت‌انگيز که کم هم درباره‌اش نوشته‌ايم و نمی‌دانم که چرا؟ و من هروقت که خواستم درباره‌ی غزل بنويسم، غزل نوشته‌ام. مثل سياه‌چال می‌ماند اين شکل، نور را هم می بلعد.&lt;br /&gt;که اين يکی هم شايد درآينده بيتی بشود برای خودش در غزلی که دوباره خواستم درباره‌ی غزل بنويسم و بايد اکنون بروم و غزلم را بنويسم.&lt;br /&gt;باقی بقای شما&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شعری ست از آنیما (غزلی به زبان خودش) – با کوتاهی از من درباره‌اش. لینک پایین لطفن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.jerjees.com/weblog/2008/12/blog-post_23.html" target="_blank"&gt;ابروی کور، وحشت کژدم را سیاه کرد&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.jerjees.com/2008/12/blog-post_23.html</link><author>noreply@blogger.com (هاتف)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-517848749106487268.post-8301143099899920297</guid><pubDate>Thu, 04 Dec 2008 10:32:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-12-23T07:57:04.604-08:00</atom:updated><title>نقدی بر نقد سعدی گلبیانی بر کتاب رویا زرین</title><description>&lt;div align="justify"&gt;با آن‌که یک بار از ترس بدخوانده شدن کتاب زرین (می‌خواهم بچه‌هایم را قورت بدهم)، به طور مفصل &lt;a href="http://vazna.com/article.aspx?id=1472" target="_blank"&gt;نوشته‌ام&lt;/a&gt; در سایت وازنا، باز از آن‌جا که می‌بینم این کتاب به دلیل راوی‌ی اروسی‌اش، راوی‌ی اروس‌ش، و پیچیده‌گی‌ی طبعی‌ی روایت اروسی‌اش، هم‌چنان بد خوانده می‌شود، دوباره می‌نویسم. لینک پایین را دریابید لطفن. نقد سعدی گلبیانی بر کتاب زرین، &lt;a href="http://vazna.com/article.aspx?id=1902#_edn4" target="_blank"&gt;این‌جاست&lt;/a&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.jerjees.com/weblog/2008/12/blog-post.html" target="_blank"&gt;نقدی بر نقد سعدی گلبیانی بر کتاب رویا زرین &lt;/a&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.jerjees.com/2008/12/blog-post_04.html</link><author>noreply@blogger.com (هاتف)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-517848749106487268.post-4874926002019967110</guid><pubDate>Thu, 06 Nov 2008 09:21:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-12-23T07:57:52.043-08:00</atom:updated><title>سرمایی که فارسی‌ی تهران – خورد</title><description>&lt;div align="justify"&gt;سعدی گلبیانی را اولین بار در کارگاه شعر منوچهر آتشی در کارنامه دیدم. یک دوست جدید پیدای‌م کرده بود و یک بار گفت بیا برویم پیش آتشی؛ رفتم و سعدی از شاگردان آتشی بود. ماجرا مال پنج شش سال پیش است. بعد از آن هر چند وقت یک بار که برای دیدن آتشی می‌رفتم، سعدی هم بود. کم‌کم برای دیدن آتشی و سعدی و علی ثباتی می‌رفتم. بعدش فقط برای دیدن آتشی دو سه بار رفتم. بعد، سعدی یکی از چهار نفری شد که خودش بود و من و علی ثباتی و علی مسعودی‌نیا، که این چهار نفر بعدن جمع شدند و ....&lt;br /&gt;شعر سعدی دو محور دارد: اول، روایت و دوم، تصویر. سعدی روایت را به شکل‌های مختلف امتحان می‌کند. گاهی به دلیل نوع روایت‌ش دهن ایجاز را سرویس می‌کند. گاهی هم شکل روایت‌ش به او اجازه‌ی رعایت ایجاز را می‌دهد. تغییر متناوب «لحن» و به جرات، تغییر «صدا»، و تغییر «فضا» از ویژگی‌های شعر اوست. سعدی در دگر کردن فضا، گاه مکان را دور می‌کند، گاه زمان را و گاه هر دو را و گاه هر دو را متناوبا و متوالی. (منظور این نیست که فضا تشکیل شده از مکان به علاوه‌ی زمان) دور از کجا؟ از آن مکان و زمانی که شعر در آن آغاز شده. .&lt;br /&gt;در این شعری که با نام «تهران» در این‌جا از او آورده‌ام، شکست مکانی هست؛ از تهران تا تخت جمشید؛ و شکست زمانی هم: از تولد شاملو در خیابان صفی‌علیشاه(1304 خورشیدی) بگیر تا اعدام شیخ فضل‌الله نوری در میدان توپخانه(1288 خورشیدی) و همین روزها.&lt;br /&gt;ترکیب‌سازی از علاقه‌های سعدی ست که در این شعر عالی اجرا شده. از گره «فارسی‌پیچ» بگیر که اصلن همچه گرهی وجود خارجی ندارد؛ تا «بادآبی» که معنی‌اش را باید از خودش پرسید – و البته ترکیب‌های دیگر.&lt;br /&gt;اون کلمه‌ی «کند» ِ بعد از «مث چاقوی میوه‌خوری» هم مشخص ست که باید به کاف ِ پیش خوانده شود. در سطر بعدش: «چرت ِ چنگ ِ کراک»، «چنگ» به چ زیر ست، نه زبر. جان مادرتان به نشانه‌های سجاوندی و حرکت‌های روی حروف دقت کنید و ریتم را دریابید که این شعر جدا از روایت و تصویر و ترکیب‌ها و این مسایل، بخش عمده‌اش با ریتم راه می‌رود. پیشی (« ُ»یی) که روی واو عطف هاست، در القای فضا و حس مهم ست.&lt;br /&gt;«عابرپیاده» را با رخصت سعدی، من با نیم‌فاصله گذاشتم که کسی مثل ترکیب اضافی نخواندش – چون ترکیب اضافی نبود. «دختر فرار» هم ترکیب اضافی نیست و باید به راء بی‌حرکت خوانده شود. یک اصطلاح فولک ست. «پل چوبی» هم باید با نیم فاصله می‌رفت که نرفت. لام‌ش را بی‌حرکت بخوان.&lt;br /&gt;دیگر این‌که سعدی گفت: فارسی‌ی تهران سرما خورده است.&lt;br /&gt;دیگر این‌که این شعر را باید بلند خواند و صدای خود را شنید.&lt;br /&gt;برای بلند خواندن «تهران»، لینک تهران پایین را دریاب.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.jerjees.com/weblog/2008/11/blog-post.html" target="_blank"&gt;تهران &lt;/a&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.jerjees.com/2008/11/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (هاتف)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-517848749106487268.post-1861904322079048039</guid><pubDate>Wed, 29 Oct 2008 09:05:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-12-23T07:58:55.231-08:00</atom:updated><title>تاملاتی درباره‌ی خودکشی – دوم</title><description>&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;برای تمام لحظاتی که خیالش مرا فریفته&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;و اگر تهور ـ در معناي ارسطويي‌اش ـ فراهم باشد، چه بسا كه اين فكر به عمل هم درآيد... اما گاهي هم وضع به اين صورت نيست و ما با فردي روبرو هستيم كه انگار با نفس ِبودنش مشكل دارد، در واقع اين بودن و وجودش است كه آزارش مي‌دهد؛ شايد به اين خاطر كه هيچ وضعيت ماهوي‌اي او را راضي نمي‌كند؛ انگار در هر قالبي كه قرار مي‌گيرد تنگش است و دايماً در طول زندگي‌اش تلاش مي‌كند و اميد دارد كه در قالب بعدي احساس آرامش كند؛ اما هيچ وقت اين اتفاق نمي‌افتد؛ تا جايي كه احساس مي‌كند ديگر قالبي نمانده كه آزمايش كند؛ گويا عمري در پي از بين بردن ابهامي بوده كه همواره وجودش را در خود گرفته بوده اما به هر راهي رفته كمتر توانسته از آن فرا رود و به قلبش نفوذ كند. ناتواني‌اش در پاسخ به پرسش‌هايي از قبيل "كه هستم؟" "چرا هستم؟" و مهم تر از همه، پرسشِ "كه چي؟" به هر طرفي كشانده‌اش؛ اما در پايان دريافته كه هيچ گاه جوابي نخواهد گرفت و با درد خود تنها بايد كنار بيايد و در نهايت بايد خود را به فراموشي هم بزند. درد اين فرد از اين نيست كه چرا الان وضعيتش خوب نيست، بل‌كه دردش از اين است كه چرا هيچ وقت خوب نيست.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="http://www.jerjees.com/weblog/2008/10/blog-post.html" target="_blank"&gt;اصل متن&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.jerjees.com/2008/10/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (شاهد)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-517848749106487268.post-7563722777185393091</guid><pubDate>Sun, 21 Sep 2008 09:57:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-09-21T03:25:57.491-07:00</atom:updated><title>ترجمه‌ی قدیم قرآن از کتابخانه‌ی ابراهیم دهگان</title><description>&lt;div align="justify"&gt;و این‌ برگ‌ها – از فرمت gif به pdf تبدیل شد. نثر عجیب ست؛ و شاهد که دید، عین آیه‌ای را خواند و با ترجمه قیاس کرد و دیدیم که عین به عین، واژه به واژه گرفته با واژه‌های همان وقت، برابر گذاشته. یعنی ترجمه به گفته‌ی مشهور، تحت‌اللفظی‌ی همان وقت ست. اما این نوع برابرگذاری وقتی به‌مثابه یک متن و فارغ از تکه‌ها خوانده شود – مستدام – جنسی از فضا می‌سازد که حتا در سنجش با فضای متون مذهبی و عرفانی‌ی همان وقت هم، بی‌شبیه ست. تنها مشابه، تا آن‌جا که من می‌شناسم و البته تمام ش را نخوانده‌ام و چند سطری از آن دیده‌ام، ترجمه‌ی قرآن قدس – همان قرآن پاک – ست به تصحیح علی رواقی که دکتر از سر لطف نشان م داد و جلال ستاری پیرارسال که دیدم ش، بسیار غصه‌دار بود که در آن ماجرای معروف از دست دادن کتابخانه‌اش – یا وقتی دیگر و ماجرایی دیگر که حالاها یادم نیست – از دست ش داده و دلخور که چرا دیگر چاپ نشده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.jerjees.com/weblog/2008/09/25000-255.html" target="_blank"&gt;ترجمه‌ی قدیم قرآن از کتابخانه‌ی ابراهیم دهگان&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.jerjees.com/2008/09/blog-post_21.html</link><author>noreply@blogger.com (هاتف)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-517848749106487268.post-8515114588284534129</guid><pubDate>Thu, 18 Sep 2008 09:05:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-09-18T02:56:19.412-07:00</atom:updated><title>تاملاتی در باب خودکشی/ یکم</title><description>&lt;strong&gt;در باب این که چرا خودکشی نکنیم&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چطور می‌‌توانيم با توجه به حقايق ِعقلی ِازلی – ابدی ِنازمانمند، راهی به رهايی از مقتضيات زمانی‌ای بيايم كه بستر بودن مايند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.jerjees.com/weblog/2008/09/blog-post_18.html" target="_blank"&gt;ادامه&lt;/a&gt;</description><link>http://www.jerjees.com/2008/09/blog-post_18.html</link><author>noreply@blogger.com (شاهد)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-517848749106487268.post-6803702926022155746</guid><pubDate>Mon, 25 Aug 2008 18:42:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-09-21T03:27:45.206-07:00</atom:updated><title>یادگارهایی از جرجیس</title><description>&lt;div align="justify"&gt;از زماني كه بچه بودم يادم هست كه وقتي كاري نامناسب با مذاق بزرگترها مي كردم و برايش هم دليل موجهي داشتم آنها به طعنه مي گفتند "تو هم از بين پيغمبرها جرجيس و انتخاب كردي" البته با خنده اي كه چاشني اش مي كردند و زهر حرفشان را باهاش مي گرفتند. باز يادم هست كه همان روزها هر وقت اين عبارت را مي شنيدم شادي و رضايتي دروني از كار خودم پيدا مي كردم زيرا هم از طرفي كاري كرده بودم كه دانسته بود و برايش دليلكي داشتم كه اندك توجيهي برايش بتراشد و از سوي ديگر توانسته بودم در برابر سليقه هاي بزرگترها خودي نشان بدهم و كفرشان را درآورم كه لذتش در واقع مربوط به اين قسمتش بود. بزرگتر كه شدم گير دادم كه چرا به جرجيس بنده خدا گير داديد و يك جورهايي تقاصّ كار من را با طعنه زدن به او مي گيريد و اصلا چرا شماها از بين همه ي پيغمبرها جرجيس و انتخاب كرديد. جوابي كه آن روزها شنيدم دليلي شد كه امروز اين نوشته را روي سايت بگذارم. به من گفتند داستان از اين قرار بوده كه يك روز يك روباهه خروسي را به دندان كشيده بود و قصد خوردنش را داشت كه خروسه به عنوان درخواست آخرش از روباهه مي خواهد كه قبل ازخوردن او نام يكي از پيغمبرها را ببرد، البته منظور خروس از اين درخواست آشكار بود آن هم براي رندي مثل روباه پس او هم با ظرافت تمام به درخواست خروس احترام مي گذارد و نام محترم جناب جرجيس را به زبان مي آورد بدون آن كه مجبور شود براي اداي نام او دندان هاي به هم كليد شده اش را از هم باز كند و درست در همين جاست كه جناب خروس ملتفت اين لطيفه مي شود كه فرقي بزرگ ميان جرجيس و ديگر پيامبران وجود دارد و به روباه مي گويد "تو هم از بين پيغمبرها جرجيس و انتخاب كردي". گر چه هيچ وقت نسبت به بزرگترها نتونستم روباه باشم و آن اقتدار را به دست بيارم تا با آنها مانند خروسي درمانده رفتار كنم اما هميشه شنيدن اين عبارت در برابر كاري كه انجام داده بودم لذتي را نصيبم مي كرد كه فكر كنم روباه از ناكام كردن خروس در عين احترام به خواسته ي او برده بود. شايد تقصير من نبود شايد هم از همان اوان كودكي از مرضي فطري!! رنج مي بردم چون هميشه كلمه ي "بزرگترها" در گوشم طنيني اعصاب خردكن داشت و گرچه به خاطر كوچكتر بودن همواره مجبور به اطاعت از "قوانين" آنها بودم اما اين قوانين را روباه وار و جرجيس گونه انجام مي دادم تا لذت ميان من و بزرگترها امري دوطرفه باشد كه "چه خوش بي مهربوني هر دوسر بي". حالا هم بسيار از هاتف ممنونم كه طنين زيباي نام جرجيس را به يادم آورد چون الان هم با اين كه ديگر كمي بزرگتر شده ام و شايد براي بعضي ها به همان بزرگتره تبديل شده ام اما هنوز هم ذوق مي كنم اگر بتونم كمي جرجيس گونه رفتار كنم هم دروني باشم و هم بيروني اگر بپذيرندم مايه ي سرافكندگي و اگر نفي ام كنند باز هم، يك جورهايي خاري در چشم و استخواني در گلو.&lt;/div&gt;</description><link>http://www.jerjees.com/2008/08/blog-post_25.html</link><author>noreply@blogger.com (شاهد)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-517848749106487268.post-3830951889668569497</guid><pubDate>Thu, 14 Aug 2008 09:57:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-12-23T08:01:33.007-08:00</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>بیژن الهی</category><title>علیاحضرتان موز و شهبانو موز بزرگ</title><description>&lt;div align="justify"&gt;شاید نوشتن؛ شاید خوردن، شاید پوشیدن. و هر کدام زیاد – خیلی زیاد. این می‌شود که آدم، آدم می‌شود، و فرق می‌کند با قناعت – هر چه هم که فضیلت باشد – و می‌خواهد، خیلی زیاد: مداد، خوراک، لباس، یا هر چیز دیگر. من هم دوست دارم آدم باشم، و این دوست‌داشتنی، برای م بیش از همه در خواستن ورمی‌آید – در خواستن ِ خیلی زیاد. و غذای خوب هم برای م به حد نوشته‌ی خوب لذت‌بخش ست؛ اگرچه این لذت آنی‌تر و آنی‌تر باشد – و تمام شود خیلی زود. و نوشته، البته، خود را حفظ می‌کند، هر چه بماند بهتر می‌شود، قوی‌تر می‌شود، و اگر خیلی بماند، کلاسیک می‌شود. بار می‌گیرد، بار خوانش‌های کلان کلان. غذا و لباس می‌پوسند – می‌ماند. ولی غذای خوب، خیلی خوب ست. مفتخرم به فهم غذای خوب.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لباس روی تن ت را می‌پوشاند که لختی‌ات را نبینند – فقط خودت ببینی ش – ببینی ت. این لختی را با لام مرفوع خواندی؟ حالا با لام مفتوح بخوان. لباس، آدم ِ لخت را (با لام مفتوح) تند و تیز می‌کند. رنگی می‌دهد که جهت ش می‌دهد. بدون آن لباس – آن رنگ – آدم‌ها یکرنگ ند، و یکرنگی، لختی ست. اینرسی‌ی ماند ست. آدم در سوی ویژه‌اش هست که آدم می‌شود. که می‌خواهد و بزرگ می‌خواهد. لباس لختی را می‌کُشد و جای ش را پُر می‌کند با پیکانی به جهتی که آدم ِ حالا رنگ ِ آن لباس، باید برود. از همین ‌جاست که بعضی‌ها رنگ لباس‌های‌شان را تا مدت‌ها عوض نمی‌کنند، و من هم دو سه سالی قهوه‌پوش بودم. بیش‌تر سفید و روشن می‌پوشم این‌روزها.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و نوشته چیزی را که فقط خودت می‌توانی – شاید – ببینی ش، جامه‌ای می‌پوشاند که همه ببینندش. مثل مرد نامریی که اگر می‌پوشید، می‌شد تشخیص ش داد، که جایی ایستاده، جایی، نزدیک – یا دور. پس نوشتن کاری ست که می‌کنی که ببینندت؛ یا خودت، (شاید) خودت را – نامریی‌ی توی ت را – بهتر ببینی. ولی لباس می‌پوشی که فقط خودت ببینی، و دیگران نبینند. هر دو زیباست – مفتخرم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و غذا، چیزهایی را توی ت می‌پوشاند که عصبی نشوند، پرزهای توی معده را، که جیغ نکشند، و بتوانی با خیال راحت بپوشی، ببوسی، بنویسی. و آدم چیزی ست که می‌پوشاند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نوشتن در این فضا چیزی ست که سال‌ها فراموش ش کردم – توانستم – و به زور ِ یکی از دوست‌ها – &lt;a href="http://www.shabaneha.com/weblog/" target="_blank"&gt;آرمان اسلامبولچی &lt;/a&gt;که طراحی‌اش را هم به عهده گرفت – دیگر نتوانستم فراموش ش کنم – پس ِ گوش ش کنم. قرار ست دوست – شاهد طباطبایی – هم در پر کردن ِ تا حد ِ ممکن ِ این فضا، کمک کند. امیدوارم زودتر.&lt;br /&gt;برای دیگر دوستان هم، جا هست. این مطلب‌ها لیبل دارند.&lt;br /&gt;و نوشته‌ی اول، چیزی ست که پارسال برای دوست – &lt;a href="http://do-l.blogspot.com/" target="_blank"&gt;امیر حکیمی &lt;/a&gt;– نوشتم تا بارش کند بر &lt;a href="http://do-l.blogfa.com/" target="_blank"&gt;فضای ش &lt;/a&gt;– که زیبایی‌ی فراموش ِ زمان ما را (تا بتواند) در آن فضا احیا می‌کند. دست ش گرم. بدون هماهنگی با او، برداشتم و با تغییرهایی گذاشتم ش در فضای نوزاد ِ خودم. دلیل داشت. من مثل امیر و شاهد نیستم، و علیاحضرتان &lt;strong&gt;موز&lt;/strong&gt;، زیاد سراغ م را نمی‌گیرند. این ست که نوشته‌ی سال پیش هنوز برای م حکم کیمیا دارد، و به مردمک می‌کشم ش . ناچار بودم از دزدیدن از امیر، و ناچار خواهم بود باز هم بارها بدزدم از خوبی‌ی او و شاهد و حسین وحدتی و مهدی یوسفی و آنیما و چند تا آدم دیگر. همین ست که هست. می‌توانند از شهبانو موز بزرگ بخواهند بیش‌تر سراغ م را بگیرد، تا دزدی کم‌تر کنم – که به کم‌تر از شهبانوی بزرگ قناعت ندارم. مطالب این طور ست که عنوان‌شان می‌آید پایین که کلیک کنید. پس اصل مطالب در این صفحه نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.jerjees.com/weblog/2008/08/blog-post_14.html" target="_blank"&gt;درباره‌ی الفبای هنری میشو به ترجمه‌ی بیژن الهی&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.jerjees.com/2008/08/blog-post_14.html</link><author>noreply@blogger.com (هاتف)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>5</thr:total></item></channel></rss>