«جرجیس»

Thursday, September 18, 2008

در باب این ‌که چرا خودکشی نکنیم

در روزگاري كه من زندگي مي‌كنم دلايل زيادي براي خودكشي وجود دارد، به همين خاطر اگر روزي ويرم بگيرد و بخواهم خودم را درجايي حلق‌آويز كنم يا بالاخره به نحوي كمكي به سراينده‌ي غزل خداحافظي‌ام بكنم، كسي كه جلودارم نمي‌شود هيچ، به سادگي هم از كنارم خواهند گذشت كه خب اين هم يكي ديگر. بنابراين در چنين شرايطي، چون كه هميشه ناسازخوان بوده‌ام، به جستجوي راه‌هايي خواهم گشت كه به خاطر آن‌ها دست از اين ضرورت نادلخواه بكشم تا چندگاهي دي‌اكسيدكربن بيشتري توليد كنم و خيرم نرسيده، شرم را حواله‌ي اين مرز و بوم بكنم.
اما راستش را بخواهيد پيداكردن آن چه وعده داده‌ام به اين آساني‌ها هم نيست. چون اگر كمي در خوش‌بيني و اميدبخشي مبالغه كنم به دام سانتي‌مانتاليسم مي‌افتم و اگر هم بدون برانگيختن احساسات و عواطف بخواهم كاري بكنم، همان بهتر كه چيزي نگويم. به مرور اين قدرها برايم روشن شده كه دلايل عقلي در هنگام عمل نه ما را به انجام كاري وامي‌دارند نه از آن بازمي‌دارند.
حاشيه‌ي خوبي است، واقعاً جاي پرسش هميشگي من است كه تا چه حدّ اختلاف در مباني و مواضع عقلي ـ نظري نسبت به جهان، ميان دو آدم كه در يك عرف فرهنگي بارآمده‌اند در نحوه‌ی عمل آن‌ها تاثير مي‌گذارد و در آن تفاوت ايجاد مي‌كند و از آن طرف تا چه حد نزديكي در اين مباني و مواضع بين دو آدم از دو عرف فرهنگي متفاوت مي‌تواند عمل آن‌ها را به هم نزديك كند. آيا ضرورت‌هاي عملي كه هنگام گذراندن هر لحظه‌ي زندگي‌مان با آن‌ها روبروييم، اين مجال را به ما مي‌دهند كه اندكي بايستيم، تامل كنيم و در واقع هيچ كاري نكنيم تا به دنبال دليلی مكفی برای فعل يا ترك آن‌چه در پيش رو داريم يا نه بهتر بگويم آن‌چه درونش هستيم، بگرديم؟ آيا هيچ وقت مي‌توانيم خود را آن‌چنان از مقتضيات زندگي عملي‌مان رها كنيم كه بتوانيم بي‌نسبت به هر اقتضايي، دلايل عقلي محكمه‌پسند و بي‌طرفانه براي عمل خود بيابيم؟ راستي چطور مي‌‌توانيم با توجه به حقايق ِعقلی ِازلی‌ ـ ‌ابدی ِنازمانمند، راهي به رهايي از مقتضيات زماني‌اي بيايم كه بستر بودن مايند؟
مي‌دانم كه با اين پرسيدن‌ها به هيچ جايي نخواهم رسيد همان‌طور كه پيشينيانم هم نرسيده‌اند؛ اما خب، چه كنم تا دست به قلم مي‌برم بنا به عادت هميشگي با همين مقتضيات زمانی ‌ـ ‌مكانی و عادت‌های فرهنگی‌ام شروع به لرزيدن می‌كنم؛ البته نه در دست و بدن كه در فكر و دل.
قرار بود چيزی درباره‌ی راه‌های رهايي از خودكشي بنويسم، اما نمي‌دانم چرا اين‌همه روده‌درازی كردم. به هر حال فلسفه‌بافی درست به درد همين مواقع مي‌خورد كه چيزی برای گفتن نداری، فلج شده‌ای، گير افتاده‌ای ولي خودت را از تك و تا هم نمی‌خواهي بيندازی، چه مي‌شود كرد؟

posted by شاهد at 2:13 AM

0 Comments:

Post a Comment

<< Home