«جرجیس»

Thursday, November 6, 2008

تهران – شعر سعدی گلبیانی

تهران با تاق ِ درختی
هوای دوده جنب و جوش
زرق و برق بوتیک کوچیکای ولی عصر
یا گاریایِ چغندرپخته‌ی بهارستان
فواره‌های سوارپیاده‌ی آدمایی که هی بر می‌فرازند و سر می‌خورند در مترو
جمعیت !
فردیت چشم‌هایت را نهنگی در کام کشیده است
توده‌ی مورچه در دانه برنجی
اکتفا می‌کند
تهران
با تقاطع حشيش و چرت قرمز، خیابان کاخ
یا زنی که تو خزانه صبحی پنج بار از لای در
سرك كشون منتظر نون خشکی و دویست تومن
زن همچون نارونی کوچک با تابی کهنه که ریسمان ِ لذت‌کش ِ بت‌بچه‌ای
دوش‌اش را شاخه شاخه کرده است
با صدای جتی تا فرودگاه مهرآباد چانه می‌گرداند
در هواپیما پیرمرد اسپرت زده است
رو به محصول make up شبکه‌ی اپرا:
«نیم‌رخت مديترانه‌ای معتدل است عزيزم
و هر غروب جیسون تمامی گزندگان و حشرات را می پراکند
پشه‌بندی از مه
اندامت را در بر گيرد
چون يوزی نرپوستت را به دندان كشم
»
زن چشم از مسير هواپيما بر می‌گير وُ در را می‌بندد.
تهران فرایند قربانی شدن شهروند
و فرایند نادیده انگاشتن قربانی شدن شهروند
بگذار
همچون جمعیت یک شهر
زیر زلزله‌ات
آواری شوم
تهران! با نشرای بسته آلتای توقیف وُ سینه‌بندای ژنده پوره ونفس نفسای افسرده وُ رفتگرای اهل قیطریه وُ اطلاعاتیای الکی الکلی معترض وُ بادآبیای سنگفرش وُ روشنفکرای جقوی کثیرالانتشار و نابغه‌های زارالفنونت کو شهر؟
تو تن مجسمه‌ای بنا نشده تو ميدون ِ خاک‌سفید
شاعری با حسش مث چاقوی میوه‌خوری کند
چُرت ِ چنگ ِ کراک می‌زنه و
تو نی‌نی چشاش شیخ فضل‌الله نوری رو به دار و دمپاییش یه گوشه‌ی سکوی اعدام پرت
«هرگز زير علم اجنبی نخواهم رفت»


غروب/ بیرونی، میدون محمديه: بارانی ِ مشکی ِ جوانی با آسترای کوک‌خورده‌ی زیگزاگ، بی‌آزادی
با شبنامه‌های یواشکی زیر کتش دنبال واحد می‌دود وُ
لای دراتوبوس با لبخند رضایت ِ پن زاریش نرخ تاکسیای پهلوی
به انگشتای درشتی فک می‌کنه كه طنابو تو گردنش فارسی‌پيچ كرده
فارسی، بلوار کشاورز، تاریک وُچشم‌انداز پل‌های عابرپیاده یخ‌زده
و درشکه‌های تابوت‌کش یکی یکی در نام خود ناپدید می‌شوند
فارسی، زنی با شنل و روبنده‌ی سیاه در درشکه‌ای فرو می‌رود
فارسی، مولکول‌های اکسیژن در حسی خالی خالی خالی از عشق
در شش‌های روبنده فرو می‌روند
فارسی، درشکه از زنانگی ِ مدور تاق‌های سیروس می‌گذرد
زیر بهار خوابی در صفی‌علیشاه می‌ایستد
در با صدای ونگ ونگ ِ نوزادی ِ شاملو باز و
انگشتی از انحنای سپید کتف ِ زن خط می‌کشد پایین و کمرگاه ِ نرم وُ نسیم وُ
رهگذری در باد ِ دودی، چرخ وُ دودی از کشتگاه خشک همسایه بر نمی‌خیزد
بر می‌خیزد
تهران با فارسی ِ سرماخورده‌اش
زانو‌ی تک تک شهروندانش را آغوش کش و می‌گوید:
با دل ِ انگشتانم لای کلمات‌تان دنبال بیشه‌ای می‌گردم
سنجاقک ِ معشوقه‌هاتان را از پشت، غافلگیر و دو بال‌شان را بگیرم
بر گردانم
در عدسی‌های توبه‌توی چشم‌های‌شان بگویم رازی را که نمی‌دانم


زیر پل چوبی دیشب یه دختر فرار جعبه جعبه می‌سوخت
یه جایی یه ایرونی یهو یاد ِ یه شکلک افتاد تو قاب شلال گرفته‌ی چهره‌ی دوست‌دخترش
و ناگهان در گوری باد برده حوالی ِ تخت‌جمشید
جسد ِ معشوقه‌ی داریوش
چشم باز کرد به گنجشکی که در افق‌های زمستان ایران، دور وُ
سنجاقکی را به دندان می‌بُرد

دی 86


posted by هاتف at 1:15 AM

0 Comments:

Post a Comment

<< Home