«جرجیس»
Tuesday, December 23, 2008
ابروی کور، وحشت کژدم را سیاه کرد
غزل ، اين شکل شگفتانگيز که کم هم دربارهاش نوشتهايم و نمیدانم که چرا؟ ومن هروقت که خواستم دربارهی غزل بنويسم، غزل نوشتهام. مثل سياهچال میماند اين شکل، نور را هم می بلعد.
که اين يکی هم شايد درآينده بيتی بشود برای خودش در غزلی که دوباره خواستم دربارهی غزل بنويسم و بايد اکنون بروم و غزلم را بنويسم.
باقی بقای شما
این متن نوشتهای ست که آنیما برایم با یک شعر فرستاد؛ در پاسخ به خواست شعر من از او – برای جرجیس.
(به قول آنیما) غزلی که در زیر میآید (روی اسم گیر نکنم که رشته دراز ست و من هم زورم به چند نفر در این دنیا نمیرسد که یکیش آنیماست)، بخشی ست از مجموعهای بزرگ، نامش: شعر بلند زایندهرود. بخشی از این شعر بلند (به شکلی نهچندان خوب که البته مسئولش خود آنیماست نه هوشیار انصاریفر) در نشریهی ۷۷ هوشیار انصاریفر یک سال پیش و همان حدود، منتشر شده بود. (کم کم دارم به جای شاعر، میشوم مورخ تاریخ ادبیات. از خودم میترسم).
با شعر آنیما چندین سال ست که آشنایم. آغازش به اولین جایی برمیگردد که من آنجا، «هاتف» شدم. فرهنگسرای بانو بود و سال چند بود. بعد از جلسهای بود که موقع سربازیم بود و مال بندهخدایی بود که اسمش اینجا نباید. آنیما تازه سمفونیهایش را چاپ کرده بود و من تازه بود به نتیجه رسیده بودم شاید بد نباشد آدم باشم. آنیما اولین کسی بود که من برایش هاتف شدم. این را خودش هم نمیداند تا وقتی اینها را بخواند.
بعضیها هستند که وقتی میخواهی ازشان بنویسی، از خودت مینویسی. ربطی به خواستن و نخواستنت ندارد. آنیما یکی از آنهاست. امیر .ح و حسین . و و شاهد . ط و هوشیار . ا و مهدی . ی هم. بهترین آدمها آدمهایی هستند که وقتی میخواهی نگاهشان کنی، ناچاری خودت را نگاه کنی ببینیشان. تا نبینیت نبینیشان. شاید هم بدترین آدمها باشند.
سمفونیها به زور هوشیار و شاید من شد از برگزیدهگان جایزهی شعر کارنامه. زیاد بعید بود. هوشیار هر چه میتوانست کرد که کتاب آنیما بالا بیاید. آمد. شد یکی از پنج تا. زور هوشیار و مشهدیبازیی من آنقدر بود که یکی شود از پنج تا. سه کتاب دیگر هم بودند که اسمشان اینجا نباید و یک کتاب خوب از شهین خسروینژاد(ارا) با نام «رامش» که شاید روزی ذکرش همین جا آمد.
بروم سراغ این شعر آنیما. خودش میگوید غزل؛ و من نمیگویم غزل. بیشتر خوش دارم بگویم غزال.
اول، این که نگاه کنید به آنجاهای متن (در آغاز) که bold شده. آنیما با آنها کار دارد. «فوگ» که مینویسد از همین تکنیک بهره میگیرد. «همزمانی» را در خواندن و شنیدن متن – به تبع فرم فوگ در موسیقی – از همین راه میخواهد با کلمه بیاورد. این کار را در این شعر، در بخش «فضا» کرده. بعد به دو دیباچهی دیگر میرسیم: زمان و مکان. نمیدانم چهقدر غلط ست اسم این دو را دیباچه گذاشتن. چون در نگاه من، جزو شعرند و جدا نیستند. پس:
اول، این که نگاه کنید به آنجاهای متن (در آغاز) که bold شده. آنیما با آنها کار دارد. «فوگ» که مینویسد از همین تکنیک بهره میگیرد. «همزمانی» را در خواندن و شنیدن متن – به تبع فرم فوگ در موسیقی – از همین راه میخواهد با کلمه بیاورد.این کار را در این شعر، در بخش «فضا» کرده. بعد به دو بخش دیگر میرسیم: زمان و مکان. باید دقت آنیما را دید در اینکه «فضا» را چیزی برابر با مجموعهی (کیفی یا کمیی) مکان و زمان نمیداند. مکان و زمانش هم از جنس نُرم نیست. زمانش یک جملهی خبری ست: زایندهرود، مادر اصفهان ست. و مکانش یک جملهی شرطی شاید، و شاید نه: و صید کرده باشی از میان بوتههای بلال، لاله، در ... استخوان زن. در این سه بخش، خواننده با چیزهای مهمی مواجه ست: زهر، کژدم، بینایی، ابرو، کور، مکرر، زایندهرود، اصفهان، بوتههای بلال، لاله، استخوان زن. برای آشنا به شعر آنیما، اینها، روزنههایی هستند مثل همیشه رو به مه. مهی که مدام رنگ و بو و طعم و نرماسختا عوض میکند و شعر او، در همین دگردیسیها، ورمیآید. صدای توی مه، مثل همیشه، از جان – ور ی ست ناشناس.
مشکل آنیما، مشکل همهی شاعرهای همهی تاریخ ست. آنچه میخواهی بگویی ربطی به این دقت ندارد، ولی برای گفتنش باید از کلمههایی استفاده کنی که در این دقت نُرم، ساخت و پرداخت شدهاند. این ست که اصفهان میآید و همنشینیای با زایندهرود. ولی نه این اصفهان، اصفهان ست و نه آن، زایندهرودی که میشناسیم. شعر آنیما، شعری ست خودمحور که جهانش را، روی خودش میسازد. گاهی بعضیها دوست دارند بگویند هیچ متنی فارغ از بستر فرهنگی و اجتماعی و تاریخیاش نیست و هیچ متنی ارزشهای فارغ از این بستر ندارد و همهی این حرفها را گفته آن که گفته همهی این حرفها و این شعرها، نشانهای ست از متافیزیک بیمار هزار و چند سالهی ایرانی و بدبختیی هزارساله. شعری که میدانم آنیما پیی اوست، شعری ست که طی زمان و مکان میکند و «سلوک» خاص خود را به شاعر میدهد و شاعر را با خود میشوید و میبرد و طیی زمان و مکانش میکند و با خنکایی از مهی مدام در تغییر رنگ و بو و طعم و سختانرما بر پوستش، برش میگرداند به این دقت.
میخواهم به آن «جان – ور» برگردم. دورش بگردم. رنگ و بو و طعم و نرماسختای آن مه، اثرات آن «جان – ور» ست؟ یا فقط صدا از اوست؟ اگر نبود، آن مه بود یا نبود؟ و چه فرقی داشت یا نداشت؟
مسئله این ست که مثلن در متن همین شعر، با یک مرجع ضمیر «تو» مواجهیم. میشود این مرجع را همان «جان – ور» گرفت؟ هست؟ یا آنجا که از «ما» میگوید، میگوید به آن مرجع ضمیر «تو» که: برگهای ریخته را جمع کن. به روی زانوهایمان بگذار ... ما گریه میکنیم، باید «جان – ور» را مرجع آن «ما» گرفت؟ آنیما چه صورتی از خود دارد، وقتی دارد میگوید «ما»؟ خود را بین کهها میبیند؟ و «تو»، چه نسبتی با «ما» دارد؟ آیا این «تو»، در جایی از متن شعر، با این سطر: آنجا کنار میز و بعد هم پرسیدی از رودخانههای اسفار: ما گریه میکنیم؟، آمده توی این «ما»؟ پس «تو» یکی از «ما»ست؟ نه. «تو» یکی از «ما» نیست. تو، دلیل گریستن ماست.
جان – ور ، نه مرجع تو ست و نه مرجع ما. او، آنی ست که به «تو» و «ما»، تویی میدهد و مایی . تویی و ماییای برآمده از متنی که/ سازندهی متنی که به واسطهی همین دو، یگانهگی میکند. جان – ور، زایندهرود را از شکل میاندازد و اصفهان را از متنش میزایاند. اصفهان که از متن زایندهرود چشم بیرون کرد، امکان آمدن محتوای «صید» میآید. ولی چه صیدی؟ لاله از بوتههای بلال. زایندهرود ست که به دال «صید» امکان آمدن میدهد. ولی این صید، به محض حضور در متن، از تن دادن به دلالت نُرم «صید ماهی از آب زاینده رود»، میگذرد و راست میرود سراغ بوتههای بلال و از آنها، لاله بیرون میکشد. این یعنی چه؟ یعنی زایندهرود هم دیگر آن پدیدهی جغرافیاییی آشنا نیست. جریانی ست از بوتههای بلال با لالههایی برای صید. رنگآمیزی: آبی(زایندهرود) و زرد و سبز(بوتههای بلال) و سرخ(لاله) – با تهرنگی از خاکستری که گاه رنگ زایندهرود آشناست و گاه رنگ ماهیهای توش.
توجه؛ که جای زمان و مکان در این دو بخش از شعر (بخش زمان و مکان که بعد از بخش فضا آمده بود)، به نسبت نُرم، عوض شده. یعنی چه؟ یعنی زایندهرود و اصفهان خاصهی زمانی شعرند و سویهی زمانیی آن جملهی شاید شرطی، خاصهی مکانیی شعر را برمیدارد.
در این شعر، گفته شد، اول بخشی با عنوان «فضا» داریم و بعد، دو بخش با عنوان «زمان» و «مکان». بعد هم که متن میآید. بسیار بسیار میشود نوشت از رابطههای این فضا با آن مکان و زمان و رابطههای اینها با متن. ولی هر چه پیش بروی، به ته نمیرسی. متن اگر بخواهد قایم به خود بماند، باید این روابط را بسازد و بپرورد و آنچنان بسازد که ته نداشته باشد. چون اگر به ته برسند، آن که میخواند، سر به بیرون متن خواهد گذاشت. روابط درونیی متن قایم به خود، نباید تمام شود. اگر شد، قایم به دیگری شد. کشف این رابطهها نباید نفس بگذارد برای آنکه شعر را میخواند که گوشهچشمی به بیرون از متن بیاندازد برای دستيابی به دلالت بیرونیی حرفها. هر چه هم جزو لاینفک زمینهی ذهنیاش باشد این گریز به بیرونها. مگر آنجا که نگاه به بیرون، برای خواننده ناگزیر باشد. مثلن برای من وقتی در این شعر به ریزش مدام آب میرسم و غلبهی حال و هوای مرگ، ناگزیر ست تصویرهای چندی از نوستالژی تارکوفسکی زنده شدن. خواننده باید تار و مار بیرون رود از جهان متن. آش و لاش. از شکل افتاده. این صدای جان – ور ست. برای خود شاعر ولی، خنکای مه میماند روی پوست و ردی از پنجهی جان – ور، روی گلو.
کاش کسی که این شعر را میخواند، ببیند رابطهی باریدن موهای قارچگرفتهی «تو» را با نمناکیی گیسوهاش در چند سطر بعد، و رابطهی این باران را با گریستن «ما» که در پایان هر دو سطر، تکرار میشود و چکیدن سنگفرش و چکیدن خون بهروی سنگفرش. کاش ببیند ارتباط تصویریی همهی این چکهها را با زایمان سرب و رودخانههای اسفار و چشمهای نمور و مهآلود. مرگ. زیر خاک. زیر برگهای خشکیده – ریخته. دو جا بیشتر: روی صورت و زانو. آدم به صورت و زانوش آدم ست. و «تو»، که صدایی دارد که مثل «چاقو» گریهاش میکنیم روی دستها و سربها و نارنجهای بیشمار. صدایی را مثل چاقو گریه میکنیم. و چشمهایی که زایمانشان، تحویل سرب ست و چاقو، زیر برگهایی خشکیده. چشم آبستن سرب، زیر برگ. نمیتوانم بیشتر بنویسم.
راهی شدن برای اسبها زود است/ خیلی زود است/ .... هنوز/ چنارها بوی کاه میدهند/ کهربا و ماه و گوشتهای شکار....، ما گریه میکنیم/ .../ آری. ما با اسبهای زود. و چشمهایمان را که در زایمان سرب .... نمور و مهآلود/ برگهای ریخته را جمع کن. بهروی زانوهایمان بگذار .... ما گریه میکنیم.
به خواست آنیما، این شعر در فرمت pdf آمد. برای دیدنش، لینک پایین را دریابید لطفن.
مکتوب چهارم(حلاج) از شعر بلند زایندهرود
posted by هاتف at
5:18 AM
>1 comments
Thursday, December 4, 2008
نقدی بر نقد سعدی گلبیانی بر کتاب رویا زرین
Labels: رویا زرین, سعدیی گلبیانی, نقد, وازنا
راویی این کتاب اروس است؛ و اروس بر خلاف لوگوس، تعینهای بسیار میپذیرد و از تن دادن به یک تعین صرف شانه خالی میکند. مبسوط این بحث در آنچه در سایت نوشتهام و هست در بخش نقد، هست. اما این بدان معنا نیست که این کتاب کدهای مُکفی برای خواندن و پیش رفتن با خود را به خواننده نداده. مکرر میکنم:
در خواندن این کتاب، باید یک چشم به مکاشفات یوحنا داشت و چشم دیگر به کتاب عوبدیای عهد عتیق. سفر پیدایش در شکلگیریی ساختی و مضمونیی کتاب رویا زرین، قوین (قویا) هیچکاره ست. شباهتهای گاه به گاه در آغاز برخی شعرها با فرم روایی یکی دو جمله از سفر پیدایش، هیچ ارتباطی با بهرهگیریی شاعر از سفر پیدایش ندارد؛ که شباهتی ناگزیر ست – آنجا که هر راویای بخواهد از آغازها بگوید و در بافت زبانیاش از مصوتهای بلند و جملههای کوتاه استفاده کند. نمیتوان این کتاب را خواند بدون چشمداشتی دقیق به هفت کلیسای مذکور کتاب مکاشفات یوحنا و مقایسهی دقیق خطابهای راوی به آنها در کتاب زرین، با خطابهای مسیح/ خدا به یوحنا که به آنها بگوید؛ در متن کتاب مکاشفات. نمیتوان حتا آغاز به خواندن آغاز کتاب زرین کرد، بی چشمداشتی دقیق به مکاشفات یوحنا – چون از همان آغاز، شباهت بین این دو متن، اظهر من الشمس ست. نمیتوان این کتاب را خواند بی چشمداشتی دقیق به کتاب عوبدیا. نمیتوان این کتاب را خواند بیچشمداشتی دقیق به کارکرد و استراتژیی اروسیی راوی. نمیتوان این کتاب را خواند بیچشمداشتی دقیق به ضعف بالینیی لوگوس نرینهای که میخواهد به ابزار نقدی که عمومن نرینهاند، سر بگذارد در پیی اروس ِ عمومن مادینهی نامتعین ِ شکلناپذیر ِ بازیگوش ِ دیوانهای – سرخورده از این دنیای خاکگرفتهی نرینهساز (یعنی ساخته و پرداخته شده توسط نرینهگان) – اروسی که «شفا»ی نرینهی بوعلی را در متن شعر زرین و از همان آغاز، به سخره میگیرد.
نیز، مربوط کردن هر چیزی در این کتاب با روایتی فمینیستی، به معنای خواستن محدود کردن اروسی بسیط در گسترهی تاریخ و حتا اسطوره، در قالب تنگ مکتبی متاخر ست. روایت فمینیستی یعنی چه؟ زرین در این کتاب به اروس، تجسد داده. این که یک زن بیاید بگوید : درد پیچیدهای از کمرم گذشت و دو قاچ بزرگ سیب زاییدم، هرگز روایتی فمینیستی را تداعی نمیکند؛ چرا که بلافاصله میگوید: و «««ما»»» بر آن شدیم/ که تپههای خمیده قسمت شوند/ و بچه ماهیها در آبهای تیره / و برگهای مشاع زیتون و كرتهای فلوت/ و باد و موسیقیاش در انبوهی خزهها / و صدفهای مرمره قسمت شوند.
این «««ما»»» یعنی چه؟ من منشا این «««ما»»»ی لعنتیی برآمده از طبیعت اروسیی راوی را در آنچه دربارهی کتاب زرین نوشتهام، توضیح دادهام و اینجا مکرر نمیکنم. همان اروس ست که بیدرنگ پس از این «««ما»»»، به «من» بازمیگردد و باز در ادامه، «««ما»»» میشود. این اروس ست؛ خواندن روایت اروس با چشمهای لوگوس، به خودیی خود خطرناک هست؛ چه برسد به اینکه لوگوسی مدعی و مغرور و ناآگاه از پرتگاهها و درندهها و وحوش و دیو و دد هم باشد. «««ما»»»یی که در این شعرها بارها میآید و میرود، با ادعای فمینیستیی «ما»ی مادینهای که (شاید) بنیان همه چیز به مرجعش برگردد؛ زمینها و زمانها فاصله دارد. این «««ما»»» از «ما»ی فمینیستی هم دیوانهتر ست و هم بازیگوشتر ست و هم بارها افعالی را به خود نسبت میدهد که آن افعال، قاعدتا افعال نرینهاند؛ نه مادینه. این «««ما»»»ی اروسی ست؛ نه فمینیستی.
آنچه از ژان شوالیه نقل شده، دو بخش دارد و به دو نوع ارتباط متن ادبی با اسطوره میپردازد و شاید تنها بخش بیعیب و ایراد نقد آقای گلبیانی همین نقل قول باشد. بخش نخست نقل قول در این کتاب تا حدودی مصداق دارد، بخش دوم هم تا حدود دیگری مصداق دارد. برای مثال بخش نخست را میخوانیم:
""در ساختاری كه متنها در ادبیات با روایتهای شامل كهنالگو و اسطوره اساسافكنی میكنند، با دو پیامد اصلی مواجه میشویم. یكی همذات شدن با خدایان و قهرمانان اساطیریست كه منتهی به نوعی از خودبیگانگی راوی میشود. این حالت با اصطلاح ریختپاره یا ناهمگون كننده توصیف میشود. در واقع در این حالت ساختارها بر آناند تا موضوعی را به موضوع مشابه دیگری با یك تصویر عینی واگذارند و آن را از جهان واقعی جدا و با جهان اسطورهای همذات كنند.""
این درست – اتفاقی ست که با نشستن راوی کتاب زرین به جای مسیح/ خدای خطابکننده در متن مکاشفات یوحنا به کلیساهای هفتگانه، میخواند. ولی آقای گلبیانی هیچ اشارهای به این موضوع ندارد. او چیزی را از کتابی نقل میکند و رها میکند؛ و آنجا هم که میخواهد مصداقی برای درست بودن نظر ژان شوالیه بدهد، به قول خودش، آدرس اشتباه میدهد: به سفر پیدایش مربوط میکند این شباهت را؛ به جای کتاب مکاشفات.
posted by هاتف at
2:25 AM
>0 comments