«جرجیس»
Saturday, February 28, 2009
دوگانه بر روانهی بهمن جواهرچیان
دوگانه بر روانهی بهمن جواهرچیان
گانهی یکم: «ملک طاووس»
گانهی دوم: «نوبه» یا «سوگ بر بهمن جواهرچیان»
........................................................
یکم. «ملک طاووس»
به راه ِ قافله/ چه چه بریز
عزیز
(در قافلهْ قتل عام سنتی ست سره مانده از بانوان ِ پلنگان. میگوید ای قافل! مگر به منام [به من عام] شوی)
و توی دستت چهها که نباشد اگر بلند شوند آن دو دست ِ به طاووس
به بوی تند ِ سرانجام
پنج شاخک ِ سم
پنج ناخن ِ بسیار صورتی
پنج بانوی/ بازوی کبود
شاخک (شاخت) چه شد که بیمضایقه پر باز شد؟
چه بود در آبیی سیر که صورتی میزد؟
مژههات چرا وز گرفته چرا چشم نبستی زیر بال ِ ملک طاووس؟
نبض ِ کیست توی سفتیی دندان ِ موش؟ بوش؟
آب بهتر ست یا سیگار؟
هندوانه شیرینتر ست از نگاه قمری؛ ها؟
ها؟
پُر خوردی
حالا از توست که پنج شبچراغ کشیدهاند سر از درون بیرون؛ با نوکان ِ بسیار صورتی
و پنج شاخک ِ رو به عید را مثل پستان میجنبانند
سَم به لب میپاشی – کنار میرود از لثههات بخار
میبینی اخم باز کردهای به تلنگر ِ مانوس پُک
حدقهت: نمای بیرونی –
چینی از صمیم ِ افق مانده خیره به حلق (حلقوم ؟)
تراکمی ناچار که میکشی تا توی جای بی نشیمنگات
به چیزهای سفتْ سخت میرفت حدقهت/ سُر میخورد از همه چیز که سفت بود همه چیز
حالا، چه چیزهای نرمی ست در پولک ِ مار
و سفتیی دندههات را که پُر میخوردی پَر میآوردی به پُک ّ وُ پُک –
دردی میبُردی از سَمّ ِ گلوت که هیهات اگر میخندیدی پَر میکشید از لثههات بخار
بخار میرفت مینشست گود
میماند وُ خاک را مهیا می کرد
منتظر بودی به یک شهاب ثاقب ِ یول/ یک گزندهی بالدریدهی رقاص
که بیاید وُ بیاید وُ بیاید وُ –
امیرارسلان ِ نامدار شوی
مرسوم ِ کافههای سر در گِل/ ناچار ِ بیخیال (خطابی بخوان)
سم، دستی ست راهیی دیدن
بیرونترین قطار ِ راهیی بانو
واقعیت ِ بیرون، اجازه نمیگیرد
هست
قطار را هی کن
بانو، ملوس، نشسته نگاش به وقفهی دندان ِ توست که یکریز از لای لثهت بخار
توی واقعیت بیرون، مکث، جانوری ست
توی واقعیت ِ درون، سیل، گاو نری ست
در مردمکی که بوده توی آبی که سر رفته، نری ست
چه یک وجب چه وجب وجب چه نهنگ –
گاو، خواهد سوخت
بانوی لثههای تو را، شهاب – برد از کنارههای زمین آرام
آرام گرفت و ندید که روی تخت چه مختصر بودی
ندیده هیچ بانویی تن ِ مایوس را
تن ِ مایوس، شهاب ِ سوخته ست
واقعیتی ست اندازه به معقول
هوای زانوست وقتی کنار زمین آرام بنشینی و سر سوی تکهچشم ِ ملک طاووس، بانو قی کنی
کنار زمین، سگرمههای بانوی پنجدست، ناخن ِ تیز، بال بنفش – منفعل – نگاه به تکهچشم ِ توی افق، یکتای پا در گِل ِ بنبست و آب، یکتای خالیی یک خط ّ ِ سیر، پُر ِ آب ِ کاکتوس، پاشنهاندازه همهجا اندازه به معقول: بانوی پخشْ روی مایوس ِ مختصر ِ کبود ِ سفید
بانو قدّ ِ ماق گاوس [گاو است] حالا
نر ِ گاو، قدّ ِ چشم ملک طاووس
همه چیز اندازه ست
تو عقوبت خواهی شد
گاو خواهد سوخت
گاو ِ سفید، گلولهی آتش، جریان بلاانقطاع
با شاخ ِ هزار یاخته با نرّ ِ آخته
سر به هر بانوی گوش و کنار
بنفش وُ صورتی وُ ارغوانی وُ سبزآبی
بانوان ِ ملهم ِ گاو
خوابنمای کودکان ِ برف ِ زیاد
برف ِ بسیار
برف ِ بیمقدار
رفته جایی بلند –
پات، که بیرونترین نگاه ِ روانه ست
بیرونترین ِ پاهایی، حالی که میبری که میروی
روانه و مسموم ِ توامان – بیچاره – آدم
مثل دردی گود
میپیچی به بال ِ ملک طاووس
منقار بلندش طبل ِ پاشنههات
رفتی، رفت
مثل وردی مدام که میخواند و میبُرد، جانور ِ وقفههای طولانی
از تو گرفت – گود شدی
گاو ِ سیل ریخت
چشمان ِ خیس ِ بانو پر شد
چاه شد شکمت – پُر ِ آب شد شکمت
قمری لانه ساخت
هندوانه شیرین شد
جغد ِ سیر، گفت: هوووووووووووووووو. هوووووووووووووووو.
دوم. «نوبه»*
«سوگ** بر بهمن جواهرچیان***»
به راه ِ قافله/ چه چه بریز
عزیز
حالا که ریزد از وز ِ مویت تب روی صورتت
صورتت حالا که چپهیی – چپه ست
باید تب زیر نور بگیری
نور کجا
(حالا
البته رقصت رفته که باشی روانهتر **** باشد
(خود کندهای روی عینک مادربزرگت روانهتر باشی
که عینکی حالا – که میآید از دَم ِ گوگرد، اشارهی زردی داغی به از بس که رفتهای بالا / پایین --
با هر لا/ با هر توْ که ریختهاند برات از پلک
(به پلک –
که حالا تو را گرفته در دندانهاش (از پس گردنت از نرم) –
خیلی بلند کرده میبرد به هر لا به هر توْ که ریختهاند برات از پلک*****
از گرم
پس – تو مشجری پس ِ پلکها – با شرم ِ داغ ِ گردنت نرماش –
عینکی به دیدن ِ ما -- راست
و حالا که رقصیدهای (که دندانهای سالمی داری که تمیزی)، در لپهات که حالا پَر ِ زنبقند، رقصیدهای
اما گردن ِ کج آن طرف باز میشود
(بریز
خواب ِ شبانه قیلوله ست
شب که میشود تازه سر صبح ست
(هیچ خواب نداری بدبخت
خواب شبانه ولوله ست (همهش پُر ِ موشی –
که لای قبات تخم مرغ و پنیر گذاشته باز مادربزرگت ولی تو کفریی سبزیخوردنی هنوز – زبانبسته (خطاب کن «زبانبسته» را)
خطاب
قافله را عقرب زند یا مار؟
کدام خری ما را بُر زند؟
کجای این جانور خاکی ست؟
دماغ و گوش و دهن به ترتیب، قوت غالب چیست؟
چند موش کفن را برآید؟
کفن چگونه ورآید؟
ناخن پا چهقدر بماند؟
سبابه را چه جود؟
و آن وقت آن که بُر زند چهگونه(چه را) اشاره کند؟
و حالا که اشاره نیست، با چند هزاره سر به سری؟
و کافور ِ روی چشم را توی گوش را توی دهن را توی کدام خزیده آب کند؟
و آب کند یا چیز دیگری؟
و بنگی که باشی، ولولهی قبر را چه کفایت کند؟
لحد (که) بترکد، آسمان بریزد؟
یا اصلن بنگ ******، بعد مرگ *******، شیخ جبل ********شود یا
پروانه*********؟
و کجا پرد؟
و چرا کفن ِ ********** دخترها قرمز نیست؟
اصلن این چه رسم سفیهی ست که دختر ِ مرده دختر نباشد؟
به خدا که هیچ عقربی – هیچ.
قافلهی دخترانه (را چه زند؟) سبابه *********** ای ست به ماه ِ دونیم.
نمی فهمند.
میکشاندت سوش - توش - موش - مار - بعد - برگ - زرد - مرگ - قبر - گور - مور - دور - نور –
خاصه با فوارههای خانه – باز و پنکهها روشن و البته آزادیی سیگار نعمت غریبی ست
در قافله –
موش، یگانهست و آنکه دوستش داری، پوستش داری
خواب ِ خود ببینی بپاشی
خواب ِ خود نبینی نباشی
یگانهست آب ریخته به سنگ و یگانه نیست سنگ
چند صباح، هر چیز
سنگ، صباح صباح
از لای سفیدت بریز روی او که خواستی ترک************ش کنی حالا خودش را به تخت بسته چند صباحی ست *************
خواهد مرد –
برتخت **************– مثل تو
بدبخت ***************
.
*نوبه: ولایتی از زنگبار(برهان قاطع). در اینجا، کمتر البته، خیلی کمتر، آتش باشد و تبعاتش.
**سوگ: عقرب که خود زند.
***بهمن جواهرچیان: بود.
****روانهتر: تر.
*****پلک: لب – افق – برآمدهی ته ِ متقاطع ِ هر دو چیز – دو ور ِ صاف ِ هر چیز مختوم به شکاف – وتری که دو لایه بر هم کشند، به ستر ِ چیز دیگری که اهم از هر دو باشد؛ چنانکه دو لب ِ زیر و رو، افق کنند.
******بنگ: صدای تفنگ که منگ کند قبل مرگ.
*******مرگ: صدای نهنگ که شنیده شود بعد ِ بنگ.
********شیخ: هر چیز ِ بزرگ. جبل: هر چیز ِ بزرگتر از شیخ. شیخ جبل: پروانه.
*********پروانه: بنگ ِ جبل. افقی که دو لب مدام تنگ و گشادش کنند.
**********کفن: آنچه وتر ِ مذکور در ***** را بپوشاند.
***********سبابه: چیزی که به آن، دونیم کنند.
************ترک: آنچه در خواب میکنند.
*************اشاره به قطعهای از بهمن جواهرچیان:
مرا به تختت ببند
میخواهم ترکت کنم.
************** برتخت: آنکه ترک کند.
***************بدبخت: آنکه ترک شود.
posted by هاتف at
1:17 AM
>0 comments