«جرجیس»

Monday, April 12, 2010

چند کلمه از اتابک زنگی

ام‌روز باید مطلبی درباره‌ی سعدی می‌نوشتم برای نشریه‌ای که چهل هزار تومن بگیرم. سعی کردم نشد. ولی فایده‌ش این بود که بخش سعدی ادوارد براون را خواندم و دیدم نوشته سعدی «خصلت زیرکانه‌ی نیمه‌دین‌دار و نیمه‌دنیادار ایرانی را معرفی می‌کند». بعد یک‌چیزهای دیگری شد که خصوصی‌ست. بعد دیدم دارم در فیس‌بوک از خودخواهی و خوددوستی می‌نویسم و این‌که «نابشرانه‌ترین حس آدمی‌زاد» است؛ و این‌که این حس، پایه‌ی وجود آدمی‌ست شاید. بعد دیدم نوشته‌ها رنگ سبز گرفت و رفت سوی دموکراسی؛ و این‌که دقیقن به همین دلیل خوددوستی آدم‌ها، دموکراسی (و پیروزی جنبش سبز باالطبع) ناممکن باشد شاید – دست‌کم به آن معنای دل‌خواه‌ش.

تبصره
الف. کمال‌الدین اسماعیل از دست مردم اصفهان خونی بود. این سه بیت را گفت :

ای خداوند هفت سیاره/ کافری را فرست خون‌خواره
تا «در دشت» را چو دشت کند/ جوی خون راند او ز «جوباره»
عدد مردمان بیفزاید/ هر یکی را کند به صد پاره

و به زودی مغول حمله کرد و به اصفهان رسید و خودش را مثل خیلی‌های دیگر به صد پاره کرد.

اصلن قصد نتیجه‌گیری اخلاقی از این ماجرا ندارم – صرفن می‌خواستم بگویم ببینید چه «تاکید الذم بما یشبه المدح»ی‌ درآورده در بیت آخر. اول فکر می‌کنیم دارد چیز خوبی برای مردم اصفهان می‌خواهد – بعد مشخص می‌شود دارد آرزوی صدپاره‌شدن‌شان می‌کند. شاعر خیلی خوبی بوده. وقت کردید قصیده‌ی «برف»ش را هم حتمن بخوانید. ضمنن «در دشت» و «جوباره» اسم دو منطقه در اصفهان بوده است و شاعر به‌ترتیب بین آن‌دو با «دشت» و «جو» جناس ساخته است. (مراجعه کنید به نیمه‌ی دوم جلد نخست تاریخ ادبیات براون – ص ۲۲۲)

ب. «مغول‌بچه‌یی کمان‌گروهه در دست به زاویه‌ی او درآمد و سنگی بر مرغکی انداخت. زه‌گیر او از دست بیفتاد و غلتان به چاه افتاد. به طلب زه‌گیر سر چاه بگشادند و آن اموال را بیافتند و «کمال» را مطالبه‌ی اموال دیگر می‌کردند تا بنماید. تا در عقوبت و شکنجه هلاک شد. در وقت مردن به خون خود این رباعی تحریر می‌کرد :

دل خون شد و شرط جان‌گدازی این‌ست/ در حضرت او کمینه بازی این‌ست
با این‌همه هم هیچ نمی‌یارم گفت/ شاید که مگر بنده‌نوازی این‌ست»
(نقل از تذکره‌ی دولت‌شاه از همان‌جا)

ماجرا : کمال از دست مردم اصفهان خونی، رفته یک گوشه‌ای (زاویه) برای خودش نشسته. مغول می‌آید. اصفهانی‌ها، اصفهانی، می‌آیند در چاهی در آن گوشه که کمال بوده، اموال‌شان را به امانت می‌گذارند. تا «مغول‌بچه‌یی کمان‌گروهه در دست ... »

رباعی بالا مثل همه‌ی رباعی‌ها در وزن لا حول و لا قوة الا باالله، مصرع آخرش را می‌شود نوعی استفهام انکاری هم دید : بنده‌نوازی این است ؟

ج. دو حکایت بالا هیچ ارتباطی با دموکراسی‌خواهی مردم ایران/ بخوانید دیگردوستی به جای خوددوستی، ندارد.

د. مولوی :
زین چرخ دولابی تو را آمد گران‌خوابی تو را / فریاد ازین عمر سبک زنهار ازین خواب گران/ ... خفته نشاید پاس‌بان

ه. سعدی بعد از حمله‌ی مغول:
ندانی که من در اقالیم غربت/ چرا روزگاری بکردم درنگی
برون رفتم از ننگ ترکان که دیدم/ جهان در هم افتاده چون موی زنگی
همه آدمی‌زاده بودند لیکن/ چو گرگان به خون‌خواره‌گی – تیزچنگی
چو باز آمدم کشور آسوده دیدم/ پلنگان رها کرده خوی پلنگی
...
چنین شد در ایام سلطان عادل/ اتابک ابوبکر سعد بن زنگی

و. اتابک ابوبکر سعد بن زنگی

Labels:

posted by هاتف at 3:40 AM

1 Comments:

من از این دلق مرقع به درآیم روزی/ تا همه خلق بدانند که زناری هست

...

April 21, 2010 12:09 AM  

Post a Comment

<< Home