«جرجیس»
Sunday, February 28, 2010
در ضرورت «سلونی قبل ان تفقدونی»
Labels: کتاب
«چشمهی خورشید» برگردان ناقص «سلونی قبل ان تفقدونی». این، همان کتابیست که دو پست پایینتر، دربارهاش چیزهایی گفته شد. در این کتاب نکتههای بسیار جالبی هست؛ یکی شرح حال کامل دقیانوس و اصحاب کهف که در آن پست نوشته بودم – و یکی دیگر، اسم هفت آسمان و رنگشان – سند روایتها در کتاب هست. در این حدیث رنگ و اسم آسمانها را امام رضا میگوید به نقل از امام حسین به نقل از علی بن ابیطالب – صفحهی ۲۱۸ . ضمنن اسم عصای موسا : البرنیة الرایدة (چند صفحه قبلتر). در گوگل که سیرچ کنید، فقط و فقط یکجا در قالب یک روایت عربی که برگردان همان روایت در کتاب آمده، به این اسم (البرنیة الرایدة) برخورد میکنید – به شرط آنکه «ی» عربی استفاده کنید نه فارسی. اسم عصای موسا در گوگل نیست ! !
اما اسم و رنگ آسمانها که علی در پاسخ به مردی شامی در مسجد کوفه میگوید :
آسمان اول – رفیع. جنس : آب و دود.
آسمان دوم – قیدر. رنگ : مس.
آسمان سوم – ماروم. رنگ : شبق.
آسمان چهارم – ارفلون. رنگ : نقرهای.
آسمان پنجم – هیمون. رنگ : طلایی.
آسمان ششم – عروس. رنگ : یاقوت سبز.
آسمان هفتم – عجماء. رنگ : مروارید سفید.
همچنین :
پرسید (مرد شامی) چرا گاو چشمهایش را میبندد و به آسمان نمینگرد؟ فرمود : از شدت حیای خداست. چون قوم موسا گاو را پرستیدند و او سرافکنده شد.
پرسید (مرد شامی) : علت جزر و مد چیست ؟ فرمود : فرشتهای موکل دریاست که رومان نام دارد. هرگاه او پاهایش را در آب میگذارد، مد میشود و وقتی پاهایش را بیرون میآورد، آب دریا پایین میرود.
اسم پدر جن : شومان.
آیا خداوند پیامبری هم به سوی جن مبعوث کرد؟ پاسخ : نام او یوسف بود که جنها او را کشتند.
پرسید (مرد شامی) : چرا آدم را آدم نامیدند ؟ فرمود : چون از خاک (ادیم) خلق شد.
نام ابلیس در آسمان چه بود ؟ فرمود : حارث.
چرا به نوح میگویند نوح ؟ آن مرد شامی پرسید، و علی پاسخ داد : نام نوح در اصل سکن بود؛ ولی چون نهصدوپنجاه سال بر قومش شیون (نوحه) کرد، اسمش را نوح گذاشتند.
این قصه ادامه دارد دوستان. این کتاب را از دست ندهید. برگردان محمدصادق شریعت. نشر هگمتان با همکاری ِ قاصدک صبا. تالیف شیخ محمدرضا حکیمی (با محمدرضا حکیمی ِ خودمان اشتباه نشود).
posted by هاتف at
2:13 AM
>0 comments
Friday, February 12, 2010
بس که خورشیدم درین حمام
Labels: شعرهای منثور
posted by هاتف at
10:22 AM
>0 comments
Wednesday, February 10, 2010
به جواد محقق
Labels: حدیث نفوس
.......................................................................................................
آقایی هست به اسم جواد محقق. این بندهی خدا زمانی که بچههای جنگ داشتهاند خون میدادهاند، داشته در پاکستان حالش را میبرده (تا سال ۶۷) و احیانن شعر جنگی میگفته و بعدها پولهای جنگی (به فتح جیم) و پولهای جنگی (به ضم جیم) هم کم نگرفته. معروفست ماجرای خریدهای لوازم منزلش از ... – جایزهی گام اول که ... سال پیش در ... برگزار شد. و البته اینقبیل ماجراها آنقدر بین آنها که اسم شاعران انقلاب را یدک میکشند، زیاد شده که گفتن ندارد. مثل آنیکی که خانهیی در خیابان دولت گرفت و بعد ناراحت بود و دلخور که اصلن چرا باید قسط بدهم؟ منی که شاعر انقلابم حقم یک خانه نیست؟
آقاجواد محقق بارها دبیر و داور جایزهها و جشنوارههای مختلف شده و برای هر کدام هم پولهای جالب گرفته و هر سال در جایزههای مختلف از قبیل کتاب سال، کتاب فصل، شعر فجر، و هزار و یک جایزهی دفاع مقدسی حضور دارد و «پول»ست که هست و خدا را شکر. همین امروزها مدیرمسوول چند نشریهی خانهکتابست و برای خواندن هر کدام باز پولهای جالب میگیرد. یک آدم مدیرمسوول چند نشریه؟ و کار واقعیی مدیرمسوول اصلن چیست؟ این آدم در حوزهی ادبیات دماغش را نمیتواند بالا بکشد – فکر میکنم شهادت من کافی باشد که این آدم از ادبیات هیچ نمیفهمد. سالهاست اینچیزها را میدانم و دم نزدهام در فضای عمومی – اینبار دم میزنم چون این بابا که محاسن سفیدش را ازش بگیرند هیچ ازش نمیماند تا چه برسد به انقلابیگری و مردانهگی و اینچیزها، دو کار خیلی بد کرد.
در مطلبی که دربارهی شعر انقلاب نوشته بودم دست برد هفتهی گذشته و اسم خودش را بهعنوان یکی از بزرگان شعر انقلاب بهدستخط مبارک به مطلب اضافه کرد و تحلیلهای مطلب را حذف کرد و متن را کرد متنی در ثنای محض شعر انقلاب – که اصلن مد نظر من نبوده و نیست – که اگر برای بعضی آثار سیدحسن حسینی و قیصر امینپور احترام قایلم (بهویژه اولی)، کثیفکاریهای بخش مهمی از شاعرانی را که به دروغ و غلط اسم شاعر انقلابی را یدک میکشند تا پولهای جالب بگیرند را هم میدانم.
این برگهی پیشچاپ را که بعد از صفحهبندی، حضرت آقا خواندهاند و قلم گرفتهاند و نویسنده را به مطالعهنکردن و بیمنبع نوشتن متهم کردهاند (احتمالن چون اسمی از حضرتشان در متن نبوده) نگه میدارم و روزی که حاجکاظمهای آژانسهای شیشهییی این مملکت کارد به استخوانشان رسید، رو میکنم بهعنوان کثافتکاریی نامردمانی که از انقلاب، بقالیی سر گذر ساختهاند و هوا میفروشند و دستهای درازشان پول (بخوانید خون) این مردم زجرکشیده را طلب میکند. این مردم هشتسال خون دادند که این حضرات شعر بگویند در خانههایشان در شهرهای امن و راحت و پول بگیرند بهخاطر فلان غلطی که داشتهاند در پاکستان مثلن میکردهاند – و اسمشان بشود شاعر انقلاب و شاعر انقلابی و شاعر دفاع مقدس و ارزشمدار؛ و مفتخر باشند که آناولها در حوزههنری بودهاند؛ و صداشان درنیاید که اینروزها همهجا هستند – در هر جشنوارهای، جایزهای، همایشی؛ و پول میگیرند؛ و جایزهها را بین خودشان تقسیم میکنند؛ و پول میگیرند؛ و دبیر میشوند؛ و پول میگیرند.
بار دیگر، این هفته کل صفحه را حذف کرده از نشریه. چرا ؟ گفته مطمئن نیست کتاب خوبی باشد. چرا ؟ لجبازیی کودکانه بابت همان که اسمی ناشایست در مطلب قبلیی نویسنده بهعنوان شاعر انقلاب ذکر نشده بوده. چرا ؟ چون در مطلب به مترجم (محمدصادق شریعت) نوشتهام که به کدام حق در مطالب کتاب (چشمهی خورشید؛ که برگردان کتابیست با عنوان «سلونی قبل ان تفقدونی») دست بردهای و حق امانت را رعایت نکردهای ؟ به کدام حق وقتی شیخ محمدرضا حکیمی (که گویا نسبتی با محمدرضا حکیمیی بزرگوار خودمان هم دارد – ساکن عراق و متولد کربلاست) روایتها را با اذن مرجع تقلیدی به نام سیدمحمد حسینی شیرازی که از اعاظم مراجع هم هست، نقل کرده، تو به حساب خودت برای گر نگرفتن اختلافات میان فریقین یا برای آنکه از سند روایت مطمئن نبودهای، روایتهایی را حذف کردهای ؟ اگر روایتی سند داشته باشد، چرا حذفش میکنی؟ مولف اجازه روایت را از یک مرجع تقلید گرفته و اجازهنامه هم که اول کتاب مندرجست.
آقاجواد این صفحه را اینهفته حذف کردهاند.
شش سالم بود. این را فقط دوستان خیلی نزدیک میدانند. حضرت پدر بنده را برداشت برد فاو. از عملیات قبلی (والفجر ۸) پای بابا تا بالای ران در گچ بود. لشکر پنج نصر بود و بچههای مشهد و خراسان که عملیات مردانه میکردند. بیغنیمتترین محورها را همین لشکر داشت و سختترین عملیاتها را همین لشکر انجام میداد یا پای اصلیاش بود. خراسانیها مغرورتر از آن بودند که مثل برخی لشکرها، با پارتیبازی در ستاد فرماندهی، محورهای پرغنیمت و عملیاتهای بیدردسر بگیرند. حضرت پدر، من ششساله را دوهفته مانده به این که عراق فاو را پس بگیرد، برد جبهه تا ایمان بیاورم و باور کنم. اوج بمباران هوایی و فعالیت توپخانهی عراق بود. وقتی با پدر و دوستانش روی پلی بودیم که نامش یادم نیست و میگ آمد و میخواست پل را بزند و رفقای بابا من را زدند زیر بغل و دویدند از پل به جایی امن و بابا تنها ماند در ماشین روی پل و میگ همینطور میزد و بابا بهخاطر پاش از جاش نمیتوانست حرکت کند، ایمان آوردم. ایمان آوردم آنها که در این گیر و دار در پاکستان و این طرف و آن طرف دارند «کار فرهنگی» میکنند، حقیرند. ایمان آوردم که هر کس میتواند و الان در جنگ نیست و کار مهمتری ندارد، حقیرست. باور کردم حجت زرینی که سرش با گلولهی خمپاره رفت و یههو بیسر افتاد روی زمین و جنازهی بیسرش افتاد و عکس جنازهی بیسرش را بابا بیشتر از بیست سالست در آلبوم جنگش نگه داشته، «شهید» شد. باور کردم مهدیی فرودی که یک شب به بابا گفت من میروم و تو فکر نکن آنهایی که میمانند وضعیت بهتری خواهند داشت آنطرف، «شهید» شد. مهدیی فرودی وقتی آقای جواد محقق داشت در پاکستان شعر جنگی میگفت برای کودکان و نوجوانان، وقتی دستور عقبنشینی آمده بود، برنگشت و رفت وسط عراقیها. بابا برگشت و زخم مهدی ماند روی دلش. عمومهدی رفت و همهی تجربههاش از با یک کوله دور هند گشتنش را با خودش برد و کتابخانهی بزرگش را گذاشت و شد اسمی برای بولوار کنار صداوسیمای مشهد؛ بولوار شهید مهدیی فرودی. باور کردم در جنگ رسانهای در صداوسیمای مشهد، بین عمومهدی فرودی و بابا از یکطرف و ... از طرف دیگر، حق با بابا و عموست. من آنجا ایمان آوردم به خباثت ... و شهادت عمومهدی. باور کردم وقتی سیدابوالحسن حافظیان، عموی مادربزرگم، داشته طرح ضریح امام رضا را میریخته و هر روز میرفته حرم و لب به غذای حرم نمیزده، حق داشته. بابا که روی پل بود و یکی از بمبهای میگ عراقی که اصلن آمده بود پل را بزند به پل نخورد و بابا ماند، من به معجزه ایمان آوردم.
آقاجواد محقق. تو پول مدیرمسوولی نمیگیری که حق ناحق کنی. میگیری که گرفته باشی. پس پولت را بگیر و بخور و این قدر حق ناحق نکن. اسم نامبارک تویی که همهی وجودت را محاسن سفیدت تشکیل میدهد، از کی شده جزو اسامیی شاعران انقلاب ؟ به کدام حق اسم تو باید بیاید کنار اسم سیدحسن حسینی ؟ شعر شما دو نفر را روی دو کفهی ترازو بگذاریم، کفهی شعرهای تو مثل پر پرواز میکند. خوشبختانه هنوز علم معانی و بیان و بدیع هست و اثبات این حرف کار یک روز مقاله نوشتنست. اصلن کی هستی تو ؟ حد خودت را بدان. مدیرمسوولی و داوری و دبیریی جشنوارهات را بکن و پولت را بگیر و دم نزن و جمع کن تا میتوانی – که گرد سم خران شما نیز بگذرد.
posted by هاتف at
4:14 AM
>1 comments