«جرجیس»

Wednesday, February 10, 2010

به جواد محقق

شان، چیزی نیست که از آسمان بریزد. آدم جم می‌خورد شان‌ش می‌ریزد؛ ولی آسمان آسمان‌قرمبه هم در کند شان‌ش هست هنوز – ولی روی سر آدم نمی‌ریزد. این‌روزها مجبورم کارهای بی‌شانی کنم برای داشتن یک‌روزی‌ی شانی که ام‌روز ندارم. شاید بشود به این کارها به چشم بر باد‌دهنده‌گان شان نگاه نکرد. شاید بشود خوش دید و خندید – یا اگر نخندید ابرو هم نزدیک نکرد. ولی فکر می‌کنم اگر کسی روزی به‌م گفت تو که ... پس چرا ... چه کنم؟ سوال این نیست که جواب‌ش را چه بدهم – این‌ست که اصلن چه بکنم؟ پس می‌نویسم که دست‌کم بتوانم دل خوش کنم به این‌که روزی فکر این‌روز کذای کذایی را کرده بودم و می‌دانستم. علم، پیش‌آگاهی، پیش‌علم، دست‌کم به آدم شان پیش‌علمی و پیش‌بینی که می‌دهد.

.......................................................................................................

آقایی هست به اسم جواد محقق. این بنده‌ی خدا زمانی که بچه‌های جنگ داشته‌اند خون می‌داده‌اند، داشته در پاکستان حال‌ش را می‌برده (تا سال ۶۷) و احیانن شعر جنگی می‌گفته و بعدها پول‌های جنگی (به فتح جیم) و پول‌های جنگی (به ضم جیم) هم کم نگرفته. معروف‌ست ماجرای خریدهای لوازم منزل‌ش از ... – جایزه‌ی گام اول که ... سال پیش در ... برگزار شد. و البته این‌قبیل ماجراها آن‌قدر بین آن‌ها که اسم شاعران انقلاب را یدک می‌کشند، زیاد شده که گفتن ندارد. مثل آن‌یکی که خانه‌یی در خیابان دولت گرفت و بعد ناراحت بود و دل‌خور که اصلن چرا باید قسط بدهم؟ منی که شاعر انقلابم حق‌م یک خانه نیست؟

آقاجواد محقق بارها دبیر و داور جایزه‌ها و جشن‌واره‌های مختلف شده و برای هر کدام هم پول‌های جالب گرفته و هر سال در جایزه‌های مختلف از قبیل کتاب سال، کتاب فصل، شعر فجر، و هزار و یک جایزه‌ی دفاع مقدسی حضور دارد و «پول»ست که هست و خدا را شکر. همین ام‌روزها مدیرمسوول چند نشریه‌ی خانه‌کتاب‌ست و برای خواندن هر کدام باز پول‌های جالب می‌گیرد. یک آدم مدیرمسوول چند نشریه؟ و کار واقعی‌ی مدیرمسوول اصلن چیست؟ این آدم در حوزه‌ی ادبیات دماغ‌ش را نمی‌تواند بالا بکشد – فکر می‌کنم شهادت من کافی باشد که این آدم از ادبیات هیچ نمی‌فهمد. سال‌هاست این‌چیزها را می‌دانم و دم نزده‌ام در فضای عمومی – این‌بار دم می‌زنم چون این بابا که محاسن سفیدش را ازش بگیرند هیچ ازش نمی‌ماند تا چه برسد به انقلابی‌گری و مردانه‌گی و این‌چیزها، دو کار خیلی بد کرد.

در مطلبی که درباره‌ی شعر انقلاب نوشته بودم دست برد هفته‌ی گذشته و اسم خودش را به‌عنوان یکی از بزرگان شعر انقلاب به‌دست‌خط مبارک به مطلب اضافه کرد و تحلیل‌های مطلب را حذف کرد و متن را کرد متنی در ثنای محض شعر انقلاب – که اصلن مد نظر من نبوده و نیست – که اگر برای بعضی آثار سیدحسن حسینی و قیصر امین‌پور احترام قایلم (به‌ویژه اولی)، کثیف‌کاری‌های بخش مهمی از شاعرانی را که به دروغ و غلط اسم شاعر انقلابی را یدک می‌کشند تا پول‌های جالب بگیرند را هم می‌دانم.

این برگه‌ی پیش‌چاپ را که بعد از صفحه‌بندی، حضرت آقا خوانده‌اند و قلم گرفته‌اند و نویسنده را به مطالعه‌نکردن و بی‌منبع نوشتن متهم کرده‌اند (احتمالن چون اسمی از حضرت‌شان در متن نبوده) نگه می‌دارم و روزی که حاج‌کاظم‌های آژانس‌های شیشه‌یی‌ی این مملکت کارد به استخوان‌شان رسید، رو می‌کنم به‌عنوان کثافت‌کاری‌ی نامردمانی که از انقلاب، بقالی‌ی سر گذر ساخته‌اند و هوا می‌فروشند و دست‌های درازشان پول (بخوانید خون) این مردم زجرکشیده را طلب می‌کند. این مردم هشت‌سال خون دادند که این حضرات شعر بگویند در خانه‌های‌شان در شهرهای امن و راحت و پول بگیرند به‌خاطر فلان غلطی که داشته‌اند در پاکستان مثلن می‌کرده‌اند – و اسم‌شان بشود شاعر انقلاب و شاعر انقلابی و شاعر دفاع مقدس و ارزش‌مدار؛ و مفتخر باشند که آن‌اول‌ها در حوزه‌هنری بوده‌اند؛ و صداشان درنیاید که این‌روزها همه‌جا هستند – در هر جشن‌واره‌ای، جایزه‌ای، همایشی؛ و پول می‌گیرند؛ و جایزه‌ها را بین خودشان تقسیم می‌کنند؛ و پول می‌گیرند؛ و دبیر می‌شوند؛ و پول می‌گیرند.

بار دیگر، این هفته کل صفحه را حذف کرده از نشریه. چرا ؟ گفته مطمئن نیست کتاب خوبی باشد. چرا ؟ لج‌بازی‌ی کودکانه بابت همان که اسمی ناشایست در مطلب قبلی‌ی نویسنده به‌عنوان شاعر انقلاب ذکر نشده بوده. چرا ؟ چون در مطلب به مترجم (محمدصادق شریعت) نوشته‌ام که به کدام حق در مطالب کتاب (چشمه‌ی خورشید؛ که برگردان کتابی‌ست با عنوان «سلونی قبل ان تفقدونی») دست برده‌ای و حق امانت را رعایت نکرده‌ای ؟ به کدام حق وقتی شیخ محمدرضا حکیمی (که گویا نسبتی با محمدرضا حکیمی‌ی بزرگ‌وار خودمان هم دارد – ساکن عراق و متولد کربلاست) روایت‌ها را با اذن مرجع تقلیدی به نام سیدمحمد حسینی شیرازی که از اعاظم مراجع هم هست، نقل کرده، تو به حساب خودت برای گر نگرفتن اختلافات میان فریقین یا برای آن‌که از سند روایت مطمئن نبوده‌ای، روایت‌هایی را حذف کرده‌ای ؟ اگر روایتی سند داشته باشد، چرا حذف‌ش می‌کنی؟ مولف اجازه روایت را از یک مرجع تقلید گرفته و اجازه‌نامه هم که اول کتاب مندرج‌ست.

آقاجواد این صفحه را این‌هفته حذف کرده‌اند.

شش سال‌م بود. این را فقط دوستان خیلی نزدیک می‌دانند. حضرت پدر بنده را برداشت برد فاو. از عملیات قبلی (والفجر ۸) پای بابا تا بالای ران در گچ بود. لشکر پنج نصر بود و بچه‌های مشهد و خراسان که عملیات مردانه می‌کردند. بی‌غنیمت‌ترین محورها را همین لشکر داشت و سخت‌ترین عملیات‌ها را همین لشکر انجام می‌داد یا پای اصلی‌اش بود. خراسانی‌ها مغرورتر از آن بودند که مثل برخی لشکرها، با پارتی‌بازی در ستاد فرماندهی، محورهای پرغنیمت و عملیات‌های بی‌دردسر بگیرند. حضرت پدر، من شش‌ساله را دوهفته مانده به این که عراق فاو را پس بگیرد، برد جبهه تا ایمان بیاورم و باور کنم. اوج بمباران هوایی و فعالیت توپ‌خانه‌ی عراق بود. وقتی با پدر و دوستان‌ش روی پلی بودیم که نام‌ش یادم نیست و میگ آمد و می‌خواست پل را بزند و رفقای بابا من را زدند زیر بغل و دویدند از پل به جایی امن و بابا تنها ماند در ماشین روی پل و میگ همین‌طور می‌زد و بابا به‌خاطر پاش از جاش نمی‌توانست حرکت کند، ایمان آوردم. ایمان آوردم آن‌ها که در این گیر و دار در پاکستان و این طرف و آن طرف دارند «کار فرهنگی» می‌کنند، حقیرند. ایمان آوردم که هر کس می‌تواند و الان در جنگ نیست و کار مهم‌تری ندارد، حقیرست. باور کردم حجت زرینی که سرش با گلوله‌ی خم‌پاره رفت و یه‌هو بی‌سر افتاد روی زمین و جنازه‌ی بی‌سرش افتاد و عکس جنازه‌ی بی‌سرش را بابا بیش‌تر از بیست سال‌ست در آلبوم جنگ‌ش نگه داشته، «شهید» شد. باور کردم مهدی‌ی فرودی که یک شب به بابا گفت من می‌روم و تو فکر نکن آن‌هایی که می‌مانند وضعیت به‌تری خواهند داشت آن‌طرف، «شهید» شد. مهدی‌ی فرودی وقتی آقای جواد محقق داشت در پاکستان شعر جنگی می‌گفت برای کودکان و نوجوانان، وقتی دستور عقب‌نشینی آمده بود، برنگشت و رفت وسط عراقی‌ها. بابا برگشت و زخم مهدی ماند روی دل‌ش. عمومهدی رفت و همه‌ی تجربه‌هاش از با یک کوله دور هند گشتن‌ش را با خودش برد و کتاب‌خانه‌ی بزرگ‌ش را گذاشت و شد اسمی برای بولوار کنار صداوسیمای مشهد؛ بولوار شهید مهدی‌ی فرودی. باور کردم در جنگ رسانه‌ای در صداوسیمای مشهد، بین عمومهدی فرودی و بابا از یک‌طرف و ... از طرف دیگر، حق با بابا و عموست. من آن‌جا ایمان آوردم به خباثت ... و شهادت عمومهدی. باور کردم وقتی سیدابوالحسن حافظیان، عموی مادربزرگ‌م، داشته طرح ضریح امام رضا را می‌ریخته و هر روز می‌رفته حرم و لب به غذای حرم نمی‌زده، حق داشته. بابا که روی پل بود و یکی از بمب‌های میگ عراقی که اصلن آمده بود پل را بزند به پل نخورد و بابا ماند، من به معجزه ایمان آوردم.

آقاجواد محقق. تو پول مدیرمسوولی نمی‌گیری که حق ناحق کنی. می‌گیری که گرفته باشی. پس پول‌ت را بگیر و بخور و این قدر حق ناحق نکن. اسم نامبارک تویی که همه‌ی وجودت را محاسن سفیدت تشکیل می‌دهد، از کی شده جزو اسامی‌ی شاعران انقلاب ؟ به کدام حق اسم تو باید بیاید کنار اسم سیدحسن حسینی ؟ شعر شما دو نفر را روی دو کفه‌ی ترازو بگذاریم، کفه‌‌ی شعرهای تو مثل پر پرواز می‌کند. خوش‌بختانه هنوز علم معانی و بیان و بدیع هست و اثبات این حرف کار یک روز مقاله نوشتن‌ست. اصلن کی هستی تو ؟ حد خودت را بدان. مدیرمسوولی و داوری و دبیری‌ی جشن‌واره‌ات را بکن و پول‌ت را بگیر و دم نزن و جمع کن تا می‌توانی – که گرد سم خران شما نیز بگذرد.

Labels:

posted by هاتف at 4:14 AM >1 comments

Saturday, February 28, 2009

دوگانه بر روانه‌ی بهمن جواهرچیان

دوگانه بر روانه‌ی بهمن جواهرچیان

گانه‌ی یکم: «ملک طاووس»
گانه‌ی دوم: «نوبه» یا «سوگ بر بهمن جواهرچیان»



........................................................



یکم. «ملک طاووس»


به راه ِ قافله/ چه چه بریز
عزیز


(در قافلهْ قتل عام سنتی ست سره مانده از بانوان ِ پلنگان. می‌گوید ای قافل! مگر به منام [به من عام] شوی)

و توی دست‌ت چه‌ها که نباشد اگر بلند شوند آن دو دست ِ به طاووس
به بوی تند ِ سرانجام


پنج‌ شاخک ِ سم
پنج ناخن ِ بسیار صورتی
پنج بانوی/ بازوی کبود


شاخک (شاخ‌ت) چه شد که بی‌مضایقه پر باز شد؟
چه بود در آبی‌ی سیر که صورتی می‌زد؟
مژه‌هات چرا وز گرفته چرا چشم نبستی زیر بال ِ ملک طاووس؟
نبض ِ کیست توی سفتی‌ی دندان ِ موش؟ بوش؟
آب بهتر ست یا سیگار؟
هندوانه شیرین‌تر ست از نگاه قمری؛ ها؟
ها؟


پُر خوردی
حالا از توست که پنج شب‌چراغ کشیده‌اند سر از درون بیرون؛ با نوکان ِ بسیار صورتی
و پنج شاخک ِ رو به عید را مثل پستان می‌جنبانند


سَم به لب می‌پاشی – کنار می‌رود از لثه‌هات بخار
می‌بینی اخم باز کرده‌ای به تلنگر ِ مانوس پُک
حدقه‌ت: نمای بیرونی –
چینی از صمیم ِ افق مانده خیره به حلق (حلقوم ؟)
تراکمی ناچار که می‌کشی تا توی جای بی نشیمن‌گات


به چیزهای سفتْ سخت می‌رفت حدقه‌ت/ سُر می‌خورد از همه چیز که سفت بود همه چیز


حالا، چه چیزهای نرمی ست در پولک ِ مار
و سفتی‌ی دنده‌هات را که پُر می‌خوردی پَر می‌آوردی به پُک ّ وُ پُک –


دردی می‌بُردی از سَمّ ِ گلوت که هیهات اگر می‌خندیدی پَر می‌کشید از لثه‌هات بخار


بخار می‌رفت می‌نشست گود
می‌ماند وُ خاک را مهیا می کرد
منتظر بودی به یک شهاب ثاقب ِ یول/ یک گزنده‌ی بالدریده‌ی رقاص
که بیاید وُ بیاید وُ بیاید وُ –
امیرارسلان ِ نامدار شوی
مرسوم ِ کافه‌های سر در گِل‌/ ناچار ِ بی‌خیال (خطابی بخوان)


سم، دستی ست راهی‌ی دیدن
بیرون‌ترین قطار ِ راهی‌ی بانو


واقعیت ِ بیرون، اجازه نمی‌گیرد
هست
قطار را هی کن
بانو، ملوس، نشسته نگاش به وقفه‌ی دندان ِ توست که یک‌ریز از لای لثه‌ت بخار
توی واقعیت بیرون، مکث، جانوری ست
توی واقعیت ِ درون، سیل، گاو نری ست
در مردمکی که بوده توی آبی که سر رفته، نری ست
چه یک وجب چه وجب وجب چه نهنگ –
گاو، خواهد سوخت


بانوی لثه‌های تو را، شهاب – برد از کناره‌های زمین آرام
آرام گرفت و ندید که روی تخت چه مختصر بودی
ندیده هیچ‌ بانویی تن ِ مایوس را
تن ِ مایوس، شهاب ِ سوخته ست
واقعیتی ست اندازه‌ به معقول
هوای زانوست وقتی کنار زمین آرام بنشینی و سر سوی تکه‌چشم ِ ملک طاووس، بانو قی کنی

کنار زمین، سگرمه‌های بانوی پنج‌دست، ناخن ِ تیز، بال‌ بنفش – منفعل – نگاه به تکه‌چشم ِ توی افق، یکتای پا در گِل ِ بن‌بست و آب، یکتای خالی‌ی یک خط ّ ِ سیر، پُر ِ آب‌ ِ کاکتوس، پاشنه‌اندازه‌ همه‌جا اندازه به معقول: بانوی پخشْ روی مایوس ِ مختصر ِ کبود ِ سفید


بانو قدّ ِ ماق گاوس [گاو است] حالا
نر ِ گاو، قدّ ِ چشم ملک طاووس
همه چیز اندازه ست
تو عقوبت خواهی شد
گاو خواهد سوخت


گاو ِ سفید، گلوله‌ی آتش، جریان بلاانقطاع
با شاخ ِ هزار یاخته با نرّ ِ آخته
سر به هر بانوی گوش و کنار
بنفش وُ صورتی وُ ارغوانی وُ سبزآبی
بانوان ِ ملهم ِ گاو
خوابنمای کودکان ِ برف ِ زیاد
برف ِ بسیار
برف ِ بی‌مقدار


رفته جایی بلند –
پات، که بیرون‌ترین نگاه ِ روانه‌ ست
بیرون‌ترین ِ پاهایی، حالی که می‌بری که می‌روی
روانه‌ و مسموم ِ توامان – بی‌چاره – آدم
مثل دردی گود
می‌پیچی به بال ِ ملک طاووس
منقار بلندش طبل ِ پاشنه‌هات


رفتی، رفت
مثل وردی مدام که می‌خواند و می‌بُرد، جانور ِ وقفه‌های طولانی
از تو گرفت – گود شدی
گاو ِ سیل ریخت
چشمان ِ خیس ِ بانو پر شد
چاه شد شکم‌ت – پُر ِ آب شد شکم‌ت
قمری لانه ساخت
هندوانه شیرین شد
جغد ِ سیر، گفت: هوووووووووووووووو. هوووووووووووووووو.





دوم. «نوبه»*

«سوگ** بر بهمن جواهرچیان***»


به راه ِ قافله/ چه چه بریز
عزیز


حالا که ریزد از وز ِ موی‌ت تب روی صورت‌‌ت
صورت‌‌ت حالا که چپه‌یی – چپه‌ ست
باید تب‌‌ زیر نور بگیری
نور کجا
(حالا


البته رقص‌‌ت رفته که باشی روانه‌تر **‌** باشد
(خود کنده‌ای روی عینک مادربزرگ‌‌ت روانه‌تر باشی
که عینکی حالا – که می‌آید از دَم ِ گوگرد، اشاره‌ی زردی داغی به از بس که رفته‌ای بالا / پایین --
با هر لا/ با هر توْ که ریخته‌اند برات از پلک
(به پلک –

که حالا تو را گرفته در دندان‌هاش (از پس گردن‌ت از نرم) –
خیلی بلند کرده می‌برد به هر لا به هر توْ که ریخته‌اند برات از پلک*****
از گرم


پس – تو مشجری پس ِ پلک‌ها – با شرم ِ داغ ِ گردن‌ت نرماش –
عینکی به دیدن ِ ما -- راست
و حالا که رقصیده‌ای (که دندان‌های سالمی داری که تمیزی)، در لپ‌هات که حالا پَر ِ زنبقند، رقصیده‌ای


اما گردن ِ کج آن طرف باز می‌شود
(بریز
خواب ِ شبانه قیلوله ست
شب که می‌شود تازه سر صبح ست
(هیچ خواب نداری بدبخت
خواب شبانه ولوله ست (همه‌ش پُر ِ موشی –
که لای قبات تخم مرغ و پنیر گذاشته باز مادربزرگ‌ت ولی تو کفری‌ی سبزی‌خوردنی هنوز – زبا‌ن‌بسته (خطاب کن «زبان‌بسته» را)


خطاب
قافله‌ را عقرب زند یا مار؟
کدام خری ما را بُر زند؟
کجای این جانور خاکی ست؟
دماغ و گوش و دهن به ترتیب، قوت غالب چیست؟
چند موش کفن را برآید؟
کفن چگونه ورآید؟
ناخن پا چه‌قدر بماند؟
سبابه را چه جود؟
و آن وقت آن که بُر زند چه‌گونه(چه را) اشاره کند؟
و حالا که اشاره نیست، با چند هزاره سر به سری؟
و کافور ِ روی چشم را توی گوش را توی دهن را توی کدام خزیده آب کند؟
و آب کند یا چیز دیگری؟
و بنگی که باشی، ولوله‌ی قبر را چه کفایت کند؟
لحد (که) بترکد، آسمان بریزد؟
یا اصلن بنگ ******، بعد مرگ *******، شیخ جبل ********شود یا
پروانه*********؟
و کجا پرد؟
و چرا کفن ِ ********** دخترها قرمز نیست؟
اصلن این چه رسم سفیهی ست که دختر ِ مرده دختر نباشد؟
به خدا که هیچ عقربی – هیچ.
قافله‌ی دخترانه (را چه زند؟) سبابه *********** ‌ای ست به ماه ِ دونیم.
نمی فهمند.


می‌کشاندت سوش - توش - موش - مار - بعد - برگ - زرد - مرگ - قبر - گور - مور - دور - نور –
خاصه با فواره‌های خانه‌ – باز و پنکه‌ها روشن و البته آزادی‌ی سیگار نعمت غریبی ست


در قافله –
موش، یگانه‌ست و آن‌که دوست‌ش داری، پوست‌ش داری
خواب ِ خود ببینی بپاشی
خواب ِ خود نبینی نباشی
یگانه‌ست آب ریخته به سنگ و یگانه نیست سنگ
چند صباح، هر چیز
سنگ، صباح صباح


از لای سفید‌ت بریز روی او که خواستی ترک************‌ش کنی حالا خودش را به تخت بسته چند صباحی ست *************


خواهد مرد –
برتخت **************– مثل تو
بدبخت ***************
.


*نوبه: ولایتی از زنگبار(برهان قاطع). در این‌جا، کم‌تر البته، خیلی کم‌تر، آتش باشد و تبعات‌ش.

**سوگ: عقرب که خود زند.

***بهمن جواهرچیان: بود.

****روانه‌تر: تر.

*****پلک: لب – افق – برآمده‌ی ته ِ متقاطع ِ هر دو چیز – دو ور ِ صاف ِ هر چیز مختوم به شکاف – وتری که دو لایه بر هم کشند، به ستر ِ چیز دیگری که اهم از هر دو باشد؛ چنان‌که دو لب ِ زیر و رو، افق کنند.

******بنگ: صدای تفنگ که منگ کند قبل مرگ.

*******مرگ: صدای نهنگ که شنیده‌ شود بعد ِ بنگ.

********شیخ: هر چیز ِ بزرگ. جبل: هر چیز ِ بزرگ‌تر از شیخ. شیخ جبل: پروانه.

*********پروانه: بنگ ِ جبل. افقی که دو لب مدام تنگ و گشادش کنند.

**********کفن: آن‌چه وتر ِ مذکور در ***** را بپوشاند.

***********سبابه: چیزی که به آن، دونیم کنند.

************ترک: آن‌چه در خواب می‌کنند.

*************اشاره به قطعه‌ای از بهمن جواهرچیان:

مرا به تخت‌ت ببند
می‌خواهم ترک‌ت کنم.


************** برتخت: آن‌که ترک کند.

***************بدبخت: آن‌که ترک شود.


Labels: ,

posted by هاتف at 1:17 AM >0 comments

Sunday, January 25, 2009

از شعرو شاهد؛ و قدقد و قوقولی

مشهد بود و بچه‌های مشهد و تعصب‌های مشهدی‌شان و نشست‌های شعر بد، ولی مؤثر ِ مدرس و امام رضا و ارشاد و دانشکده علوم چهارراه راهنمایی و این‌طرف و آن‌طرف، و وجود عزیزانی چون حسین فاضلی‌ی عزیز در دانشکده علوم دانشگاه آزاد، که زمین‌شناسی می‌خواند و من فیزیک می‌خواندم و او و دوستان‌ش مرا که پس از چند سال تهران‌نشینی برگشته بودم مشهد و همه‌ی زنده‌گی‌ام فیزیک و ریاضی بود، با شاعران مطرح آن روزگار (نیمه‌ی دوم دهه‌ی هفتاد که مشخص ست که‌ها بودند) آشنا کردند و شاید اولین بار اسم رویایی را مثل برخی دیگران از آن‌ها شنیده باشم و کارهای‌ش را از نمایشگاه کتاب شعری که در سالن اجتماعات همان دانشگاه راه‌ انداختند و گنجی بود و نظیرش را دیگر ندیدم، خریده باشم. سال‌ها گذشت تا به دلایلی که نمی‌دانم، با نام بیژن الهی و پرویز اسلام‌پور و دیگران آشنا شدم و مدتی گذشت تا زمانی که از دوستان منوچهر آتشی بودم و شاید جوان‌ترین دوست‌ش بودم که مرگ‌ش فرصت صمیمی شدن را گرفت؛ و دیگر فهمیده بودم که فیزیک و ریاضی را برای همیشه از دست داده‌ام و آینشتاین، که سال‌ها عکس بزرگی ازش به دیوار اتاق‌م بود، جواب‌م کرده، یا نادانسته خودم جواب‌ش کرده‌ام و دیگر، چاره‌ای جز رفتن به راه شعر که علاقه‌ام به آن کاملا اتفاقی بود و مثل فیزیک ریشه‌اش به دورها نمی‌رفت، ندارم. تئوری‌ی میدان واحد، که سیزده سال از عمرم، از سال دوم راهنمایی تا ترم نهم دانشگاه که انصراف دادم، صرف رویا ساختن درباره‌ی آن شده بود، که دیگر به کار نمی‌آمد و من گند زده بودم و بد گند زده بودم، باید می‌رفت به پستوهای نمور ِ ذهن، و زخمی می‌شد همیشه تازه که همیشه خونی که همیشه تر که همیشه درد که چاره‌ای نبود جز دنبال کردن‌ش از راهی دیگر – دست‌یابی به میدانی واحد در شیاپ‌چانگ ِ کلمه‌ها؛ دوجوی کلمه‌ها – تشک کلمه‌ها.

(در پرانتز بگویم همین جست‌وجو، بزرگ‌ترین فرق فارق من ست با دیگر جماعت ادبیاتی: برای آن‌ها مسئله‌ای نیست که به راحتی دنبال شعر چند صدایی بروند؛ یا مثلا در جزییات دقیق شوند؛ یا مثلا تلاش کنند فرق فارق چیزها را بشناسانند و از این قبیل؛ ولی من اصلا آمده‌ام که به میدانی واحد برسم. هم‌آوایی‌ی حرف‌ها و واژه‌ها تا رسیدن به میدانی واحد که در یک جهت، بیشینه صدا و نور و صافی و زبری‌ی ممکن را تولید و جاری کند، بزرگ‌ترین دغدغه‌ی من بوده و هست. به همین خاطر ست که تفاوت‌ها را تا جای ممکن رفع می‌کنم و شباهت‌ها را نشان می‌دهم تا میدانی و جهانی واحد بسازم و نشان‌ش دهم (و این البته به صنعت تضاد و طباق بدیعی ارتباطی ندارد و گفتن هم ندارد). همه‌ی صداها را در یک جهت جمع می‌کنم تا به دورترین جای ممکن برسد. برای این کار، باید در پی‌ی فرکانس سازنده بود؛ نه ویران‌گر؛ و خوب می‌دانم چه بر سر صداهایی می‌آید که هم‌زمان در جهات متخلف و احیانا مخالف جاری شوند. آن‌چه آن آخر باید به آن رسید، این ست که صداها نه در جهت خاصی جاری شوند؛ که توی دنیای خود متن بمانند و اصلن بیرون نروند. طوری که تا یک قدم دورتر از متن، هیچ صدایی ازش نشنوی و همین‌که پا گذاشتی توش، سرسام بگیری از سوتی کشیده و سگ‌سوز؛ یا تا یک قدم به متن، در تاریکای مطلق باشی و همین که داخل‌ش شدی، کور شوی از نور الانوار. ولی این صرفا یک میل بی‌فرجام ست و قطعا در به‌ترین حالت، نتیجه‌ای بیش‌تر از ساختن چند آبشار خیالی‌ی سر به هوا یا مرغ تخم طلا و اژدهای خالی از سر نخواهد داشت. خدای خوبی نیستم. ولی دست‌کم خوش‌حالم که بر خلاف زمانی که فیزیک می‌خواندم، مجبور نیستم برای هر کس و ناکس توضیح بدهم دارم چه غلطی می‌کنم، یا مثلا این کلمه را چرا گذاشتم کنار آن یکی؛ در حالی که آن جا مجبور بودی برای آوردن هر جزئی دلیل محکمه‌پسند داشته باشی. حالا هر چه هم جماعت ادبیاتی تئوری ببافند و نظریه‌های به زعم خودشان پیچیده‌ی ادبی را جدی بگیرند، برای کسی که کوانتوم مکانیک و نسبیت خوانده، صداشان بی‌شباهت به قدقد نیست؛ حداکثر قوقولی. این‌جا در عالم شعر، محکمه توی آدم‌هاست و تجربه ثابت کرده توی آدم‌ها دم دست‌تر و دست یافتنی‌تر از بیرون آن‌هاست؛ حالا هر چه هم رفقا علوم انسانی را جدی بگیرند، واقعیت‌ش این ست که برای من هیچ وقت نمی‌توانند این علوم جدی باشند. گاه که باشلار می‌خوانم از همین تک و توک کارهایی که ازش ترجمه شده، می‌فهمم شاید تنها او باشد که اگر زنده بود، مرا می‌فهمید. دنیای بیرون بسیار وحشتناک ست و این را علوم انسانی‌ها نمی‌فهمند. شاعرها هم نمی‌فهمند چون بیش‌تر درگیر توی خودشان‌اند و اگر فرهیخته‌تر باشند، که این فرهیخته‌گی همیشه نتیجه‌ی مثبت ندارد، درگیر توی دیگران می‌شوند. آینشتاین جمله‌ای دارد که سال‌هاست ذهن‌م را می‌خورد و آن، این ست که: «آن بیرون جهانی بی‌کران ست که مستقل از ما انسان‌ها هستی دارد و هم‌چون رازی بزرگ و ابدی می‌نماید. کشف رازهای این دنیای بیرون، راهی به بهشت می‌برد و این بهشت شاید به شکوه بهشت خداوندی نباشد، اما من هرگز از انتخاب آن پشیمان نشده‌ام». این جمله‌ها که با قدری تغییر و وفاداری به مضمون از حافظه‌ای ده پانزده ساله نقل کردم به نقل از کتابی از بوریس کوزنتسف به نام «آلبرت آینشتاین» از مطالعات نوجوانی، ده پانزده سال ست که اجازه نمی‌دهد نوابغ علوم انسانی را جدی بگیرم. «آن بیرون»، چیزی ست که مرا، مجموعه‌ی استعداد و توان و شایسته‌گی و ناشایستی‌ی مرا، در خود نپذیرفت و فشارم داد به «این درون»؛ و گفت: «فعلا توی خودت سیر کن مگر آماده شوی». و من حالا حالاها باید توی خودم سیر کنم مگر روزی مهیا شوم. مهم‌ترین مرحله از زنده‌گی‌ی هر متفکر شناختن دنیای بیرونی ست، نه دنیای درونی. «دنیای بیرونی» هم که می‌گویم به معنای «طبیعت» به کار می‌برم‌ش؛ نه دنیای اجتماع انسانی که عده‌ای ... فکر می‌کنند می‌توان شناخت‌ش. این عکس آن چیزی ست که همیشه گفته و شنیده‌ام و شنیده‌اند. به هر حال تاثیر گذاشتن بر آدم‌ها از راه شعر، از آن‌جا که تاثیر گذاشتن بر درون آن‌هاست، کاری بسیار ساده ست. برای من که همیشه ساده بوده؛ گو شعر نوشتن بسیار سخت بوده باشد برای کسی که همه‌ی نوجوانی‌اش در حسرت فضای لایتناهی‌‌ی بیرونی گذشته باشد و کم‌ترین نگاهی به درون خودش داشته باشد. برای تاثیر گذاشتن بر دنیای درونی‌ی آدم‌ها، کافی ست زرنگ و پدرسوخته باشی. الخ).

شعر، از صفحه‌ای لخت می‌آمد که باید لخت می‌شدی می‌رفتی توش؛ و از بیرون حروفی و هجاهایی به سوی‌ت پرت می‌شد و تو باید گاه، جا خالی می‌دادی تا جایی همان اطراف‌ت به زمین سفید بخورند و ردی شوند بر تنی لخت که با همین ردها لختی‌اش را می‌پوشاند – لختی‌اش را شعر می‌کرد؛ و گاه باید با دو دست یا یک دست یا دندان می‌گرفتی‌شان و فکر می‌کردی کجای کار/ صفحه بندازی‌شان؛ نصب کنی‌شان، بچسبانی‌شان. و در این بازی، جای تو مهم بود روی صفحه، که کلمه‌ها و حرف‌ها و هجاها همیشه به جایی که تو بودی پرت می‌شدند؛ و سرعت عمل تو مهم بود که اگر جا خالی نمی‌دادی جایی که باید می‌دادی، پرت‌شونده‌ها به جای نقشی شدن بر لختی‌ی شعر، می‌خوردند به تو؛ و تو فرصت شعر شدن را ازشان گرفته بودی. این می‌شد که چون شاعر خوبی نبودی نیستی، خیلی وقت‌ها پرت‌شونده‌ها به تو می‌خوردند؛ تیز بودند یگانه بودند سریع بودند، خونی و مالی بعد ِ ساعتی بیرون می‌آمدی از صفحه‌ای لخت، صفحه‌ای که به جای رد و نقش گرفتن از پرت‌شونده‌های بیرون، با خون تو نقش گرفته بود؛ شعر نشده بود؛ که تن لخت تو بود که جای صفحه شده بود پُر ِ شعر، و خونی و مالی تو بودی نه صفحه‌ی لخت؛ و شعر را جای آن‌که روی صفحه گذاشته باشی؛ روی تن‌ت به قالب ِ زخم، بیرون می‌آوردی از صفحه؛ و این‌ها سبب می‌شد که آخ که تو چه کم بنویسی، و همیشه شعرت به جای صفحه، روی تن‌ت باشد. نگاه‌ت می‌کردند خوش‌شان می‌آمد می‌گفتند شاعر ست؛ کار می‌خواستند نداشتی. چرا باید چیزی بود؟

و این‌طوری شد که شعر، کم‌کم، چون همیشه جای صفحه تو بودی که خونی و مالی بیرون می‌آمدی، و او نه روی کاغذ می‌ماند، که روی تن‌ت به قالب زخم بیرون کشیده می‌شد، برای‌ت حکم جراحت پیدا کرد؛ و تو زخمی‌ی بالینی‌ی بعضی‌ها شدی.

شعر، تراکم ِ ناچاری ست. از یک طرف تراکم ِ ناچاری ست، وقتی «ی» پس از «ناچار» را یاء مصدری نگیری و یاء نکره بگیری؛ آن وقت «ناچار» به «تراکم» برمی‌گردد و برای آن، صفت می‌شود. حالا چرا؟ شعر یک تراکم ناچار و ناگزیر ست؛ چون ناگزیر ست جهان باشد. این می‌شود که شاعر معمولن تلاش می‌کند اصلی‌ترین نشانه‌های آن جهان ِ تازه ورآمده را تشخیص دهد و همان‌ها را در ترکیبی به‌اندازه هم‌ٱهنگ عرضه کند تا با هم، جهانی بسازند که بیش‌تر از آن‌چه در گفته‌های کلمه‌هاست، در نگفته‌های آن‌ها باشد. این‌ها همان حرف‌هایی ست که امروز دیگر کلاسیک شده‌اند. وقتی کسی بخواهد با این مخالفت کند، و رمان را توی سر شعر بکوبد، و از دنیای جدید بگوید و ضرورت جزیی‌نگری و پایان دوران نظام‌سازی‌های عظیم فلسفی قرن هجده و نوزده و از این قبیل، به‌تر ست هیچ نشنود. بگذارید حرف‌ش را بزند. خسته خواهد شد؛ خواهد رفت؛ شب خواهد شد – خواب خواهد دید.

و شعر تراکم ناچاری، با یاء مصدری ست. «ناچاری» که کپه شود، شعر می‌شود. این را دیگر فقط ناچار می‌فهمد. چاره باشد، شعر نیست. فلسفیون معمولا به بی‌چارگی نمی‌رسند که عقل، چاره‌ساز ست و دوراندیش.

با شاهد عموما حرف داریم که من حرف‌هایی می‌زنم نظرهایی ایده‌هایی مطرح می‌کنم می‌خواهم نظرش را. همیشه فکر که می‌کند، تردیدهایی به جان حروف من می‌اندازد و مرا وادار می‌کند به بیش‌تر فکر کردن و حرف درآوردن؛ و زمانی می‌شود بیش‌تر فکر کرد که راهی، چاره‌ای داشته باشی تا برای فکر کردن از آن راه بروی. چون فکر، راه می‌خواهد؛ جاده می‌خواهد؛ گیرم شوسه یا راه‌های هوایی. تازه فهمیده‌ام ماجرا چیست؛ وقتی داشتم (چند ثانیه پیش‌تر) این متن را می‌خواندم همین‌جوری؛ نه جور خاصی؛ که امروز هیچ جوری نیستم و ناجور هم حتا، فهمیدم.

ماجرا این ست که من ایده می‌دهم، ایده‌هایی که دو طرف دارند و نمی‌شود یکی از دو طرف را انتخاب کرد. مرض دارم؟ شاید. می‌خواهم آن وسط گیر کنم ناچار شوم. شاهد به‌عکس؛ همیشه نشان می‌دهد این دوقطبی آن قدرها هم دو قطب نیست؛ که قطب‌های دیگر هم دارد. من از ناچاری درمی‌آیم و شعری که شاید داشت می‌آمد؛ می‌رود یا پشت در می‌ماند و صفحه می‌گوید: «یالا؛ بیرون. چاره‌دار ِ بدبخت! تا می‌توانی فکر کنی غلط می‌کنی پی‌ی شعر می‌آیی به لختای من!» وقتی می‌توانی به لختی‌ی زنی بزنی که بی‌چاره‌ات کرده باشد آن‌قدر که بتوانی لخت‌ش کنی بی فکر سرانجام ماجرا. شاهد این‌جوری شعرهای زیادی را از من گرفته. ولی این پایان ماجرا نیست و ماجرا به این‌جا/ گاه ختم نشود. ادامه‌اش این ست:

ناچاری در هر حال به سطحی از شعر می‌رسد. گو در حد ترکیب ِ تازه‌ای تصویر بدیعی. ولی هر چه ناچاری بزرگ‌تر و عمیق‌تر باشد، به شعر عمیق‌تر می‌رسی. شاهد با جلوگرفتن از افتادن من در دام شعرهایی دم دست برآمده از ناچاری‌هایی خودساخته و دم دست، وادارم کرده به آن ناچاری‌ی غایی‌ی انسانی‌ی بالینی‌ی آدمیزاد نزدیک‌تر شوم. به‌ترین شعرهای‌م در این سال‌ها شاید برآمده از ناچاری‌هایی باشد که شاهد ناخواسته به سوی آن‌ها راه‌م برد. او می‌خواست از ناچاری بگریزد و بگوید عقل اگر عقل باشد، ناچاری حالاحالاها معنی ندارد. او ناچاری‌های کوچک را ازم گرفت و من به ناچاری‌هایی آن‌چنان عمیق رسیدم گاه، که حتا گفتنی و به حرف کشیدنی نبود. و چند تا شعر عجیب از همین بی‌چاره‌گی‌ها درآمده. که عجیب؛ شاهد خودش خیلی دوست‌شان دارد.

آن تراکم ناچار و این ناچاری‌ی متراکم را روی هم بگذاریم.

Labels: , , , ,

posted by هاتف at 3:02 AM >0 comments

Tuesday, December 23, 2008

ابروی کور، وحشت کژدم را سیاه کرد

هاتف عزيز
غزل ، اين شکل شگفت‌انگيز که کم هم درباره‌اش نوشته‌ايم و نمی‌دانم که چرا؟ ومن هروقت که خواستم درباره‌ی غزل بنويسم، غزل نوشته‌ام. مثل سياه‌چال می‌ماند اين شکل، نور را هم می بلعد.
که اين يکی هم شايد درآينده بيتی بشود برای خودش در غزلی که دوباره خواستم درباره‌ی غزل بنويسم و بايد اکنون بروم و غزلم را بنويسم.
باقی بقای شما

این متن نوشته‌ای ست که آنیما برای‌م با یک شعر فرستاد؛ در پاسخ به خواست شعر من از او – برای جرجیس.

(به قول آنیما) غزلی که در زیر می‌آید (روی اسم گیر نکنم که رشته دراز ست و من هم زورم به چند نفر در این دنیا نمی‌رسد که یکی‌ش آنیماست)، بخشی ست از مجموعه‌ای بزرگ، نام‌ش: شعر بلند زاینده‌رود. بخشی از این شعر بلند (به شکلی نه‌چندان خوب که البته مسئول‌ش خود آنیماست نه هوشیار انصاری‌فر) در نشریه‌ی ۷۷ هوشیار انصاری‌فر یک سال پیش و همان حدود، منتشر شده بود. (کم کم دارم به جای شاعر، می‌شوم مورخ تاریخ ادبیات. از خودم می‌ترسم).

با شعر آنیما چندین سال ست که آشنایم. آغازش به اولین جایی برمی‌گردد که من آن‌جا، «هاتف» شدم. فرهنگسرای بانو بود و سال چند بود. بعد از جلسه‌ای بود که موقع سربازی‌م بود و مال بنده‌خدایی بود که اسم‌ش این‌جا نباید. آنیما تازه سمفونی‌های‌ش را چاپ کرده بود و من تازه بود به نتیجه رسیده بودم شاید بد نباشد آدم باشم. آنیما اولین کسی بود که من برای‌ش هاتف شدم. این را خودش هم نمی‌داند تا وقتی این‌ها را بخواند.

بعضی‌ها هستند که وقتی می‌خواهی ازشان بنویسی، از خودت می‌نویسی. ربطی به خواستن و نخواستن‌ت ندارد. آنیما یکی از آن‌هاست. امیر .ح و حسین . و و شاهد . ط و هوشیار . ا و مهدی . ی هم. بهترین آدم‌ها آدم‌هایی هستند که وقتی می‌خواهی نگاه‌شان کنی، ناچاری خودت را نگاه کنی ببینی‌شان. تا نبینی‌ت نبینی‌شان. شاید هم بدترین آدم‌ها باشند.

سمفونی‌ها به زور هوشیار و شاید من شد از برگزیده‌گان جایزه‌ی شعر کارنامه. زیاد بعید بود. هوشیار هر چه می‌توانست کرد که کتاب آنیما بالا بیاید. آمد. شد یکی از پنج تا. زور هوشیار و مشهدی‌بازی‌ی من آن‌قدر بود که یکی شود از پنج تا. سه کتاب دیگر هم بودند که اسم‌شان این‌جا نباید و یک کتاب خوب از شهین خسروی‌نژاد(ارا) با نام «رامش» که شاید روزی ذکرش همین جا آمد.

بروم سراغ این شعر آنیما. خودش می‌گوید غزل؛ و من نمی‌گویم غزل. بیش‌تر خوش دارم بگویم غزال.

اول، این که نگاه کنید به آن‌جاهای متن (در آغاز) که bold شده. آنیما با آن‌‌ها ‌کار دارد. «فوگ» که می‌نویسد از همین تکنیک بهره می‌گیرد. «همزمانی» را در خواندن و شنیدن متن – به تبع فرم فوگ در موسیقی – از همین راه می‌خواهد با کلمه بیاورد. این کار را در این شعر، در بخش «فضا» کرده. بعد به دو دیباچه‌ی دیگر می‌رسیم: ‌زمان و مکان. نمی‌دانم چه‌قدر غلط ست اسم این دو را دیباچه گذاشتن. چون در نگاه من، جزو شعرند و جدا نیستند. پس:

اول، این که نگاه کنید به آن‌جاهای متن (در آغاز) که bold شده. آنیما با آن‌‌ها ‌کار دارد. «فوگ» که می‌نویسد از همین تکنیک بهره می‌گیرد. «همزمانی» را در خواندن و شنیدن متن – به تبع فرم فوگ در موسیقی – از همین راه می‌خواهد با کلمه بیاورد.این کار را در این شعر، در بخش «فضا» کرده. بعد به دو بخش دیگر می‌رسیم: زمان و مکان. باید دقت آنیما را دید در این‌که «فضا» را چیزی برابر با مجموعه‌ی (کیفی یا کمی‌ی) مکان و زمان نمی‌داند. مکان و زمان‌ش هم از جنس نُرم نیست. زمان‌ش یک جمله‌ی خبری ست: زاینده‌رود، مادر اصفهان ست. و مکان‌ش یک جمله‌ی شرطی شاید، و شاید نه: و صید کرده باشی از میان بوته‌های بلال، لاله، در ... استخوان زن. در این سه بخش، خواننده با چیزهای مهمی مواجه ست: زهر، کژدم، بینایی، ابرو، کور، مکرر، زاینده‌رود، اصفهان، بوته‌های بلال، لاله، استخوان زن. برای آشنا به شعر آنیما، این‌ها، روزنه‌هایی هستند مثل همیشه رو به مه. مهی که مدام رنگ و بو و طعم و نرماسختا عوض می‌کند و شعر او، در همین دگردیسی‌ها، ورمی‌آید. صدای توی مه، مثل همیشه، از جان – ور ی ست ناشناس.

مشکل آنیما، مشکل همه‌ی شاعرهای همه‌ی تاریخ ست. آن‌چه می‌خواهی بگویی ربطی به این دقت ندارد، ولی برای گفتن‌ش باید از کلمه‌هایی استفاده کنی که در این دقت نُرم، ساخت و پرداخت شده‌اند. این ست که اصفهان می‌آید و هم‌نشینی‌ای با زاینده‌رود. ولی نه این اصفهان، اصفهان ست و نه آن، زاینده‌رودی که می‌شناسیم. شعر آنیما، شعری ست خودمحور که جهان‌ش را، روی خودش می‌سازد. گاهی بعضی‌ها دوست دارند بگویند هیچ متنی فارغ از بستر فرهنگی و اجتماعی و تاریخی‌اش نیست و هیچ متنی ارزش‌های فارغ از این بستر ندارد و همه‌ی این حرف‌ها را گفته آن که گفته همه‌ی این حرف‌ها و این شعرها، نشانه‌ای ست از متافیزیک بیمار هزار و چند ساله‌ی ایرانی و بدبختی‌ی هزارساله. شعری که می‌دانم آنیما پی‌ی اوست، شعری ست که طی زمان و مکان می‌کند و «سلوک» خاص خود را به شاعر می‌دهد و شاعر را با خود می‌شوید و می‌برد و طی‌ی زمان و مکان‌ش می‌کند و با خنکایی از مهی مدام در تغییر رنگ و بو و طعم و سختانرما بر پوست‌ش، برش می‌گرداند به این دقت.

می‌خواهم به آن «جان – ور» برگردم. دورش بگردم. رنگ و بو و طعم و نرماسختای آن مه، اثرات آن «جان – ور» ست؟ یا فقط صدا از اوست؟ اگر نبود، آن مه بود یا نبود؟ و چه فرقی داشت یا نداشت؟

مسئله این ست که مثلن در متن همین شعر، با یک مرجع ضمیر «تو» مواجهیم. می‌شود این مرجع را همان «جان – ور» گرفت؟ هست؟ یا آن‌جا که از «ما» می‌گوید، می‌گوید به آن مرجع ضمیر «تو» که: برگ‌‌های ریخته را جمع کن. به روی زانوهای‌مان بگذار ... ما گریه می‌کنیم، باید «جان – ور» را مرجع آن «ما» گرفت؟ آنیما چه صورتی از خود دارد، وقتی دارد می‌گوید «ما»؟ خود را بین که‌ها می‌بیند؟ و «تو»، چه نسبتی با «ما» دارد؟ آیا این «تو»، در جایی از متن شعر، با این سطر: آن‌جا کنار میز و بعد هم پرسیدی از رودخانه‌های اسفار: ما گریه می‌کنیم؟، آمده توی این «ما»؟ پس «تو» یکی از «ما»ست؟ نه. «تو» یکی از «ما» نیست. تو، دلیل گریستن ماست.

جان – ور ، نه مرجع تو ست و نه مرجع ما. او، آنی ست که به «تو» و «ما»، تویی می‌دهد و مایی . تویی و مایی‌ای برآمده از متنی که/ سازنده‌ی متنی که به واسطه‌ی همین دو، یگانه‌گی می‌کند. جان – ور، زاینده‌رود را از شکل می‌اندازد و اصفهان را از متن‌‌ش می‌زایاند. اصفهان که از متن زاینده‌رود چشم بیرون کرد،‌ امکان آمدن محتوای «صید» می‌آید. ولی چه صیدی؟ لاله از بوته‌های بلال. زاینده‌رود ست که به دال «صید» امکان آمدن می‌دهد. ولی این صید، به محض حضور در متن، از تن دادن به دلالت نُرم «صید ماهی از آب زاینده رود»، می‌گذرد و راست می‌رود سراغ بوته‌های بلال و از آن‌ها، لاله بیرون می‌کشد. این یعنی چه؟ یعنی زاینده‌رود هم دیگر آن پدیده‌‌ی جغرافیایی‌‌ی آشنا نیست. جریانی ست از بوته‌های بلال با لاله‌هایی برای صید. رنگ‌آمیزی: آبی(زاینده‌رود) و زرد و سبز(بوته‌های بلال) و سرخ(لاله) – با ته‌رنگی از خاکستری که گاه رنگ زاینده‌رود آشناست و گاه رنگ ماهی‌های توش.

توجه؛ که جای زمان و مکان در این دو بخش از شعر (بخش زمان و مکان که بعد از بخش فضا آمده بود)، به نسبت نُرم، عوض شده. یعنی چه؟ یعنی زاینده‌رود و اصفهان خاصه‌ی زمانی‌ شعرند و سویه‌ی زمانی‌ی آن جمله‌ی شاید شرطی، خاصه‌ی مکانی‌ی شعر را برمی‌دارد.

در این شعر، گفته شد، اول بخشی با عنوان «فضا» داریم و بعد، دو بخش با عنوان «زمان» و «مکان». بعد هم که متن می‌آید. بسیار بسیار می‌شود نوشت از رابطه‌های این فضا با آن مکان و زمان و رابطه‌های این‌ها با متن. ولی هر چه پیش بروی، به ته نمی‌رسی. متن اگر بخواهد قایم به خود بماند، باید این روابط را بسازد و بپرورد و آن‌چنان بسازد که ته نداشته باشد. چون اگر به ته برسند،‌ آن که می‌خواند، سر به بیرون متن خواهد گذاشت. روابط درونی‌ی متن قایم به خود، نباید تمام شود. اگر شد، قایم به دیگری شد. کشف این رابطه‌ها نباید نفس بگذارد برای آن‌که شعر را می‌خواند که گوشه‌چشمی به بیرون از متن بیاندازد برای دست‌يابی به دلالت بیرونی‌ی حرف‌‌ها. هر چه هم جزو لاینفک زمینه‌ی ذهنی‌‌اش باشد این گریز به بیرون‌ها. مگر آن‌جا که نگاه به بیرون، برای خواننده ناگزیر باشد. مثلن برای من وقتی در این شعر به ریزش مدام آب می‌رسم و غلبه‌ی حال و هوای مرگ، ناگزیر ست تصویرهای چندی از نوستالژی تارکوفسکی زنده شدن. خواننده باید تار و مار بیرون رود از جهان متن. آش و لاش. از شکل افتاده. این صدای جان – ور ست. برای خود شاعر ولی، خنکای مه می‌ماند روی پوست و ردی از پنجه‌ی جان – ور، روی گلو.

کاش کسی که این شعر را می‌خواند، ببیند رابطه‌ی باریدن موهای قارچ‌گرفته‌ی «تو» را با نمناکی‌ی گیسوهاش در چند سطر بعد، و رابطه‌ی این باران را با گریستن «ما» که در پایان هر دو سطر، تکرار می‌شود و چکیدن سنگ‌فرش و چکیدن خون به‌روی سنگ‌فرش. کاش ببیند ارتباط تصویری‌ی همه‌ی این چکه‌ها را با زایمان سرب و رودخانه‌های اسفار و چشم‌های نمور و مه‌آلود. مرگ. زیر خاک. زیر برگ‌های خشکیده – ریخته. دو جا بیش‌تر: روی صورت و زانو. آدم به صورت و زانوش آدم ست. و «تو»، که صدایی دارد که مثل «چاقو» گریه‌اش می‌کنیم روی دست‌ها و سرب‌ها و نارنج‌های بی‌شمار. صدایی را مثل چاقو گریه می‌کنیم. و چشم‌هایی که زایمان‌شان، تحویل سرب ست و چاقو، زیر برگ‌هایی خشکیده. چشم آبستن سرب، زیر برگ. نمی‌توانم بیش‌تر بنویسم.

راهی شدن برای اسب‌ها زود است/ خیلی زود است/ .... هنوز/ چنارها بوی کاه می‌دهند/ کهربا و ماه و گوشت‌های شکار....، ما گریه می‌کنیم/ .../ آری. ما با اسب‌های زود. و چشم‌های‌مان را که در زایمان سرب .... نمور و مه‌آلود/ برگ‌های ریخته را جمع کن. به‌روی زانوهای‌مان بگذار .... ما گریه می‌کنیم.

به خواست آنیما، این شعر در فرمت pdf آمد. برای دیدن‌ش، لینک پایین را دریابید لطفن.

مکتوب چهارم(حلاج) از شعر بلند زاینده‌رود

Labels: , , ,

posted by هاتف at 5:18 AM >1 comments