«جرجیس»
Thursday, December 4, 2008
نقدی بر نقد سعدی گلبیانی بر کتاب رویا زرین
Labels: رویا زرین, سعدیی گلبیانی, نقد, وازنا
راویی این کتاب اروس است؛ و اروس بر خلاف لوگوس، تعینهای بسیار میپذیرد و از تن دادن به یک تعین صرف شانه خالی میکند. مبسوط این بحث در آنچه در سایت نوشتهام و هست در بخش نقد، هست. اما این بدان معنا نیست که این کتاب کدهای مُکفی برای خواندن و پیش رفتن با خود را به خواننده نداده. مکرر میکنم:
در خواندن این کتاب، باید یک چشم به مکاشفات یوحنا داشت و چشم دیگر به کتاب عوبدیای عهد عتیق. سفر پیدایش در شکلگیریی ساختی و مضمونیی کتاب رویا زرین، قوین (قویا) هیچکاره ست. شباهتهای گاه به گاه در آغاز برخی شعرها با فرم روایی یکی دو جمله از سفر پیدایش، هیچ ارتباطی با بهرهگیریی شاعر از سفر پیدایش ندارد؛ که شباهتی ناگزیر ست – آنجا که هر راویای بخواهد از آغازها بگوید و در بافت زبانیاش از مصوتهای بلند و جملههای کوتاه استفاده کند. نمیتوان این کتاب را خواند بدون چشمداشتی دقیق به هفت کلیسای مذکور کتاب مکاشفات یوحنا و مقایسهی دقیق خطابهای راوی به آنها در کتاب زرین، با خطابهای مسیح/ خدا به یوحنا که به آنها بگوید؛ در متن کتاب مکاشفات. نمیتوان حتا آغاز به خواندن آغاز کتاب زرین کرد، بی چشمداشتی دقیق به مکاشفات یوحنا – چون از همان آغاز، شباهت بین این دو متن، اظهر من الشمس ست. نمیتوان این کتاب را خواند بی چشمداشتی دقیق به کتاب عوبدیا. نمیتوان این کتاب را خواند بیچشمداشتی دقیق به کارکرد و استراتژیی اروسیی راوی. نمیتوان این کتاب را خواند بیچشمداشتی دقیق به ضعف بالینیی لوگوس نرینهای که میخواهد به ابزار نقدی که عمومن نرینهاند، سر بگذارد در پیی اروس ِ عمومن مادینهی نامتعین ِ شکلناپذیر ِ بازیگوش ِ دیوانهای – سرخورده از این دنیای خاکگرفتهی نرینهساز (یعنی ساخته و پرداخته شده توسط نرینهگان) – اروسی که «شفا»ی نرینهی بوعلی را در متن شعر زرین و از همان آغاز، به سخره میگیرد.
نیز، مربوط کردن هر چیزی در این کتاب با روایتی فمینیستی، به معنای خواستن محدود کردن اروسی بسیط در گسترهی تاریخ و حتا اسطوره، در قالب تنگ مکتبی متاخر ست. روایت فمینیستی یعنی چه؟ زرین در این کتاب به اروس، تجسد داده. این که یک زن بیاید بگوید : درد پیچیدهای از کمرم گذشت و دو قاچ بزرگ سیب زاییدم، هرگز روایتی فمینیستی را تداعی نمیکند؛ چرا که بلافاصله میگوید: و «««ما»»» بر آن شدیم/ که تپههای خمیده قسمت شوند/ و بچه ماهیها در آبهای تیره / و برگهای مشاع زیتون و كرتهای فلوت/ و باد و موسیقیاش در انبوهی خزهها / و صدفهای مرمره قسمت شوند.
این «««ما»»» یعنی چه؟ من منشا این «««ما»»»ی لعنتیی برآمده از طبیعت اروسیی راوی را در آنچه دربارهی کتاب زرین نوشتهام، توضیح دادهام و اینجا مکرر نمیکنم. همان اروس ست که بیدرنگ پس از این «««ما»»»، به «من» بازمیگردد و باز در ادامه، «««ما»»» میشود. این اروس ست؛ خواندن روایت اروس با چشمهای لوگوس، به خودیی خود خطرناک هست؛ چه برسد به اینکه لوگوسی مدعی و مغرور و ناآگاه از پرتگاهها و درندهها و وحوش و دیو و دد هم باشد. «««ما»»»یی که در این شعرها بارها میآید و میرود، با ادعای فمینیستیی «ما»ی مادینهای که (شاید) بنیان همه چیز به مرجعش برگردد؛ زمینها و زمانها فاصله دارد. این «««ما»»» از «ما»ی فمینیستی هم دیوانهتر ست و هم بازیگوشتر ست و هم بارها افعالی را به خود نسبت میدهد که آن افعال، قاعدتا افعال نرینهاند؛ نه مادینه. این «««ما»»»ی اروسی ست؛ نه فمینیستی.
آنچه از ژان شوالیه نقل شده، دو بخش دارد و به دو نوع ارتباط متن ادبی با اسطوره میپردازد و شاید تنها بخش بیعیب و ایراد نقد آقای گلبیانی همین نقل قول باشد. بخش نخست نقل قول در این کتاب تا حدودی مصداق دارد، بخش دوم هم تا حدود دیگری مصداق دارد. برای مثال بخش نخست را میخوانیم:
""در ساختاری كه متنها در ادبیات با روایتهای شامل كهنالگو و اسطوره اساسافكنی میكنند، با دو پیامد اصلی مواجه میشویم. یكی همذات شدن با خدایان و قهرمانان اساطیریست كه منتهی به نوعی از خودبیگانگی راوی میشود. این حالت با اصطلاح ریختپاره یا ناهمگون كننده توصیف میشود. در واقع در این حالت ساختارها بر آناند تا موضوعی را به موضوع مشابه دیگری با یك تصویر عینی واگذارند و آن را از جهان واقعی جدا و با جهان اسطورهای همذات كنند.""
این درست – اتفاقی ست که با نشستن راوی کتاب زرین به جای مسیح/ خدای خطابکننده در متن مکاشفات یوحنا به کلیساهای هفتگانه، میخواند. ولی آقای گلبیانی هیچ اشارهای به این موضوع ندارد. او چیزی را از کتابی نقل میکند و رها میکند؛ و آنجا هم که میخواهد مصداقی برای درست بودن نظر ژان شوالیه بدهد، به قول خودش، آدرس اشتباه میدهد: به سفر پیدایش مربوط میکند این شباهت را؛ به جای کتاب مکاشفات.
posted by هاتف at
2:25 AM
>0 comments
Thursday, November 6, 2008
تهران – شعر سعدی گلبیانی
تهران با تاق ِ درختی دی 86 Labels: سعدیی گلبیانی, شعر نفوس
هوای دوده جنب و جوش
زرق و برق بوتیک کوچیکای ولی عصر
یا گاریایِ چغندرپختهی بهارستان
فوارههای سوارپیادهی آدمایی که هی بر میفرازند و سر میخورند در مترو
جمعیت !
فردیت چشمهایت را نهنگی در کام کشیده است
تودهی مورچه در دانه برنجی
اکتفا میکند
تهران
با تقاطع حشيش و چرت قرمز، خیابان کاخ
یا زنی که تو خزانه صبحی پنج بار از لای در
سرك كشون منتظر نون خشکی و دویست تومن
زن همچون نارونی کوچک با تابی کهنه که ریسمان ِ لذتکش ِ بتبچهای
دوشاش را شاخه شاخه کرده است
با صدای جتی تا فرودگاه مهرآباد چانه میگرداند
در هواپیما پیرمرد اسپرت زده است
رو به محصول make up شبکهی اپرا:
«نیمرخت مديترانهای معتدل است عزيزم
و هر غروب جیسون تمامی گزندگان و حشرات را می پراکند
پشهبندی از مه
اندامت را در بر گيرد
چون يوزی نرپوستت را به دندان كشم»
زن چشم از مسير هواپيما بر میگير وُ در را میبندد.
تهران فرایند قربانی شدن شهروند
و فرایند نادیده انگاشتن قربانی شدن شهروند
بگذار
همچون جمعیت یک شهر
زیر زلزلهات
آواری شوم
تهران! با نشرای بسته آلتای توقیف وُ سینهبندای ژنده پوره ونفس نفسای افسرده وُ رفتگرای اهل قیطریه وُ اطلاعاتیای الکی الکلی معترض وُ بادآبیای سنگفرش وُ روشنفکرای جقوی کثیرالانتشار و نابغههای زارالفنونت کو شهر؟
تو تن مجسمهای بنا نشده تو ميدون ِ خاکسفید
شاعری با حسش مث چاقوی میوهخوری کند
چُرت ِ چنگ ِ کراک میزنه و
تو نینی چشاش شیخ فضلالله نوری رو به دار و دمپاییش یه گوشهی سکوی اعدام پرت
«هرگز زير علم اجنبی نخواهم رفت»
غروب/ بیرونی، میدون محمديه: بارانی ِ مشکی ِ جوانی با آسترای کوکخوردهی زیگزاگ، بیآزادی
با شبنامههای یواشکی زیر کتش دنبال واحد میدود وُ
لای دراتوبوس با لبخند رضایت ِ پن زاریش نرخ تاکسیای پهلوی
به انگشتای درشتی فک میکنه كه طنابو تو گردنش فارسیپيچ كرده
فارسی، بلوار کشاورز، تاریک وُچشمانداز پلهای عابرپیاده یخزده
و درشکههای تابوتکش یکی یکی در نام خود ناپدید میشوند
فارسی، زنی با شنل و روبندهی سیاه در درشکهای فرو میرود
فارسی، مولکولهای اکسیژن در حسی خالی خالی خالی از عشق
در ششهای روبنده فرو میروند
فارسی، درشکه از زنانگی ِ مدور تاقهای سیروس میگذرد
زیر بهار خوابی در صفیعلیشاه میایستد
در با صدای ونگ ونگ ِ نوزادی ِ شاملو باز و
انگشتی از انحنای سپید کتف ِ زن خط میکشد پایین و کمرگاه ِ نرم وُ نسیم وُ
رهگذری در باد ِ دودی، چرخ وُ دودی از کشتگاه خشک همسایه بر نمیخیزد
بر میخیزد
تهران با فارسی ِ سرماخوردهاش
زانوی تک تک شهروندانش را آغوش کش و میگوید:
با دل ِ انگشتانم لای کلماتتان دنبال بیشهای میگردم
سنجاقک ِ معشوقههاتان را از پشت، غافلگیر و دو بالشان را بگیرم
بر گردانم
در عدسیهای توبهتوی چشمهایشان بگویم رازی را که نمیدانم
زیر پل چوبی دیشب یه دختر فرار جعبه جعبه میسوخت
یه جایی یه ایرونی یهو یاد ِ یه شکلک افتاد تو قاب شلال گرفتهی چهرهی دوستدخترش
و ناگهان در گوری باد برده حوالی ِ تختجمشید
جسد ِ معشوقهی داریوش
چشم باز کرد به گنجشکی که در افقهای زمستان ایران، دور وُ
سنجاقکی را به دندان میبُرد
posted by هاتف at
1:15 AM
>0 comments