«جرجیس»

Friday, February 12, 2010

بس که خورشیدم درین حمام

قهوه‌ای که می‌پوشم گرم می‌شوم – چون هی مالیده می‌شوم [یا می‌شود قهوه‌ای‌م] به چیزها. اگر قهوه ای‌ی سیر باشد، سخت وُ مقطع – روشن باشد مداوم وُ آرام [البته یک اثر دارد]. انگار قهوه‌ای می‌کشاندشان با کرک وُ پر وُ پنجه وُ هر چه – که کشیده شوند. حتا دست‌های پهن ِ هوا هم می‌مالندش مدام وُ خودشان طعمی از بژ گرفته دور می‌شوند برای دست‌های بعد [هوا فقط دست دارد – نه پشم نه دماغ]. هر چه اطراف باشد قهوه‌ای بپوشم دوست دارد خودش را بمالد – طوری که پوست شکاف بردارد وُ گوشت بزند بیرون – و باز چیزی / هایی که خودش / شان را می‌مالد / لند به سختی – به همان گوشت [بدمصب]؛ و قهوه‌ای‌اش می‌کند / نند. هر چیز هم که بمالد قهوه‌ای می‌شود وُ زیادتر که بمالد، کمی می‌سوزد وُ هر چه زیر داشته باشد پوست ِ خشک را می‌درد می‌زند بیرون وُ این‌جا اگر برسد، دیگر نمی‌تواند نمالد وُ همین‌طور – باقی. حسابی که داغ شدم، قهوه‌ای را می‌اندازم وُ تمام‌قهوه‌ای می‌روم زیر دوش. تو حساب کن: آب قهوه‌ای وُ وان قهوه‌ای وُ شیر قهوه‌ای – و همه‌چیز می‌مالند به هم؛ و گوشت می‌زند بیرون همه‌جا: گوشت ِ آب وُ وان وُ همه‌چیز – هر چه زیر بوده از همه‌چیز – قهوه‌ای. و در این مالامال، تمام ِ دنیا دور ِ وان من می‌چرخد – بس که خورشیدم درین حمام.

Labels:

posted by هاتف at 10:22 AM >0 comments