«جرجیس»
Monday, April 20, 2009
پنج شعر بهار علیزاده
۱. Labels: شعر نفوس
به سمت ِ زبر ِ دست ِ تو
هلاک می کُندم اسب
لاک
از تو بیرون کنم و
پوستهی مخروطیم
به اشک ِ تمساحَ ت آرام
سست میشود
تمساح ِ پوست ِ منی
بماس!
مخروط ِ مخروطم
به سمت ِ سکههای نیفتادهام
قسم!
*
۲.
صاف ِ ایستاده!
بناگوش
صرف ِ باد میکنی
دیوانه تو بودهای
شکل!
از همه میبازی
صرافت ِ من
تن بود
که بادت برد.
*
۳.
نقاب
از گرده بنشینم و
بردارم
به عهد
هرزهی درد!
میمیری و
قدیس میشوی.
*
۴.
کوهان به گردن آویخت
وقتی که زیر ِ نیهام
هلاک میشد
گاو
با سینههای شبدریش
مرد بود
و پرز ِ زبانش از لیس
رفته بود.
*
۵.
سه مرد و
بیشتر
قلبهایشان را
زیر ِ هم گذاشتند
فرات ِ تنگ!
مرد چندم
قبلن از رود
گذشته بود.
posted by هاتف at
5:42 AM
>1 comments
Saturday, February 28, 2009
دوگانه بر روانهی بهمن جواهرچیان
دوگانه بر روانهی بهمن جواهرچیان
گانهی یکم: «ملک طاووس»
گانهی دوم: «نوبه» یا «سوگ بر بهمن جواهرچیان»
........................................................
یکم. «ملک طاووس»
به راه ِ قافله/ چه چه بریز
عزیز
(در قافلهْ قتل عام سنتی ست سره مانده از بانوان ِ پلنگان. میگوید ای قافل! مگر به منام [به من عام] شوی)
و توی دستت چهها که نباشد اگر بلند شوند آن دو دست ِ به طاووس
به بوی تند ِ سرانجام
پنج شاخک ِ سم
پنج ناخن ِ بسیار صورتی
پنج بانوی/ بازوی کبود
شاخک (شاخت) چه شد که بیمضایقه پر باز شد؟
چه بود در آبیی سیر که صورتی میزد؟
مژههات چرا وز گرفته چرا چشم نبستی زیر بال ِ ملک طاووس؟
نبض ِ کیست توی سفتیی دندان ِ موش؟ بوش؟
آب بهتر ست یا سیگار؟
هندوانه شیرینتر ست از نگاه قمری؛ ها؟
ها؟
پُر خوردی
حالا از توست که پنج شبچراغ کشیدهاند سر از درون بیرون؛ با نوکان ِ بسیار صورتی
و پنج شاخک ِ رو به عید را مثل پستان میجنبانند
سَم به لب میپاشی – کنار میرود از لثههات بخار
میبینی اخم باز کردهای به تلنگر ِ مانوس پُک
حدقهت: نمای بیرونی –
چینی از صمیم ِ افق مانده خیره به حلق (حلقوم ؟)
تراکمی ناچار که میکشی تا توی جای بی نشیمنگات
به چیزهای سفتْ سخت میرفت حدقهت/ سُر میخورد از همه چیز که سفت بود همه چیز
حالا، چه چیزهای نرمی ست در پولک ِ مار
و سفتیی دندههات را که پُر میخوردی پَر میآوردی به پُک ّ وُ پُک –
دردی میبُردی از سَمّ ِ گلوت که هیهات اگر میخندیدی پَر میکشید از لثههات بخار
بخار میرفت مینشست گود
میماند وُ خاک را مهیا می کرد
منتظر بودی به یک شهاب ثاقب ِ یول/ یک گزندهی بالدریدهی رقاص
که بیاید وُ بیاید وُ بیاید وُ –
امیرارسلان ِ نامدار شوی
مرسوم ِ کافههای سر در گِل/ ناچار ِ بیخیال (خطابی بخوان)
سم، دستی ست راهیی دیدن
بیرونترین قطار ِ راهیی بانو
واقعیت ِ بیرون، اجازه نمیگیرد
هست
قطار را هی کن
بانو، ملوس، نشسته نگاش به وقفهی دندان ِ توست که یکریز از لای لثهت بخار
توی واقعیت بیرون، مکث، جانوری ست
توی واقعیت ِ درون، سیل، گاو نری ست
در مردمکی که بوده توی آبی که سر رفته، نری ست
چه یک وجب چه وجب وجب چه نهنگ –
گاو، خواهد سوخت
بانوی لثههای تو را، شهاب – برد از کنارههای زمین آرام
آرام گرفت و ندید که روی تخت چه مختصر بودی
ندیده هیچ بانویی تن ِ مایوس را
تن ِ مایوس، شهاب ِ سوخته ست
واقعیتی ست اندازه به معقول
هوای زانوست وقتی کنار زمین آرام بنشینی و سر سوی تکهچشم ِ ملک طاووس، بانو قی کنی
کنار زمین، سگرمههای بانوی پنجدست، ناخن ِ تیز، بال بنفش – منفعل – نگاه به تکهچشم ِ توی افق، یکتای پا در گِل ِ بنبست و آب، یکتای خالیی یک خط ّ ِ سیر، پُر ِ آب ِ کاکتوس، پاشنهاندازه همهجا اندازه به معقول: بانوی پخشْ روی مایوس ِ مختصر ِ کبود ِ سفید
بانو قدّ ِ ماق گاوس [گاو است] حالا
نر ِ گاو، قدّ ِ چشم ملک طاووس
همه چیز اندازه ست
تو عقوبت خواهی شد
گاو خواهد سوخت
گاو ِ سفید، گلولهی آتش، جریان بلاانقطاع
با شاخ ِ هزار یاخته با نرّ ِ آخته
سر به هر بانوی گوش و کنار
بنفش وُ صورتی وُ ارغوانی وُ سبزآبی
بانوان ِ ملهم ِ گاو
خوابنمای کودکان ِ برف ِ زیاد
برف ِ بسیار
برف ِ بیمقدار
رفته جایی بلند –
پات، که بیرونترین نگاه ِ روانه ست
بیرونترین ِ پاهایی، حالی که میبری که میروی
روانه و مسموم ِ توامان – بیچاره – آدم
مثل دردی گود
میپیچی به بال ِ ملک طاووس
منقار بلندش طبل ِ پاشنههات
رفتی، رفت
مثل وردی مدام که میخواند و میبُرد، جانور ِ وقفههای طولانی
از تو گرفت – گود شدی
گاو ِ سیل ریخت
چشمان ِ خیس ِ بانو پر شد
چاه شد شکمت – پُر ِ آب شد شکمت
قمری لانه ساخت
هندوانه شیرین شد
جغد ِ سیر، گفت: هوووووووووووووووو. هوووووووووووووووو.
دوم. «نوبه»*
«سوگ** بر بهمن جواهرچیان***»
به راه ِ قافله/ چه چه بریز
عزیز
حالا که ریزد از وز ِ مویت تب روی صورتت
صورتت حالا که چپهیی – چپه ست
باید تب زیر نور بگیری
نور کجا
(حالا
البته رقصت رفته که باشی روانهتر **** باشد
(خود کندهای روی عینک مادربزرگت روانهتر باشی
که عینکی حالا – که میآید از دَم ِ گوگرد، اشارهی زردی داغی به از بس که رفتهای بالا / پایین --
با هر لا/ با هر توْ که ریختهاند برات از پلک
(به پلک –
که حالا تو را گرفته در دندانهاش (از پس گردنت از نرم) –
خیلی بلند کرده میبرد به هر لا به هر توْ که ریختهاند برات از پلک*****
از گرم
پس – تو مشجری پس ِ پلکها – با شرم ِ داغ ِ گردنت نرماش –
عینکی به دیدن ِ ما -- راست
و حالا که رقصیدهای (که دندانهای سالمی داری که تمیزی)، در لپهات که حالا پَر ِ زنبقند، رقصیدهای
اما گردن ِ کج آن طرف باز میشود
(بریز
خواب ِ شبانه قیلوله ست
شب که میشود تازه سر صبح ست
(هیچ خواب نداری بدبخت
خواب شبانه ولوله ست (همهش پُر ِ موشی –
که لای قبات تخم مرغ و پنیر گذاشته باز مادربزرگت ولی تو کفریی سبزیخوردنی هنوز – زبانبسته (خطاب کن «زبانبسته» را)
خطاب
قافله را عقرب زند یا مار؟
کدام خری ما را بُر زند؟
کجای این جانور خاکی ست؟
دماغ و گوش و دهن به ترتیب، قوت غالب چیست؟
چند موش کفن را برآید؟
کفن چگونه ورآید؟
ناخن پا چهقدر بماند؟
سبابه را چه جود؟
و آن وقت آن که بُر زند چهگونه(چه را) اشاره کند؟
و حالا که اشاره نیست، با چند هزاره سر به سری؟
و کافور ِ روی چشم را توی گوش را توی دهن را توی کدام خزیده آب کند؟
و آب کند یا چیز دیگری؟
و بنگی که باشی، ولولهی قبر را چه کفایت کند؟
لحد (که) بترکد، آسمان بریزد؟
یا اصلن بنگ ******، بعد مرگ *******، شیخ جبل ********شود یا
پروانه*********؟
و کجا پرد؟
و چرا کفن ِ ********** دخترها قرمز نیست؟
اصلن این چه رسم سفیهی ست که دختر ِ مرده دختر نباشد؟
به خدا که هیچ عقربی – هیچ.
قافلهی دخترانه (را چه زند؟) سبابه *********** ای ست به ماه ِ دونیم.
نمی فهمند.
میکشاندت سوش - توش - موش - مار - بعد - برگ - زرد - مرگ - قبر - گور - مور - دور - نور –
خاصه با فوارههای خانه – باز و پنکهها روشن و البته آزادیی سیگار نعمت غریبی ست
در قافله –
موش، یگانهست و آنکه دوستش داری، پوستش داری
خواب ِ خود ببینی بپاشی
خواب ِ خود نبینی نباشی
یگانهست آب ریخته به سنگ و یگانه نیست سنگ
چند صباح، هر چیز
سنگ، صباح صباح
از لای سفیدت بریز روی او که خواستی ترک************ش کنی حالا خودش را به تخت بسته چند صباحی ست *************
خواهد مرد –
برتخت **************– مثل تو
بدبخت ***************
.
*نوبه: ولایتی از زنگبار(برهان قاطع). در اینجا، کمتر البته، خیلی کمتر، آتش باشد و تبعاتش.
**سوگ: عقرب که خود زند.
***بهمن جواهرچیان: بود.
****روانهتر: تر.
*****پلک: لب – افق – برآمدهی ته ِ متقاطع ِ هر دو چیز – دو ور ِ صاف ِ هر چیز مختوم به شکاف – وتری که دو لایه بر هم کشند، به ستر ِ چیز دیگری که اهم از هر دو باشد؛ چنانکه دو لب ِ زیر و رو، افق کنند.
******بنگ: صدای تفنگ که منگ کند قبل مرگ.
*******مرگ: صدای نهنگ که شنیده شود بعد ِ بنگ.
********شیخ: هر چیز ِ بزرگ. جبل: هر چیز ِ بزرگتر از شیخ. شیخ جبل: پروانه.
*********پروانه: بنگ ِ جبل. افقی که دو لب مدام تنگ و گشادش کنند.
**********کفن: آنچه وتر ِ مذکور در ***** را بپوشاند.
***********سبابه: چیزی که به آن، دونیم کنند.
************ترک: آنچه در خواب میکنند.
*************اشاره به قطعهای از بهمن جواهرچیان:
مرا به تختت ببند
میخواهم ترکت کنم.
************** برتخت: آنکه ترک کند.
***************بدبخت: آنکه ترک شود.
posted by هاتف at
1:17 AM
>0 comments
Tuesday, December 23, 2008
ابروی کور، وحشت کژدم را سیاه کرد
غزل ، اين شکل شگفتانگيز که کم هم دربارهاش نوشتهايم و نمیدانم که چرا؟ ومن هروقت که خواستم دربارهی غزل بنويسم، غزل نوشتهام. مثل سياهچال میماند اين شکل، نور را هم می بلعد.
که اين يکی هم شايد درآينده بيتی بشود برای خودش در غزلی که دوباره خواستم دربارهی غزل بنويسم و بايد اکنون بروم و غزلم را بنويسم.
باقی بقای شما
این متن نوشتهای ست که آنیما برایم با یک شعر فرستاد؛ در پاسخ به خواست شعر من از او – برای جرجیس.
(به قول آنیما) غزلی که در زیر میآید (روی اسم گیر نکنم که رشته دراز ست و من هم زورم به چند نفر در این دنیا نمیرسد که یکیش آنیماست)، بخشی ست از مجموعهای بزرگ، نامش: شعر بلند زایندهرود. بخشی از این شعر بلند (به شکلی نهچندان خوب که البته مسئولش خود آنیماست نه هوشیار انصاریفر) در نشریهی ۷۷ هوشیار انصاریفر یک سال پیش و همان حدود، منتشر شده بود. (کم کم دارم به جای شاعر، میشوم مورخ تاریخ ادبیات. از خودم میترسم).
با شعر آنیما چندین سال ست که آشنایم. آغازش به اولین جایی برمیگردد که من آنجا، «هاتف» شدم. فرهنگسرای بانو بود و سال چند بود. بعد از جلسهای بود که موقع سربازیم بود و مال بندهخدایی بود که اسمش اینجا نباید. آنیما تازه سمفونیهایش را چاپ کرده بود و من تازه بود به نتیجه رسیده بودم شاید بد نباشد آدم باشم. آنیما اولین کسی بود که من برایش هاتف شدم. این را خودش هم نمیداند تا وقتی اینها را بخواند.
بعضیها هستند که وقتی میخواهی ازشان بنویسی، از خودت مینویسی. ربطی به خواستن و نخواستنت ندارد. آنیما یکی از آنهاست. امیر .ح و حسین . و و شاهد . ط و هوشیار . ا و مهدی . ی هم. بهترین آدمها آدمهایی هستند که وقتی میخواهی نگاهشان کنی، ناچاری خودت را نگاه کنی ببینیشان. تا نبینیت نبینیشان. شاید هم بدترین آدمها باشند.
سمفونیها به زور هوشیار و شاید من شد از برگزیدهگان جایزهی شعر کارنامه. زیاد بعید بود. هوشیار هر چه میتوانست کرد که کتاب آنیما بالا بیاید. آمد. شد یکی از پنج تا. زور هوشیار و مشهدیبازیی من آنقدر بود که یکی شود از پنج تا. سه کتاب دیگر هم بودند که اسمشان اینجا نباید و یک کتاب خوب از شهین خسروینژاد(ارا) با نام «رامش» که شاید روزی ذکرش همین جا آمد.
بروم سراغ این شعر آنیما. خودش میگوید غزل؛ و من نمیگویم غزل. بیشتر خوش دارم بگویم غزال.
اول، این که نگاه کنید به آنجاهای متن (در آغاز) که bold شده. آنیما با آنها کار دارد. «فوگ» که مینویسد از همین تکنیک بهره میگیرد. «همزمانی» را در خواندن و شنیدن متن – به تبع فرم فوگ در موسیقی – از همین راه میخواهد با کلمه بیاورد. این کار را در این شعر، در بخش «فضا» کرده. بعد به دو دیباچهی دیگر میرسیم: زمان و مکان. نمیدانم چهقدر غلط ست اسم این دو را دیباچه گذاشتن. چون در نگاه من، جزو شعرند و جدا نیستند. پس:
اول، این که نگاه کنید به آنجاهای متن (در آغاز) که bold شده. آنیما با آنها کار دارد. «فوگ» که مینویسد از همین تکنیک بهره میگیرد. «همزمانی» را در خواندن و شنیدن متن – به تبع فرم فوگ در موسیقی – از همین راه میخواهد با کلمه بیاورد.این کار را در این شعر، در بخش «فضا» کرده. بعد به دو بخش دیگر میرسیم: زمان و مکان. باید دقت آنیما را دید در اینکه «فضا» را چیزی برابر با مجموعهی (کیفی یا کمیی) مکان و زمان نمیداند. مکان و زمانش هم از جنس نُرم نیست. زمانش یک جملهی خبری ست: زایندهرود، مادر اصفهان ست. و مکانش یک جملهی شرطی شاید، و شاید نه: و صید کرده باشی از میان بوتههای بلال، لاله، در ... استخوان زن. در این سه بخش، خواننده با چیزهای مهمی مواجه ست: زهر، کژدم، بینایی، ابرو، کور، مکرر، زایندهرود، اصفهان، بوتههای بلال، لاله، استخوان زن. برای آشنا به شعر آنیما، اینها، روزنههایی هستند مثل همیشه رو به مه. مهی که مدام رنگ و بو و طعم و نرماسختا عوض میکند و شعر او، در همین دگردیسیها، ورمیآید. صدای توی مه، مثل همیشه، از جان – ور ی ست ناشناس.
مشکل آنیما، مشکل همهی شاعرهای همهی تاریخ ست. آنچه میخواهی بگویی ربطی به این دقت ندارد، ولی برای گفتنش باید از کلمههایی استفاده کنی که در این دقت نُرم، ساخت و پرداخت شدهاند. این ست که اصفهان میآید و همنشینیای با زایندهرود. ولی نه این اصفهان، اصفهان ست و نه آن، زایندهرودی که میشناسیم. شعر آنیما، شعری ست خودمحور که جهانش را، روی خودش میسازد. گاهی بعضیها دوست دارند بگویند هیچ متنی فارغ از بستر فرهنگی و اجتماعی و تاریخیاش نیست و هیچ متنی ارزشهای فارغ از این بستر ندارد و همهی این حرفها را گفته آن که گفته همهی این حرفها و این شعرها، نشانهای ست از متافیزیک بیمار هزار و چند سالهی ایرانی و بدبختیی هزارساله. شعری که میدانم آنیما پیی اوست، شعری ست که طی زمان و مکان میکند و «سلوک» خاص خود را به شاعر میدهد و شاعر را با خود میشوید و میبرد و طیی زمان و مکانش میکند و با خنکایی از مهی مدام در تغییر رنگ و بو و طعم و سختانرما بر پوستش، برش میگرداند به این دقت.
میخواهم به آن «جان – ور» برگردم. دورش بگردم. رنگ و بو و طعم و نرماسختای آن مه، اثرات آن «جان – ور» ست؟ یا فقط صدا از اوست؟ اگر نبود، آن مه بود یا نبود؟ و چه فرقی داشت یا نداشت؟
مسئله این ست که مثلن در متن همین شعر، با یک مرجع ضمیر «تو» مواجهیم. میشود این مرجع را همان «جان – ور» گرفت؟ هست؟ یا آنجا که از «ما» میگوید، میگوید به آن مرجع ضمیر «تو» که: برگهای ریخته را جمع کن. به روی زانوهایمان بگذار ... ما گریه میکنیم، باید «جان – ور» را مرجع آن «ما» گرفت؟ آنیما چه صورتی از خود دارد، وقتی دارد میگوید «ما»؟ خود را بین کهها میبیند؟ و «تو»، چه نسبتی با «ما» دارد؟ آیا این «تو»، در جایی از متن شعر، با این سطر: آنجا کنار میز و بعد هم پرسیدی از رودخانههای اسفار: ما گریه میکنیم؟، آمده توی این «ما»؟ پس «تو» یکی از «ما»ست؟ نه. «تو» یکی از «ما» نیست. تو، دلیل گریستن ماست.
جان – ور ، نه مرجع تو ست و نه مرجع ما. او، آنی ست که به «تو» و «ما»، تویی میدهد و مایی . تویی و ماییای برآمده از متنی که/ سازندهی متنی که به واسطهی همین دو، یگانهگی میکند. جان – ور، زایندهرود را از شکل میاندازد و اصفهان را از متنش میزایاند. اصفهان که از متن زایندهرود چشم بیرون کرد، امکان آمدن محتوای «صید» میآید. ولی چه صیدی؟ لاله از بوتههای بلال. زایندهرود ست که به دال «صید» امکان آمدن میدهد. ولی این صید، به محض حضور در متن، از تن دادن به دلالت نُرم «صید ماهی از آب زاینده رود»، میگذرد و راست میرود سراغ بوتههای بلال و از آنها، لاله بیرون میکشد. این یعنی چه؟ یعنی زایندهرود هم دیگر آن پدیدهی جغرافیاییی آشنا نیست. جریانی ست از بوتههای بلال با لالههایی برای صید. رنگآمیزی: آبی(زایندهرود) و زرد و سبز(بوتههای بلال) و سرخ(لاله) – با تهرنگی از خاکستری که گاه رنگ زایندهرود آشناست و گاه رنگ ماهیهای توش.
توجه؛ که جای زمان و مکان در این دو بخش از شعر (بخش زمان و مکان که بعد از بخش فضا آمده بود)، به نسبت نُرم، عوض شده. یعنی چه؟ یعنی زایندهرود و اصفهان خاصهی زمانی شعرند و سویهی زمانیی آن جملهی شاید شرطی، خاصهی مکانیی شعر را برمیدارد.
در این شعر، گفته شد، اول بخشی با عنوان «فضا» داریم و بعد، دو بخش با عنوان «زمان» و «مکان». بعد هم که متن میآید. بسیار بسیار میشود نوشت از رابطههای این فضا با آن مکان و زمان و رابطههای اینها با متن. ولی هر چه پیش بروی، به ته نمیرسی. متن اگر بخواهد قایم به خود بماند، باید این روابط را بسازد و بپرورد و آنچنان بسازد که ته نداشته باشد. چون اگر به ته برسند، آن که میخواند، سر به بیرون متن خواهد گذاشت. روابط درونیی متن قایم به خود، نباید تمام شود. اگر شد، قایم به دیگری شد. کشف این رابطهها نباید نفس بگذارد برای آنکه شعر را میخواند که گوشهچشمی به بیرون از متن بیاندازد برای دستيابی به دلالت بیرونیی حرفها. هر چه هم جزو لاینفک زمینهی ذهنیاش باشد این گریز به بیرونها. مگر آنجا که نگاه به بیرون، برای خواننده ناگزیر باشد. مثلن برای من وقتی در این شعر به ریزش مدام آب میرسم و غلبهی حال و هوای مرگ، ناگزیر ست تصویرهای چندی از نوستالژی تارکوفسکی زنده شدن. خواننده باید تار و مار بیرون رود از جهان متن. آش و لاش. از شکل افتاده. این صدای جان – ور ست. برای خود شاعر ولی، خنکای مه میماند روی پوست و ردی از پنجهی جان – ور، روی گلو.
کاش کسی که این شعر را میخواند، ببیند رابطهی باریدن موهای قارچگرفتهی «تو» را با نمناکیی گیسوهاش در چند سطر بعد، و رابطهی این باران را با گریستن «ما» که در پایان هر دو سطر، تکرار میشود و چکیدن سنگفرش و چکیدن خون بهروی سنگفرش. کاش ببیند ارتباط تصویریی همهی این چکهها را با زایمان سرب و رودخانههای اسفار و چشمهای نمور و مهآلود. مرگ. زیر خاک. زیر برگهای خشکیده – ریخته. دو جا بیشتر: روی صورت و زانو. آدم به صورت و زانوش آدم ست. و «تو»، که صدایی دارد که مثل «چاقو» گریهاش میکنیم روی دستها و سربها و نارنجهای بیشمار. صدایی را مثل چاقو گریه میکنیم. و چشمهایی که زایمانشان، تحویل سرب ست و چاقو، زیر برگهایی خشکیده. چشم آبستن سرب، زیر برگ. نمیتوانم بیشتر بنویسم.
راهی شدن برای اسبها زود است/ خیلی زود است/ .... هنوز/ چنارها بوی کاه میدهند/ کهربا و ماه و گوشتهای شکار....، ما گریه میکنیم/ .../ آری. ما با اسبهای زود. و چشمهایمان را که در زایمان سرب .... نمور و مهآلود/ برگهای ریخته را جمع کن. بهروی زانوهایمان بگذار .... ما گریه میکنیم.
به خواست آنیما، این شعر در فرمت pdf آمد. برای دیدنش، لینک پایین را دریابید لطفن.
مکتوب چهارم(حلاج) از شعر بلند زایندهرود
posted by هاتف at
5:18 AM
>1 comments
Thursday, November 6, 2008
تهران – شعر سعدی گلبیانی
تهران با تاق ِ درختی دی 86 Labels: سعدیی گلبیانی, شعر نفوس
هوای دوده جنب و جوش
زرق و برق بوتیک کوچیکای ولی عصر
یا گاریایِ چغندرپختهی بهارستان
فوارههای سوارپیادهی آدمایی که هی بر میفرازند و سر میخورند در مترو
جمعیت !
فردیت چشمهایت را نهنگی در کام کشیده است
تودهی مورچه در دانه برنجی
اکتفا میکند
تهران
با تقاطع حشيش و چرت قرمز، خیابان کاخ
یا زنی که تو خزانه صبحی پنج بار از لای در
سرك كشون منتظر نون خشکی و دویست تومن
زن همچون نارونی کوچک با تابی کهنه که ریسمان ِ لذتکش ِ بتبچهای
دوشاش را شاخه شاخه کرده است
با صدای جتی تا فرودگاه مهرآباد چانه میگرداند
در هواپیما پیرمرد اسپرت زده است
رو به محصول make up شبکهی اپرا:
«نیمرخت مديترانهای معتدل است عزيزم
و هر غروب جیسون تمامی گزندگان و حشرات را می پراکند
پشهبندی از مه
اندامت را در بر گيرد
چون يوزی نرپوستت را به دندان كشم»
زن چشم از مسير هواپيما بر میگير وُ در را میبندد.
تهران فرایند قربانی شدن شهروند
و فرایند نادیده انگاشتن قربانی شدن شهروند
بگذار
همچون جمعیت یک شهر
زیر زلزلهات
آواری شوم
تهران! با نشرای بسته آلتای توقیف وُ سینهبندای ژنده پوره ونفس نفسای افسرده وُ رفتگرای اهل قیطریه وُ اطلاعاتیای الکی الکلی معترض وُ بادآبیای سنگفرش وُ روشنفکرای جقوی کثیرالانتشار و نابغههای زارالفنونت کو شهر؟
تو تن مجسمهای بنا نشده تو ميدون ِ خاکسفید
شاعری با حسش مث چاقوی میوهخوری کند
چُرت ِ چنگ ِ کراک میزنه و
تو نینی چشاش شیخ فضلالله نوری رو به دار و دمپاییش یه گوشهی سکوی اعدام پرت
«هرگز زير علم اجنبی نخواهم رفت»
غروب/ بیرونی، میدون محمديه: بارانی ِ مشکی ِ جوانی با آسترای کوکخوردهی زیگزاگ، بیآزادی
با شبنامههای یواشکی زیر کتش دنبال واحد میدود وُ
لای دراتوبوس با لبخند رضایت ِ پن زاریش نرخ تاکسیای پهلوی
به انگشتای درشتی فک میکنه كه طنابو تو گردنش فارسیپيچ كرده
فارسی، بلوار کشاورز، تاریک وُچشمانداز پلهای عابرپیاده یخزده
و درشکههای تابوتکش یکی یکی در نام خود ناپدید میشوند
فارسی، زنی با شنل و روبندهی سیاه در درشکهای فرو میرود
فارسی، مولکولهای اکسیژن در حسی خالی خالی خالی از عشق
در ششهای روبنده فرو میروند
فارسی، درشکه از زنانگی ِ مدور تاقهای سیروس میگذرد
زیر بهار خوابی در صفیعلیشاه میایستد
در با صدای ونگ ونگ ِ نوزادی ِ شاملو باز و
انگشتی از انحنای سپید کتف ِ زن خط میکشد پایین و کمرگاه ِ نرم وُ نسیم وُ
رهگذری در باد ِ دودی، چرخ وُ دودی از کشتگاه خشک همسایه بر نمیخیزد
بر میخیزد
تهران با فارسی ِ سرماخوردهاش
زانوی تک تک شهروندانش را آغوش کش و میگوید:
با دل ِ انگشتانم لای کلماتتان دنبال بیشهای میگردم
سنجاقک ِ معشوقههاتان را از پشت، غافلگیر و دو بالشان را بگیرم
بر گردانم
در عدسیهای توبهتوی چشمهایشان بگویم رازی را که نمیدانم
زیر پل چوبی دیشب یه دختر فرار جعبه جعبه میسوخت
یه جایی یه ایرونی یهو یاد ِ یه شکلک افتاد تو قاب شلال گرفتهی چهرهی دوستدخترش
و ناگهان در گوری باد برده حوالی ِ تختجمشید
جسد ِ معشوقهی داریوش
چشم باز کرد به گنجشکی که در افقهای زمستان ایران، دور وُ
سنجاقکی را به دندان میبُرد
posted by هاتف at
1:15 AM
>0 comments