«جرجیس»
Sunday, January 25, 2009
از شعرو شاهد؛ و قدقد و قوقولی
Labels: بیژن الهی, حدیث نفوس, شاهد, علیی ثباتی, مشهد
(در پرانتز بگویم همین جستوجو، بزرگترین فرق فارق من ست با دیگر جماعت ادبیاتی: برای آنها مسئلهای نیست که به راحتی دنبال شعر چند صدایی بروند؛ یا مثلا در جزییات دقیق شوند؛ یا مثلا تلاش کنند فرق فارق چیزها را بشناسانند و از این قبیل؛ ولی من اصلا آمدهام که به میدانی واحد برسم. همآواییی حرفها و واژهها تا رسیدن به میدانی واحد که در یک جهت، بیشینه صدا و نور و صافی و زبریی ممکن را تولید و جاری کند، بزرگترین دغدغهی من بوده و هست. به همین خاطر ست که تفاوتها را تا جای ممکن رفع میکنم و شباهتها را نشان میدهم تا میدانی و جهانی واحد بسازم و نشانش دهم (و این البته به صنعت تضاد و طباق بدیعی ارتباطی ندارد و گفتن هم ندارد). همهی صداها را در یک جهت جمع میکنم تا به دورترین جای ممکن برسد. برای این کار، باید در پیی فرکانس سازنده بود؛ نه ویرانگر؛ و خوب میدانم چه بر سر صداهایی میآید که همزمان در جهات متخلف و احیانا مخالف جاری شوند. آنچه آن آخر باید به آن رسید، این ست که صداها نه در جهت خاصی جاری شوند؛ که توی دنیای خود متن بمانند و اصلن بیرون نروند. طوری که تا یک قدم دورتر از متن، هیچ صدایی ازش نشنوی و همینکه پا گذاشتی توش، سرسام بگیری از سوتی کشیده و سگسوز؛ یا تا یک قدم به متن، در تاریکای مطلق باشی و همین که داخلش شدی، کور شوی از نور الانوار. ولی این صرفا یک میل بیفرجام ست و قطعا در بهترین حالت، نتیجهای بیشتر از ساختن چند آبشار خیالیی سر به هوا یا مرغ تخم طلا و اژدهای خالی از سر نخواهد داشت. خدای خوبی نیستم. ولی دستکم خوشحالم که بر خلاف زمانی که فیزیک میخواندم، مجبور نیستم برای هر کس و ناکس توضیح بدهم دارم چه غلطی میکنم، یا مثلا این کلمه را چرا گذاشتم کنار آن یکی؛ در حالی که آن جا مجبور بودی برای آوردن هر جزئی دلیل محکمهپسند داشته باشی. حالا هر چه هم جماعت ادبیاتی تئوری ببافند و نظریههای به زعم خودشان پیچیدهی ادبی را جدی بگیرند، برای کسی که کوانتوم مکانیک و نسبیت خوانده، صداشان بیشباهت به قدقد نیست؛ حداکثر قوقولی. اینجا در عالم شعر، محکمه توی آدمهاست و تجربه ثابت کرده توی آدمها دم دستتر و دست یافتنیتر از بیرون آنهاست؛ حالا هر چه هم رفقا علوم انسانی را جدی بگیرند، واقعیتش این ست که برای من هیچ وقت نمیتوانند این علوم جدی باشند. گاه که باشلار میخوانم از همین تک و توک کارهایی که ازش ترجمه شده، میفهمم شاید تنها او باشد که اگر زنده بود، مرا میفهمید. دنیای بیرون بسیار وحشتناک ست و این را علوم انسانیها نمیفهمند. شاعرها هم نمیفهمند چون بیشتر درگیر توی خودشاناند و اگر فرهیختهتر باشند، که این فرهیختهگی همیشه نتیجهی مثبت ندارد، درگیر توی دیگران میشوند. آینشتاین جملهای دارد که سالهاست ذهنم را میخورد و آن، این ست که: «آن بیرون جهانی بیکران ست که مستقل از ما انسانها هستی دارد و همچون رازی بزرگ و ابدی مینماید. کشف رازهای این دنیای بیرون، راهی به بهشت میبرد و این بهشت شاید به شکوه بهشت خداوندی نباشد، اما من هرگز از انتخاب آن پشیمان نشدهام». این جملهها که با قدری تغییر و وفاداری به مضمون از حافظهای ده پانزده ساله نقل کردم به نقل از کتابی از بوریس کوزنتسف به نام «آلبرت آینشتاین» از مطالعات نوجوانی، ده پانزده سال ست که اجازه نمیدهد نوابغ علوم انسانی را جدی بگیرم. «آن بیرون»، چیزی ست که مرا، مجموعهی استعداد و توان و شایستهگی و ناشایستیی مرا، در خود نپذیرفت و فشارم داد به «این درون»؛ و گفت: «فعلا توی خودت سیر کن مگر آماده شوی». و من حالا حالاها باید توی خودم سیر کنم مگر روزی مهیا شوم. مهمترین مرحله از زندهگیی هر متفکر شناختن دنیای بیرونی ست، نه دنیای درونی. «دنیای بیرونی» هم که میگویم به معنای «طبیعت» به کار میبرمش؛ نه دنیای اجتماع انسانی که عدهای ... فکر میکنند میتوان شناختش. این عکس آن چیزی ست که همیشه گفته و شنیدهام و شنیدهاند. به هر حال تاثیر گذاشتن بر آدمها از راه شعر، از آنجا که تاثیر گذاشتن بر درون آنهاست، کاری بسیار ساده ست. برای من که همیشه ساده بوده؛ گو شعر نوشتن بسیار سخت بوده باشد برای کسی که همهی نوجوانیاش در حسرت فضای لایتناهیی بیرونی گذشته باشد و کمترین نگاهی به درون خودش داشته باشد. برای تاثیر گذاشتن بر دنیای درونیی آدمها، کافی ست زرنگ و پدرسوخته باشی. الخ).
شعر، از صفحهای لخت میآمد که باید لخت میشدی میرفتی توش؛ و از بیرون حروفی و هجاهایی به سویت پرت میشد و تو باید گاه، جا خالی میدادی تا جایی همان اطرافت به زمین سفید بخورند و ردی شوند بر تنی لخت که با همین ردها لختیاش را میپوشاند – لختیاش را شعر میکرد؛ و گاه باید با دو دست یا یک دست یا دندان میگرفتیشان و فکر میکردی کجای کار/ صفحه بندازیشان؛ نصب کنیشان، بچسبانیشان. و در این بازی، جای تو مهم بود روی صفحه، که کلمهها و حرفها و هجاها همیشه به جایی که تو بودی پرت میشدند؛ و سرعت عمل تو مهم بود که اگر جا خالی نمیدادی جایی که باید میدادی، پرتشوندهها به جای نقشی شدن بر لختیی شعر، میخوردند به تو؛ و تو فرصت شعر شدن را ازشان گرفته بودی. این میشد که چون شاعر خوبی نبودی نیستی، خیلی وقتها پرتشوندهها به تو میخوردند؛ تیز بودند یگانه بودند سریع بودند، خونی و مالی بعد ِ ساعتی بیرون میآمدی از صفحهای لخت، صفحهای که به جای رد و نقش گرفتن از پرتشوندههای بیرون، با خون تو نقش گرفته بود؛ شعر نشده بود؛ که تن لخت تو بود که جای صفحه شده بود پُر ِ شعر، و خونی و مالی تو بودی نه صفحهی لخت؛ و شعر را جای آنکه روی صفحه گذاشته باشی؛ روی تنت به قالب ِ زخم، بیرون میآوردی از صفحه؛ و اینها سبب میشد که آخ که تو چه کم بنویسی، و همیشه شعرت به جای صفحه، روی تنت باشد. نگاهت میکردند خوششان میآمد میگفتند شاعر ست؛ کار میخواستند نداشتی. چرا باید چیزی بود؟
و اینطوری شد که شعر، کمکم، چون همیشه جای صفحه تو بودی که خونی و مالی بیرون میآمدی، و او نه روی کاغذ میماند، که روی تنت به قالب زخم بیرون کشیده میشد، برایت حکم جراحت پیدا کرد؛ و تو زخمیی بالینیی بعضیها شدی.
شعر، تراکم ِ ناچاری ست. از یک طرف تراکم ِ ناچاری ست، وقتی «ی» پس از «ناچار» را یاء مصدری نگیری و یاء نکره بگیری؛ آن وقت «ناچار» به «تراکم» برمیگردد و برای آن، صفت میشود. حالا چرا؟ شعر یک تراکم ناچار و ناگزیر ست؛ چون ناگزیر ست جهان باشد. این میشود که شاعر معمولن تلاش میکند اصلیترین نشانههای آن جهان ِ تازه ورآمده را تشخیص دهد و همانها را در ترکیبی بهاندازه همٱهنگ عرضه کند تا با هم، جهانی بسازند که بیشتر از آنچه در گفتههای کلمههاست، در نگفتههای آنها باشد. اینها همان حرفهایی ست که امروز دیگر کلاسیک شدهاند. وقتی کسی بخواهد با این مخالفت کند، و رمان را توی سر شعر بکوبد، و از دنیای جدید بگوید و ضرورت جزیینگری و پایان دوران نظامسازیهای عظیم فلسفی قرن هجده و نوزده و از این قبیل، بهتر ست هیچ نشنود. بگذارید حرفش را بزند. خسته خواهد شد؛ خواهد رفت؛ شب خواهد شد – خواب خواهد دید.
و شعر تراکم ناچاری، با یاء مصدری ست. «ناچاری» که کپه شود، شعر میشود. این را دیگر فقط ناچار میفهمد. چاره باشد، شعر نیست. فلسفیون معمولا به بیچارگی نمیرسند که عقل، چارهساز ست و دوراندیش.
با شاهد عموما حرف داریم که من حرفهایی میزنم نظرهایی ایدههایی مطرح میکنم میخواهم نظرش را. همیشه فکر که میکند، تردیدهایی به جان حروف من میاندازد و مرا وادار میکند به بیشتر فکر کردن و حرف درآوردن؛ و زمانی میشود بیشتر فکر کرد که راهی، چارهای داشته باشی تا برای فکر کردن از آن راه بروی. چون فکر، راه میخواهد؛ جاده میخواهد؛ گیرم شوسه یا راههای هوایی. تازه فهمیدهام ماجرا چیست؛ وقتی داشتم (چند ثانیه پیشتر) این متن را میخواندم همینجوری؛ نه جور خاصی؛ که امروز هیچ جوری نیستم و ناجور هم حتا، فهمیدم.
ماجرا این ست که من ایده میدهم، ایدههایی که دو طرف دارند و نمیشود یکی از دو طرف را انتخاب کرد. مرض دارم؟ شاید. میخواهم آن وسط گیر کنم ناچار شوم. شاهد بهعکس؛ همیشه نشان میدهد این دوقطبی آن قدرها هم دو قطب نیست؛ که قطبهای دیگر هم دارد. من از ناچاری درمیآیم و شعری که شاید داشت میآمد؛ میرود یا پشت در میماند و صفحه میگوید: «یالا؛ بیرون. چارهدار ِ بدبخت! تا میتوانی فکر کنی غلط میکنی پیی شعر میآیی به لختای من!» وقتی میتوانی به لختیی زنی بزنی که بیچارهات کرده باشد آنقدر که بتوانی لختش کنی بی فکر سرانجام ماجرا. شاهد اینجوری شعرهای زیادی را از من گرفته. ولی این پایان ماجرا نیست و ماجرا به اینجا/ گاه ختم نشود. ادامهاش این ست:
ناچاری در هر حال به سطحی از شعر میرسد. گو در حد ترکیب ِ تازهای تصویر بدیعی. ولی هر چه ناچاری بزرگتر و عمیقتر باشد، به شعر عمیقتر میرسی. شاهد با جلوگرفتن از افتادن من در دام شعرهایی دم دست برآمده از ناچاریهایی خودساخته و دم دست، وادارم کرده به آن ناچاریی غاییی انسانیی بالینیی آدمیزاد نزدیکتر شوم. بهترین شعرهایم در این سالها شاید برآمده از ناچاریهایی باشد که شاهد ناخواسته به سوی آنها راهم برد. او میخواست از ناچاری بگریزد و بگوید عقل اگر عقل باشد، ناچاری حالاحالاها معنی ندارد. او ناچاریهای کوچک را ازم گرفت و من به ناچاریهایی آنچنان عمیق رسیدم گاه، که حتا گفتنی و به حرف کشیدنی نبود. و چند تا شعر عجیب از همین بیچارهگیها درآمده. که عجیب؛ شاهد خودش خیلی دوستشان دارد.
آن تراکم ناچار و این ناچاریی متراکم را روی هم بگذاریم.
posted by هاتف at
3:02 AM
>0 comments